تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - کنکور دانشگاه آزاد
 

 

چند روزی بود که از سفر اومده بودیم و بسیار مسافرت عالی بود و بهمون هم خیلی خوش گذشت

البته من و شروین بیشتر به خاطر کنکور دانشگاه آزاد بود که خانوادمون اصرار میکردیم برگردیم

ما هر دو خیالمون از قبول شدنمون تو کنکور آزاد راحت بود و فقط برای قبول شدن باید سر جلسه

کنکور حاضر بود و یه چرت و پرتای نوشت بقیه اش دیگه حله

به همین خاطرم ما اصلا تلاشی برای درس خوندن نکرده بودیم

شب قبل کنکور آزاد خونه ما مهمونی بود که مهمون اصلی مون هم خانواده شروین بود البته

یکی از دوستای صمیمی دیگه پدرم هم بود که با پدر شروین هم دوست بود و مهمون ما بود

بعد شام منو شروین به بهونه درس خوندن که فردا کنکور دانشگاه آزاد داریم رفتیم تو اطاق من

و نشستیم پشت کامپیوتر و تویه اینترنت چرخ زدن لحظات زیبای بود به سایت های مختلفی سر میزدیم

از سایت جوک و خنده دار تا سایت های ورزشی

ساعت حدود ۱۲ شب بود که ما همچنان پشت سیستم بودیم یهو مادرم اومد و گفت به به

اینجوری درس میخونن درسته ؟ ما هم که چیزی برای گفتن نداشتیم افتادیم خنده

مادرم گفت شروین جان خانواده میخوان برن شروین هم سریع بلند شد و ازم خداحافظی کرد

وقتی خواست بره بهش گفتم صبح نمونی خواب کنکور داریم مثلا

به شوخی گفت کنکور ؟ کدوم کنکور ؟

منم بهش گفتم کنکور دانشگاه آزاد دیگه مگه یادت نیست بعد گفت آها اونو اگه بریم حاضری

بزنیم هم قبولیم مادر من که تو اون لحظه اونجا بود خندش گرفته بود و بعد هم خداحافظی کرد و رفت

صبح یکم دیر از خواب پا شده بودم سریع آماده شدم و رفتم دم در شروین رو دیدم آماده پشت در

گفتم خوش میگذره گفت زود باش دیره تو دیشب به من میگفتی دیر نکنی حالا خودت دیر کردی

گفتم ببخشید و راه افتادیم

کنکور تویه یکی از دانشگاه های شهر برگزار می شد ما چند دقیقه دیر رسیدیم ولی رامون دادن

لحظه شماری میکردم ببینم کی قراره تموم بشه و از اونجا درام البته بعضی به سولات هم جواب

میدادم و میخواستم رتبه خوبی کسب کنم

حدود ۳ساعت اونجا گیر بودم و نتونستم بیرون بیام وقتی دراومدم یه ربع دم در واسادم تا شروین

هم بیاد بیرون وقتی دیدمش بهش گفتم تو مثل اینکه خیلی جدی گرفتی ها

گفت نه بابا نمیزاشتن بیام بیرون

از دانشگاه بیرون رفتیم و رفتیم سمت یه کافی شاپ به شروین گفتم اینبار نوبت توه حساب کنی

با اخم نگام کرد گفتم باشه بابا من بازم حساب میکنم نیم ساعت بعد وقتی خواستم حساب کنم

شروین به صندوقدار گفت آقا ازش پول نگیر من میخوام حساب کنم

با تعجب نگاش کردم گفت چیه گفتم هیچی

اومد حساب کنه سریع من پول دادم و دست شروین رو گرفتم و بردمش بیرون

به شوخی گفتم دیدی اینبار حساب نکردی باشه عیب نداره

شروین سرخ شده بود و بهم گفت نمیدونم چی بهت بگم دیگه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:30 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir