بالاخره بعد از چندین ماه انتظار از اون بیمارستان مرخص شدم و بازم به خونه خودمون برگشتم
گرچه حال من با قبل فرقی نکرده بود
ولی بیشتر بخاطر یادگاری های و خاطراتی که با شروین عزیزم داشتم می تونست مرور بشه برگشتم
روزی که برگشتم خیلی دوست داشتم اول سر خاک شرینم برم ولی نتوستم این حرف رو به
والدینم بگم و همراه اونا رفتیم سمت خونه
دم در خونه مادر شروین رو دیدم یکم چشماش خیس بود ولی خوشحال بود و لبخند کوچیکی زد
رفتیم تویه خونه پدر شروین هم اومد و منو تو آغوش گرفت و بوسید
بعد یک ساعتی اونا خواستن برن و گفتن که ما باید بعداز ظهر بریم سر خاک
وقتی اینو شنیدم سریع گفتم منم میام رو به پدر مادرم کردم و با حالتی ملتمسانه گفتم خواهش
می کنم میشه منم برم خواهش می کنم
پدرم با لحنی آروم گفت باشه اشکال نداره ولی اگه آقای ........ راضی باشن
مادر شروین سریع گفت نه نه مشکلی نیست میتونه با ما بیاد ما عصر که خواستیم بریم بهت خبر
میدیم تا توام بیای
بعد خداحافظی کردند و رفتند
منم رفتم تویه اطاقم که حدود ۸ ماهی بود که نرفته بودم
داخل اطاق شدم به همه جاش دست می کشیدم لمسش میکردم خیلی دلم براش تنگ شده بود
نشستم رو تختم یهو چشمم به کامپیوتر افتاد و دوباره خاطره اون روزی که نتایج کنکور رو دیدم
و اون همه خاطره خوش بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد
خوابیدم رو تختم وقتی بیدار شدم دیدم ساعت حدود ۴ بعد از ظهره بلند شدم از اطاقم در اومدم
به مادرم گفتم آقای ........ رفتند؟
گفت نه هنوز نرفتم زنگ زدن گفتن آماده شی می خوان برن
منم سریع رفتم و آمده شدم دیدم مادرم هم آماده شده بهش گفتم شما هم میاین گفت آره
رفتیم تویه راه فقط لحظه شماری می کردم زودتر برسیم
وقتی به اونجا رسیدیم حس عجیبی داشتم رفتم سمت جای که شروین من الان چندین ماه بود که
اونجا خوابیده بود و از من دور شده بود چه ارزو های که برای رسیده به هم نداشتیم
چرا باید این جوری می شد
سر خاک من یکم عقب تر از بقیه واسادم چون منتظر بودم اونا برن بعد من راحت تر باهاش حرف بزنم
موقعی که اونا داشتن فاتحه می خوندن به چشماشون نگاه می کردم اشک تویه چشماشون پر شده
بود و خیلی ناراحت بودن بالاخره بلند شدن و رفتن سر مزار پدر و مادرشون که برای اون هم فاتحه بخونن
حالا من با شروین تنها شدم نشستم کناره قبرش شروع کردم باهاش صحبت کردن
گرچه شاید فکر کنید اون که حرفای منو نمی شنیده
ولی من باور داشتم همیشه کناره منه و حرفامو میشنوه
بهش گفتم شروینم چرا به قولت عمل نکردی چرا منو تنها گذاشتی و رفتی مگه قرار نبود ما تا آخر
عمر پیش هم بمونیم و همدیگرو تنها نزاریم چرا گذاشتی رو رفتی
بعد از حدود نیم ساعت پدر و مادر شروین و مادرم اومدن پیش من و بهم گفتن پاشو باید بریم
داره دیر میشه ولی من دوست نداشتن از کناره اون برم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان




