روز چهارم عید بود که با شروین دخت قرار گذاشتیم بریم بیرون قدم بزنیم تو اون پارک همیشگی
صبح حدود ساعت ۱۰ صبح بود دم در منتظرش شدم اومد بیرون کلی سلام و احوال پرسی کردیم
به شوخی گفتم بابا بسه دیگه دیشب همدیگرو دیدیم
افتاد خنده و بعدش منم خندیدم و راه افتادیم سمت پارک تویه راه در مورد شب گذشته صحبت میکرد
منم گوش می دادم یهو یه اس ام اس از دوستم اومد یه جوک با مزه بود
وقتی خوندمش کلی خندیدیم بهش اشاره کردم که چند نفر داشتن نگاه مون می کردن
کم کم به پارک نزدیک می شدیم داخل پارک که شدیم
طبق معمول رفتیم سمت جای همیشگی مون نشستیم شروع کردیم صحبت کردن
من بلند شدم به شروین گفتم همینجا باش تا برم دو تا بستنی بگیرم و بیام گفت باشه
چند قدیم رفتم چشمم افتاد به چهار تا پسر هم سن خودم یه لحظه مکث کردم دوباره راه افتادم
بستنی فروشی تغریبا اون طرف پارک بود وقتی رسیدم سریع به بستنی فروش گفتم دوتا بستنی
و هی به اون طرف پارک نگاه می کردم و هیچی معلوم نبود
وقتی بستنی ها رو گرفتم تند تند راه می رفتم تا زود تر برسم به شروین
وقتی نزدیک شدم پسر ها رو سر جاشون ندیدم قدم هامو تند تر کردم وقتی رسیدم دیدم پسرا
دور شروین رو گرفتن و داشتن اذیت میکردن بستنی ها رو انداختم و دویدم سمت شون
دو تا از پسرا اومدن جلوم با مشت دو سه تا بهشون زدم اونا هم بهم زدن وقتی رسیدم به دو نفر دیگه
یکی شون بلند شد یه چاقو از جیبش دراورد من جا خوردم شروین یه جیغ زد
ولی بازم رفتم سمتش با مشت انداختم براش ولی به نخورد چاقو رو جلوم تکون می داد
بازم مشت انداختم براش این بار خورد به دهنش و افتادم روش یهو یه درد کنار پهلوم حس کردم
از روش بلند شدم به پهلوم نگاه کردم باورم نمی شد چاقو خورده بودم
بعد یکی از اون پسر ها به اون پسری که منو چاقو زد اشاره کرد بلند شد و سریع همه شروع کردن
به دویدن من هنوز نمی دونستم چه بلای سرم اومده یهو شروین که خون رو دید
شروع کرد به جیغ زدن و دوید سمت خیابون من یکم سردم شده بود و تند تند نفس می کشیدم
چشهام تار شده بود یهو یه نفر اومد بلندم کرد و سریع بردم طرف خیابون و سوار یه ماشینم کرد
سریع رسیدیم به بیمارستان و انداختنم رویه تخت و بردنم سمت یه اطاق و دیگه
هیچی به خاطرم نمیومد تا یکی دو روز بعد که دیدم بالای سرم چند نفر ایستادن دقت کردم
دیدم شروین, پدر و مادرم و پدر مادر شروین بالای سرم بودند شروین دوید رفت بیرون
با یه دکتر اومد داخل اطاق پدرم منو گرفت بغل پدر مادر شروین ازم پرسیدن حالت خوبه
آروم گفتنم بله ممنون اونا گفتند ما از تو ممنون هستیم دقیقا نمی دونستم چی میگن
دکتر اومد بالای سرم یه کم مایعنه کرد و به پدر و مادرم گفت حالش خوبه نگران نباشید
حدود نیم ساعت همه تو اطاقم بودند و بهد رفتند بیرون ولی
شروین تو اطاق وایساد اومد کنارم سرشو اورد کنار گوشم و بهم آروم گفت حالت خوبه عشق من
با پلک زدنم بهش گفتم آره گوشیشو درآورد ازم یه عکس انداخت به شوخی گفت بعدا احتیاج میشه
و منم لبخند زدم مادر شروین اومد دم در اطاق شروین رو صدا کرد و گفت می خوایم بریم
منم بهش گفتم برو ولی گوشیمو برام بیار اونم گفت چشم قربان و رفت بیرون
پرستار داشت تو اطاق بود و داشت دارو هامو بهم میداد یهو یه نفر در زد در رو باز کرد
شروین بود گفت اجازه هست من به پرستار گفتم کیه؟ گفت یه دختره فکر کنم با جنابعالی کار داره
بلند گفتم شروین توی ؟ گفت آره فرمانده من و پرستار افتادیم خنده اومد پیشمون
گوشیم آروم داد دستم و گفت قایمش کن بهش گفتم خودمونی بابا پرستار که گوشی رو دید
گفت اشکال نداره فقط کسی دیگه نبینش گفتم باشه
بعد پرستار از شروین پرسید چه نسبتی با این فرمانده داری ؟ شروین گفت اون جوری که خودش میگه
من عشقشم گفت آهان فهمیدم یه نگاه به هردومون انداخت بعد گفت به همم میاین
و بلند شد و رفت دم در گفت تنهاتون می زارم اگه کاری داشتی اون زنگ رو بزن
گفتم باشه و رفت بیرون شروین گفت کاش من جای تو بودم گفتم چرا ؟ گفت ای بابا مگه نمی دونی؟
گفتم چیو؟ گفت اونقدر برات کمپوت اوردن که نگو افتادم خنده و اونم شروع کرد به خندیدن
گفتم از خودت پذیرای کن
اومد نشست کنارم گفت خیلی دوست دارم به خدا منم گفتم منم همینطور
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




