روزای سختی رو تویه بیمارستان روانی می گذروندم روزای تکراری پشت سر هم میومدن و میرفتن
بیشتر روزای هفته پدر و مادرم میومدن و بهم سر میزدند
بعضی وقتا هم با پدر پدر و مادر شروین میومدن
تویه بیمارستان بعد از یک ماه تونستم یه هم صحبت پیدا کنم یه پسر تغریبا هم سن و سال خودم
البته بیشتر موقع ها که پیش هم بودیم فقط سکوت می کردیم و حرفی نمیزدیم
گرچه تا حدودی از داستان زندگیش چیزای فهمیده بودم اما نه کامل زندگی سخت و پر فراز و نشیبی
داشت و از مشکلات و سختی های زیاد کم اورده بود
بعد از ۴ - ۵ ماه دکترا فکر می کردن من دیگه داره حالم خوب میشه اما نمی دونستن که اون
خاطره نه تنها از یادم نرفته بلکه بیشتر هم شده بعضی از شبا تا صبح بیدار میمودنم و با خودم حرف
میزدم در مورد اینکه من مقصر مرگ عشقم شده بودم یا نه
شبای خیلی سختی بود انتظار برای رهای از این زندان که منو تویه خودش اسیر کرده بود
دوست داشتم برم خونه دوباره اون خاطرات قشنگمون رو زنده کنم اما سرنوشت نمی گذاشت
نمی گذاشت من برم و دوباره به عشقم برسم
عشقی که دیگه وجود فیزیکی نداشت ولی من تو خونه حسش می کردم لمسش می کردم
روزهای سخت و طاقت فرسا چرا تموم نمی شد؟
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان




