تغریبا تو اوج درسا بودیم که یه اتفاق بد باعث شد ما هم از درس جا بمونیم و هم شروین روحیه اش
رو از دست بده اون اتفاق تغریبا چند هفته بعد از عید افتاد
پدر شروین تو یکی از سفرهای کاریش به تهران تصادف وحشتناکی می کنه ولی زنده می مونه البته
حدود پنج شش روز تو کما میره و این اتفاق باعث میشه شروین از نظر روحی خیلی به هم بریزه
تو این مدت من و شروین به همراه پدرم چند بار به تهران رفتیم و به پدر شروین سر می زدیم
منم تمام سعی مو کردم تا روحیه از دست رفته شروین رو بهش برگردونم چون اون سال سال مهمی
برای ما بود و تا چند ما دیگه کنکور سراسری داشتیم و قبل از اون هم درسای خودمون که مشکل
چندانی تو این مسله نبود چون ما جز بهترین شاگردای مدرسه مون بودیم
یه روز که به تهران رفتیم بعد از ملاقات پدرش دیدم شروین یهو از اطاق خارج شد مادرم بهم اشاره کرد
که برم دنبالش منم رفتم
دیدم تو حیاط بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه آروم رفتم کنارش نسشتم و شروع کردم به
دلداری کردن ازش و بهش می گفتم که حال پدرت حتما خوب میشه فقط تو باید ایمان داشته باشی
خدا همه چیزو درست میکنه و از ایجور حرفا که بهش امید بدم
چند ساعت بد رفتیم خونه مادر شروین مه تو بیمارستان بود زنگ زد به ما و گفت که از کما دراومده
شروین آروم و قرار نداشت و هی خدا رو شکر می کرد فردای اون روز بازم راه افتادیم سمت تهران
از چهره شروین می شد فهمید که چقدر خوشحاله و لحظه شماری می کرد برای دیدن پدرش
وقتی رفتیم اونجا پدرم از دکتر پرسید که تا چند وقت دیگه مرخص میشه و دکتر گفت تا یکی دو هفته
دیگه خیال همه از بابت این مسله راحت شد
تو حیاط بیمارستان بودم و داشتم به یکی از دوستام زنگ میزدم که شروین رو کنارم دیدم گوشیو قطع
کردم و گفتم مبارک باشه گفت واقعا ازت ممنونم خیلی بهم کمک کردی اگه تو نبودی
حرفشو قطع کردم و گفتم ای بابا حرفشم نزن و به شوخی گفتم قابل ندار هزرا تومن میشه
و افتادیم خنده
خدایا شکرت
(ادامه داستام برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان



