بعد از اون سیزده بدر خاطره انگیز ما باید می رفتیم مدرسه و دوباره درس هامونو از سر می گرفتیم همون روز با هم قرار
گذاشتیم ساعت ۷ صبح دم در وایسیم با هم بریم مدرسه ساعت دقیقا ۷:۲۰ دقیقه بود که شروین اومد دم در
بعد سلام و احوال پرسی راه افتادیم سمت مدرسه بازم مثل ثابق از همون کوچه باغی خیلی قشنگ رد شدیم
که تو این فصل خیلی خیلی قشنگ تر شده بود
بهش گفتم شروین من تصمیم گرفتم امسال حتما تو دانشگاه سراسری قبول بشم و برای این خواسته ام
خیلی جدی هستم بعد بهش گفتم تو چی دوست داری سراسری قبول بشی
یه مکث کرد گفت خوب البته
منم گفتم پس باید تمام سعی خودتو بکنی منم کمکت می کنم البته توام کمک من کن باشه ؟
یه چشمک زد و گفت چشم قربان
کلی خندیدیم و راه افتادیم سمت مدرسه
روز اول مدرسه بود و تغریبا ۵/۶ نفر بیشتر نیومده بودن و اون روز هم ناظم مدرسه رو تعطیل کرد تا روز بعد یه اس ام اس
برای شروین فرستادم که ما تعطیل شدی اونم تو جواب برام گفت شاید ما هم تعطیل بشیم
نیم ساعت دم مدرسه شروین واسادیم که یه دختر رو دیدم که آروم داره میاد بیرون دیدم شروینه که داره میاد
گفتم تعطیل شدین ؟
گفت نه بابا نمیذاشتن بیایم ۳نفر بودیم منم خودمو زدم به سر درد و اومدم بیرون گفتم تو دیگه کی هستی
راه افتادیم سمت پارک همیشگی مون که اون خاطره بد رو هم ازش داشتیم شروین می ترسید بازم بیاد اونجا
بهش گفتم مگه چیه فوقش یه بار دیگه چاقو می خورم با اخم نگام کرد گفت تو خیلی خوشت میاد چاقو بخوری
گفتم نه بابا شوخی کردم بیا بریم به زور راضیش کردم بیاد همین اول پارک دوتا بستنی خریدیم و رفتیم یه جای خوب
نشستیم شروین شروع کرد از آرزوهاش برام تعریف کردم گفتم اگه سعی کنی بهشون می رسی
من می خوام دانشگاه یه جای عالی قبول شم تو دوست داری کجا قبول بشی ؟
یکم فکر کرد گفت نمی دونم من گفتم شیراز و می خوام برای قبول شدن اونجا همه کار بکنم
بهم گفت حالا چرا شیراز گفتم اونجا بهترین جای دنیاست تخت جمشید, پاسارگاد, نقش رستم اینا همه اونجان
منم دوست دارم اونجا باشم گفت به خدا تو دیونه ای من می دونم بهش خندیدم گفتم من دیونه توام
بهم خندید ۲/۳ ساعت اوجا بودیم که یهو به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ ظهره به شروین گفتم پاشو که الان دیر میشه
بعده نیم ساعت رسیدیم خونه و اون روز خیلی قشنگ در کنار شروین هم تموم شد.
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



