از اون وقتی که عشق من مرد دیگه مثل دیونه ها شده بودم
نمیدونم من کوتاهی کرده بودم یا قسمت من بودو خدا اینو می خواست به هر حال روزای
خیلی سختی رو میگذروندم
بیشتر اوقات تو اطاقم خودمو حبس میکردم و شروع میکردم مرور خاطرات و گریه کردن به خاطر شروینم
خیلی از دوستام که داستان منو شروین رو میدونستن اومدن برای دلداری من
ولی کدوم دلداری مگه میشد شروین دخت رو از ذهنم پاک کنم مگه چیزه کوچیکیه که پاکش کرد
حتی مادر شروین که یه جورای از رابطه من و شروین و عشقمون اطلاع داشت اومد و باهام حرف زد
وقتی اومد پیشم تو اطاقم من رو تخت نشسته بودمو سرمو بین دستام گرفته بودم
شروع کرد صحبت کردن از رابطه ما و علاقه که بین ما دیده و چقدر دوست داشته ما بعدا
به هم برسیم منم گه گاه آهی می کشیدم و حصرت می خوردم
افتادم یاد قولی که چند وقت پیش با شروین به هم داده بودیم و دوباره اشک از چشمام سرازیر شد
مادر شروین اینو فهمیده بود و ازم خواست که دیگه فراموشش کنم
ولی نشد یعنی هر کاری کردم نشد که فراموشش کنم
بهت زده بودم دیگه روزا تند نمیگذشت انگار عجله ی برای گذشتن نداشت
تو اون روزا بد جوری وزنم پایین اومده بود و مثل ثابق نبودم لاغر و ضعیف پدر و مادر چند بار با اجبار
بوردنم دکتر برای ضعفم
واقعا روزای سخت و نفس گیری بود دوست داشتم دیگه زندگی نکنم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان





