خدایا باورم نمیشه چرا باید این روز میومد چرا چرا چرا
مگه ما چه گناهی کرده بودیم که باید این مصیبت سر ما میومد
خدایا از دستت ناراحتم خیلی ام ناراحتم خیلی
چند روز بعد از قبول شدنمون تو کنکور یه روز گرم حدود ساعت ۶ عصر تو یکی از خیابونای خیلی شلوغ
بودم و رفته بودم برای انجام کاری پیش یکی از دوستام
داشتم از کنار یه بیمارستان رد میشدم که اتفاقی چشمم خورد به شروین که اون دست خیابون بود و
میخواست بیاد این طرف خیابون
یهو صدای گاز یه ماشین که داشت با سرعت رد میشد رو شنیدم رانندش با حالتی دیوانه وار
ویراژ میداد یه لحظه چشمم خورد به شروین دخت که داشت میومد داخل خیابون
و بعد یه صدای وحشتناک ترمز رو شندیم وای خدای من چه اتفاقی افتاده باورم نمیشه یعنی یعنی
یعنی شروین من بود خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیوانه وار دویدم طرف خیابون رسیدم بالای سرش داشت خون از همه ی سر و صورتش میومد
نمی تونستم باور کنم دورو ورم کلی آدم جمع شده بود هر کسی یه چیزی میگفت و منم
فقط صدای نا مفهوم میشنیدم
شروین رو گرفتم بغل در گوشش گفتم تورو خدا منو تنها نزار خواهش میکنم به من نگاه کن
شروین خواهش میکنم نباید منو تنها بزاری نباید
دویدم سمت بیمارستان که همون نزدیکی ها بود
مثل دیونه ها راه میرفتم داشت عشقم تویه دستام پرپر میشد
وارد بیمارستان شدم قلبم تند تند میزد به صورتش نگاه کردم یه لحظه سرش به حالت
بی جون افتاد به شدت اشک از چشام میومد صورت شروین رو تو بغلم فشار دادم
یهو یه پرستار اومد و از دستم گرفتش و گذاشتش رویه تخت چرخ دار و بردش سمت اطاق عمل
همونجا به زانو نشستم و سرمو گذاشتم زمین
چند نفر اومدن و بلندم کردن تا یه نیم ساعتی گیج گیج بودم و هیچی حالیم نبود
بعد چند لحظه پاشدم و با پدر شروین تماس گرفتم خیلی برام سخت بود خبر دادن بهش
و داشتم میمردم
بعد یه ربع دیدم پدر و مادر شروین و مادر من اومدن بیمارستان
وقتی منو دیدن اشک از چشمای مادر شروین در اومد مادرم منو بغل کرد
پدر شروین به من گفت چی شده تورو خدا بگو خواهش میکنم الان کجاست شروین بگو
منم سرمو به طرف اطاق عمل چرخوندم پدر شروین دوید طرف اطاق و از یه پرستار که اونجا درمورد
حالش بود پرسید یه دفعه دیدم همونجا نشست و دستشو گرفت جلوی صورتش
مادر شروین داشت از حال میرفت ولی مادر من گرفتش و نشوندش رویه صندلی
بعد دست منو گرفت و برد تویه حیاط بیمارستان و ازم در مورد اتفاق پرسید
وقتی برگشتیم تو بخش هنوز پدر مادر شروین منتظر دکترا بودن
بعد چند دقیقه دیدم پدرم هم اومد و میخواست ازم سوال کنه که مادرم بردش و براش توضیح داد
که چه اتفقی افتاده پدرم اومد کنار پدر شروین وایساد و داشت دلدارش میداد
یهو دکتر اومد همه دورش جمع شدن و فقط من رویه صندلی نشسته بودم و منتظر معجزه بودم
یه دفعه دکتر گفت براتون متاسفم ضربه خیلی شدید بود و دست ما کاری بر نیومد
دنیا جلویه چشمام تیره و تار شد سرمو گرفتم تویه دستام
از لحظه که این خبر رو شندیم تا لحظه دفنش انگار ساعت ها مثل باد میگذشتن
اصلا نفهمیدم چی شد چطور گذشت هنوز هم باورم نمیشد که عشق من شروین من رفت زیر خاکا
خدایا
(ادامه داستان در مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان





