تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - پایان امتحانات
 

 

تغریبا تو وسط امتحانات بودیم و درسای سخت هم رو با موفقعت داده بودیم همه چیز خیلی خوب

پیش می رفت

امتحانات یکی یکی می گذشتن و ما به آخر سال تحصیلی و پایان دوره دبیرستان رسیده بودیم

و باید به محیط جدیدی و صطح تحصیلی بالاتری می رفتیم من و شروین هم برای قبول شدن تو

دانشگاه برنامه خاصی داشتیم وقتی امتحانامون تموم شد شروع کردیم به درس خوندن و خیلی

خیلی تلاشمونو زیادتر کردیم که حتما موفق بشیم

روزها از پی هم میگذشتن و ما هر روز درس می خوندیم و حتی به بیشتر مهمونی ها هم نمی رفتیم

فقط اگه خونه ما یا خونه اونا بود میرفتم

یه روز بعد درس باهم خلوت کردیم و شروع کردیم با هم حرف زدن درمورد همه چی

یهو بهش گفتم دوست داری وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم و با هم زندگی کنیم یه لحظه مکث

 کرد و با صدای مهکم گفت البته کی از تو بهتر عزیزم به خودم می بالیدم و حس خوبی داشتم

فکرم رفت سمت اون روزای که من و اون در کنار هم زندگی می کردیم و چه روزای خوبی رو میگذروندیم

به شوخی بهش گفتم من پسر می خوام گفت چی؟

گفتم من پسر می خوام بهم نگا کرد گفت دیونه ی تو من گفتم دیونه توام شروع کرد خندیدن

تو همین موقع مادر شروین صداش زد که بیاد موقع ناهاره  به شوخی بهش گفتم اینم مادر بزرگ

پسرم

بهم اخم کرد بلند شدم گفتم ببخشید گفت بیخیال بابا و خداحافظی کردیم منم رفتم سمت خونه

بعد از ظهر بهش زنگ زدم و گفتم عصر میای بریم ه چرخی بزنیم تو همون پارک گفت باشه قرار گذاشتیم

عصر که دیدمش یه تیپ خیلی خیلی خوبی زده بود به شوخی گفتم مطمعنی می خوای با من

بیای بیرون گفت چطور گفتم آخه من کم میارم در مقابل شما

گفت بیا بریم دیگه لوس بازی در نیار اون روز واقعا روز زیبای بود رفتیم سمت پارک

دو ساعت اونجا نشستیم و حرف زدیم و خوش می گذروندیم بهم گفت دوست داری بازم چاقو بخوری

گفتم به خاطر تو آره دوست دارم بمیرم گفت نه دیگه پس ما چطور به هم برسیم

گفتم خوب اگه نمردم به هم میرسیم گفت بسه دیگه داریم چرت و پرت میگیم بیا بریم خونه

هر دو خندیدیم و رفتیم سمت خونه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:26 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir