تغریبا اوایل مهر ماه بود و قرار بود جواب کنکور دانشگاه ملی بیاد هی امروز فردا میشد تا اینکه
یه روز یکی از دوستامو تویه خیابون دیدم گفت که راستی جواب کنکور ملی کی میاد گفت همین
دیشب اومده من رفتم ولی قبول نشدم منم بدون اینکه باهاش کامل خداحافظی کنم رفتم
سمت خونه تو راه یه کارت اینترنت خریدم تا شب بتونم از سیستم خونه برم و خودم چک کنم
وقتی به خونه رسیدم یه راست رفتم در خونه شروین و بهش گفتم قضیه چیه شروین به مادرش
گفت میتونه با من بیاد و مادرش هم اجازه داد
رفتیم خونه شروین شروع کرد با مادر من صحبت کردن دست شو گرفتم و کشیدم گفتم الان وقتش
نیست شروین خانوم
سریع سیستم رو روشن کردم و وصل شدم به اینترنت یهو صدای زنگ اومد
مادرم در رو باز کرده بود مادر شروین بود و اومده بود ببینه که دخترش بالاخره قبول میشه یا نه
وقتی وارد سایت سنجش شدیم قلبم تند تند میزد و فکر کنم شروین هم همین حالت رو داشت
وقتی می خواستم اطلاعات رو وارد کنم اول اسم شروین رو وارد کردم شروین دعوام کرد
و به این کارم اعتراض کرد ولی وقتی enter رو زدم همه ساکت شدیم و صفحه بعد اومد
خدای من قبول شده بود رتبه ۲۸۱
یهو صدای جیغ بلند شد منم اولین نفر بهش تبریک گفتم خیلی خوشحال شدیم
حلا نوبت به من رسید دستام بدجوری میلرزید طوری که چند بار کلمات رو اشتباه زدم
شروین دستو گرفت کشید کنار و خودش شروع کرد به وارد کردن اطلاعات من قلبم تند تند میزد
یه لحظه شروین نگام کرد و با حالت معصوم گفت آخی قلبش مثل گنجشک میزنه بمرم برات
وقتی که کلید enter رو زد چشمامو بستم شروین گفت برات متاسفم عیب نداره انشاالله سال دیگه
قبول میشی خودتو ناراحت نکن
من که هنوز چشمامو باز نکرده بودم شروع کردم به گریه کردن دستامو کشیدم کنار
شروین گفت ببین این مرد گنده داره چطور گریه میکنه باشه بابا میگم توام قبول کنن
وقتی خودم دقیق به صفحه نگاه کردم باورم نمیشد و هی اشکامو پاک میکردم بلند شدم رفتم
صورتمو شستم و برگشتم با دقت نگاه کردم رتبه ۹ کشوری با سیلی تند تند میزدم تو صورت خودم
و فکر میکردم خوابم به شروین گفتم تورو خدا دارم درست میبینم
گفت آره دیونه تو نهم شدی نهم باورت میشه پروفسور وای خدای من باور کردنی نبود یعنی من نهم
شده بودم شروع کردم به داد و فریاد و خوشحالی کردن اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت
هم میخندیدم و هم گریه میکردم شروین به شوخی به مادرم گفت پسرتون دیونه شده
و همه شروع کردن به خندیدن
شب پدرم وقتی فهمید محکم در آغوشم گرفت و گفت من به تو افتخار میکنم پسرم
اون شب تا صبح خواب تو چشمام نرفت و همش بیدار بودم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان




