تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - مرخص شدن از بیمارستان
 

اون شب تغریبا نیمه شب بود که پرستار اومد تا دارو هامو بهم بده و وضیعت منو چک کنه

و قتی کارش تموم شد بهش گفتم بیکاری گفت چطور مگه گفتم می خوام باهاتون حرف بزنم

گفت آره بیکارم منم شروع کردم کل داستان عشقمو براش تعریف کردم و گفتم نظرت چیه

یه مکث کرد و گفت اون چیزی که من شندیم و امروز دیدم معلومه که خیلی عاشق همدیگرید

گفتم از خیلی بیشتر گفت یه نصیحت بهت میکم الان تصمیم نگیر بزار بزرگتر بشی

و تا بیست و چهار پنج سالگی هیچ تصمیمی نگیر نمی خوام دلتو خالی کنم فقط میگم

با فکر و با حوصله تصمیم بگیر و بعد پاشود و گفت بسه باید بخوابی منم کار دارم

ازش تشکر کردم و شروع کردم فکر کردن در مورد حرفاش

تغریبا شش روز من تو بیمارستان بودم تا یه روز خانواده ما و خانواده شروین اومدن بیمارستان

پدرم چند روزی بود که هی به دکتر اصرار می کرد که منو از بیمارستان مرخص کنه تا اینکه اون روز

دکتر اومد یکم منو معاینه کرد و به پرستار گفت ایشون مرخصه و پدر من و پدر شروین رفتن دنبال کاراش

مادر شروین اومد کنار تختم و گفت خیلی ازت ممنون که اون روز  منم گفتم خواهش میکنم

وظیفم بود که از شروین خانوم حمایت کنم

بعد چند دقیقه مادرم و مادر شروین از اطاق در اومدن

من شروین رو کشیدم کنار خودم و گفتم غضیه چیه اینا هی از من تشکر میکنن

اونم کل ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که به همه گفته اون روز ما اصلا با هم نبودیم و اون خودش

تنها تو یه پارک بوده و بعد اینکه تو دیدی دارن منو اذیت میکنن اومدی و به خاطر من چاقو خوردی

اون موقعه تازه فهمیدم غضیه از چه قراره و چرا هی از من تشکر میکنن

بعد چند دقیقه پرستار اومد داخل و لباس هامو برام اورد و به شوخی گفت دلمون برات تنگ میشه

بازم بیا اینورا ما هم خندیدیم و به شوخی منم گفتم اگه شروین خانوم اجازه بده حتما

داشتم لباس میکردم تنم یهو جای زخم درد کرد و شروین فهمید و

 گفت چرا تو هیچ وقت از کسی برای کارات کمک نمی خوای ؟

لبخند زدم گفتم حالا بیا کمک کن لباسمو بکنم تنم

اون لحظه یه حسی خیلی قشنگ داشتم که نمی تونم توصیفش کنم یه حس زیبا

من دیگه تغریبا اماده شده بودم که یهو پدرم اومد و گفت آماده ای پسرم منم گفتم آره بابا

شروین کنارم واساده بود بهش گفتم میبینی چقدر دوسم داره می خواست بخنده ولی جلوی

خودشو گرفت

آروم آروم راه می رفتم تا رسیدم به بخش پذیرش که پرستارا اونا جم بودن دلم براشون تنگ می شد

یه جور دلبستگی بهشون پیدا کرده بودم ازشون کلی خدا حافظی و تشکر کردم و رفتیم

دم در خواهر کوچولومو دیدم کهتو این مدت دو سه بار بیشتر ندیده بودمش اونم نه خوب

گرفتمش بغل و گفتم چطوری خواهر کوچولو من و رفتیم سمت ماشین

دم در ماشین شروین رو دیدم که داشت سوار ماشین خوشون می شد نگاش کردم و لبخند زدم

اونم سرشو تکون داد و بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم

یکی دو روز بعد به شروین گفتم یه دسته گل خیلی خوب به سلیقه خودش آماده کنه

وقتی آماده شد بهش گفتم بریم گفت کجا؟ گفتم بیمارستان دیگه گفت اونجا چرا؟

بریم خودت می فهمی

وقتی رسیدیم اونجا رفتم سمت پذیرش ولی اونجا نبود یه پرستار دیگه گفت چند دقیقه صبر کنید

الان میاد و نشستیم تا موقعی که اومد وقتی دیدمش پاشودم و رفتم سمتش سلام کردم

کلی تحویلم گرفت گل رو بهش دادم گفت بابت چیه این گفتم تشکر از زحمات تون و راهنمای هاتون

تغریبا یه ساعتی پیشش بودیم و بعد از اونجا دراومدیم و رفتیم سمت خونه شروین اصلا حرف نمی زد

بهش گفتم چته ساکتی گفت هیچی گفتم می وای بدونی چی بهم گفته بود

گفته چی بهت گفته بود؟ منم کل داستانو براش تعریف کردم و بعد گفت

 چرا زود تر بهم نگفتی تا منم ازش تشکر کنم گفتم انشاالله دفعه بعد که مسیرمون اونورا خورد توام

تشکر کن و افتادیم خنده و رفتیم سمت خونه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 01.jpg black and white image by anchorxx

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:52 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir