تویه تابستون همش درس می خوندیم و فقط چند روز مونده بود به کنکور
کنکوری که خیلی براش تلاش کردیم و خیلی براش زحمت کشیدیم چه داستانای که برامون پیش نیومد همش خاطره بود
و حالا دیگه زمانی نمونده بود بهش
تو این چند روز با مشاوره که یکی از تحصیل کرده های فامیل بهمون کرد که فشار درس رو کم کنیم تا به قول خودش
مغزمون موقع کنکور هنگ نکنه ما هم به این توصیه عمل کردیم و از حجم درسا کم کردیم و فقط نکات کلیدی رو می خوندیم
روز کنکور صبح ساعت شش از خواب بیدار شدم سریع یه تک زنگ زدم به شروین که خواب نمونه ولی انگار اون از من
زود تر بیدار شده بود
ساعت هفت و نیم با هم از خونه در اومدیم تا تویه ۲ تا مدرسه که کنار هم بود کنکور بدیم موقع رفتن بازم شروین دلشوره
داشت کشیدمش یه گوشه دستاشو گرفتم بهش گفتم شروین تورو خدا آروم باش تا بتونی این مرحله رو خوب طی کنی
به خاطر من ازت خواهش می کنم آروم دستاشو از دستام جدا کرد گفت باشه
منم یه چشمک بهش زدمو بعد رفتیم سر کنکور
خیلی طول کشید و طاقت فرسا ولی جواب هارو عالی دادم موقعی که از سر کنکور در اومدم دیگه نا نداشتم
خیلی خسته شده بودم دم در مدرسه یه نگاهی به دورو ور انداختم یهو شروین رو دیدم آروم رفتم کنارش گفتم سلام
گفت سلام چطوری گفتم خوب چیکار کردی خانومی
گفت عالی عالی از این بهتر نمیشه بهش گفتم ایول پس مثل خودم گل کاشتی
از اینکه شنیده بودم خوب کرده واقعا خوشحال بودم با روحیه رفتیم سمت خونه زنگ خونه خودشونو شروین زد ولی کسی
جواب نداد ولی خونه ما رو که زدیم جواد داد و گفت هر دو بیاین واحد ما ما هم رفتیم سمت خونه دم در بهش گفتم
خودتو ناراحت نشون بده و اونم فهمید چه نقشه ی دارم گفت باشه
وقتی رفتیم خونه اونقدر ناراحت بودیم که انگار دنیا رو سرمون خراب شده بود وقتی مارو دیدن با اون حالت شروع کردن
دلداری دادن ما و گفتم ای بابا هنوز که معلوم نیست تازه اگه قبول هم نشدین مرین آزاد مشکلی نیست
یهو یواشکی یه چشمک بهش زدم که دیگه فیلم بازی بسه یهو گفتیم هورا همه با تعجب نگامون کردن گفتن چی شده؟
ما گفتیم عالی کنکور رو عالی دادیم حتما رتبه میاریم حتما
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان




