تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - خود کشی
 

 

از اون روزی که شروین پر کشید و رفت دیگه امیدی برای زندگی نداشتم همه چیز رو تویه

دنیام تیره و تار میدیدم و فکر میکردم من بیخودی زنده ام

چرا من باید بدون شروین زنده باشم چرا وقتی اون زنده نیست من زنده باشم چرا ...........

روزا خیلی سخت می گذشتن و هر ثانیه برای من هزار سال می گذشت بیشتر وقتا فکر میکردم

کاش زنده نباشم این چه زندگیه خدا

صبح وقتی بیدار شدم ساعت حدود ۱۰ بود کسی هم خونه نبود

دوباره برگشتم به اطاقم سرم خیلی درد میکرد و گیج میزدم

کشومو باز کردم و عکس شروین رو که سال قبل تویه المپیاد با هم گرفته بودیمو نگاه کردم

بازم مثل همیشه شروین داشت می خندید بی اختیار اشک از چشمام اومد

یهو یه فکر به سرم زد رفتم و از اون یکی اطاق یه تیغ اصلاح اوردم خودمم نمی دونستم دقیقا

دارم چیکار میکنم فقط به روز تصادف فکر می کردم و به اون لحظه سیاه زندگیم

خوابیدم رویه تختم تیغ رو گرفتم رویه رگ دست راستم , دستم به شدت می لرزید

ولی تصمیمم رو گرفته بودم و سریع تیغ رو کشیدم لحظه درد کشیدم و پشیمون نبودم

سرم داشت گیج میرفت چشمام خواب میرفت دیگه نفهمیدم چی شد

چند روز بعد نزدیکای عصر به هوش اومدم مادرم و پدرم و چندتا دکتر بالای سرم بودن

وقتی کامل بهوش اومدم بابام گفت این چه کاری بود که کردی یه دفعه یه دکتر بردش بیرون و باهاش

صحبت کرد مادرم همش گریه می کرد و حالت خوبه عزیزم

چند دقیقه بعد پدر و مادر شروین که هنوز پیراهن سیاهشون تنشون بود اومدن

پدر شروین گفت چرا اینکارو کردی پسرم چرا به مادر شروین نگاه کردم دیدم اشک تویه چشماش جمع

شده بود و گریه میکرد

افتادم یاد اون چاقو خوردنم و ملاقات خانواده خودم و شروین که شروین هم اومده بود و چه کارای برام

کرد رفت خونمون برام گوشیمو یواشکی اورد یادش بخیر

ای کاش میمردم ای کاش

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir