تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - دیوانه
 

 

بعد از خودکشی که کردم چندین روز بیمارستان بودم و تحت درمان

بعد چند روز بالاخره از بیمارستان مرخص شدم همش پیش خودم فکر می کردم چرا من بازم زنده

موندم چرا دوست داشتم هیچ وقت به زندگی بر نمی گشتم ولی اینطور نشد و من زنده موندم

خیلی بیش از پیش افسرده شده بودم 

به همین خاطر هم در و مادرم منو پیش روان پزشک بردند چندین جلسه این کار ادامه داشت تا اینکه

یه روز نزدیکای ظهر بازم مثل همیشه تو اطاقم درو بسته بودم و آلبوم عکس رو ورق میزدم

یهو یه حس بدی بهم دست داد و شروع کردم گریه کردن بلند شدم تند تند سرم رو به دیوار میزدم

پدر و مادرم سریع به اطاق من اومدن و وقتی پدر حالت منو دید منو محکم گرفت

عصر همون روز دوباره پیش روانپزشک رفتیم حدود نیم ساعت با من تنها تو اطاق حرف زد

بعد پدر و مادرم رو صدا زد پدرم موند تو اطاق و مادرم منو برد بیرون

چند دقیقه بعد پدرم با یه کاغذ تو دستش اومد بیرون و رفتیم سمت خونه شب تو اطاقم بیدار بودم

ولی لامپ اطاقم رو خاموش کرده بودم پدر و مادرم تو پذیرای داشتن صحبت می کردن

یهو پدرم به گفت امروز دکتر روانپزشک گفته باید پسرتون رو ببرید بیمارستان روانی

مادرم وقتی این حرف رو شنید شروع کرد گریه کردن پدرم بهش می گفت این تنها راه خوب شدن

پسرمونه باید این کارو انجام بدیم

صبح روز بعد منو خیلی زود از خواب بیدار کردن و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت یه بیمارستان روانی

من کاملا از داستان خبر داشتم و حرفی نمی زدم

منو به یه اطاق بردند و یه خانوم دکتر شروع کرد به معاینه کردن من و چندتا سوال پرسید

بعد دوباره رفتیم پیش پدر و مادرم مادرم منو گرفت بغل و تند تند اشک میریخت و با صدای آروم گفت

خداحافظ خیلی زود خوب میشی تحمل کن

اینبار پدرم منو بغل کرد و یه بوسه از پیشونیم کرد و شونه هامو فشار داد

من خودمم اشک از چشمام میومد و نمی تونستم جلویه خودمو بگیرم

یه آقا منو به یه اطاق برد و لباسامو عوض کرد و لباسای خودمو تویه پلاستیک کرد

از اونجا دوباره منو یش یه خانوم دکتر بردند حدود یک ساعتی باهام صحبت کرد و ازم سوال پرسید

بعد اینکارم منو به یه اطاق بردند که معلوم شد باید اونجا بخوابم و روازی سختی رو اونجا سپری کنم

صبح ها از ساعت ۹ تا ۱۲ تویه حیاط بودیم و نهار و قرص و بازم قدم زدن تو حیاط

روزا همین جوری میگذشتن و برای من بی ثمر بودن یکی دو روز بعد حدود عصر پدر و مادر من

بهمراه پدر مادر شروین اومدن دیدن من

وقتی مادر شروین منو اونجوری دید فهمیدم که خیلی ناراحت شده و افسوس می خورد

پدر شروین فقط بهم گفت باورم نمیشه تو الان تو این حالتی امیدوارم خیلی زود خوب بشی

چند دقیقه بعد مادر شروین تو یه گوشه شروع کرد باهام حرف زدن و گفت که اگه تو خوب بشی

روح شروین دخت منم پیش خدا خوشحال میشه خواهش میکنم پسرم زودتر خوب شو من تورو

مثل پسر خودم میدونم و نمی تونم باور کنم پسرم ایجوری حالش خرابه از وقتی که شروین من رفت

تو تنها کسی هستی که میتونه منو به یادش بندازه

یکی دو ساعت بعد اونا رفتن و من بازم تنها موندم هفته ها و ماه ها و ملاقات های تکراری

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir