چند روز مونده بود به جواب کنکور من و شروین خیلی خیلی نگران نتیجه کنکور بودیم
یه روز عصر اواخر تابستون بود با شروین رفتیم روی پشت بوم آپارتمان مون اون روز غروب قشنگی بود
شروین سخت در فکر بود بهش گفتم به چی فکر میکنی عزیزم گفت به کنکور , به نظرت قبول میشیم منم گفتم
نمی دونم این. فقط خدا میدونه شروین رو کرد بهم و گفت بیا این چند روز رو دعا کنیم حتما خدا جوابمون رو میده
بهش گفتم ما که نماز میخونیم بعد از نماز هم که دعا میکنیم دیگه چطور؟
گفت خوب این که هیچ یه دعایه دیگه یه نوع دیگه
رو کردم بهش و گفتم حالت خوبه شروین گفت خوب من میگم یه جوری دعا کنیم که خدا جواب مون رو بده
گفتم خوب چه جوری
گفت میای از این به بعد بریم مسجد تا موقعی که جواب کنکور رو دادن
یه لبخند زدم گفت چرا میخندی بابا مگه حرف خنده داری زدم گفتم نه نه بابا بریم میخوای همین الان بریم
گفت پس پاشو بریم منم به خاطر اینکه کم نیارم گفتم بریم مشکلی نیست
شروین رفت چادر شو اورد و رفتیم سمت مسجد من تو راه همش میخندیدم آخه خیلی کم مسجد میرم
رفتیم وضو گرفتیم و وارد مسجد شدیم حال عجیبی داشتم خیلی خوب بود بعد نماز منتظر شروین شدم
اومد پیشم گفت دیدی درد نداشت عزیزم دردش فقط یه لحظه بود می خواستم بخندم ولی خودمو ناراحت نشون دادم
چند قدم که دور شدیم گفتم ایول عالی بود همیشه میام
شروین گفت میدونستم خوشت میاد
روزای بعد بیشتر تویه مسجد میموندیم و دعا میکردیم و به قول شروین با خدا ارتباط برقرار میکردیم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان



