تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - قبل از عید
 

توی راه برگشت از مشهد تا شهرمون اونقدر احساس خوبی داشتم که نمی تونم وصفش کنم

تغریبا سه چهار ساعت مونده بود که برسیم به شهرمون و نزدیکای ظهر بود

برای نهار هردو اتوبوس واسادن کنار یه رستوران که بغل یه کوه بود و یه دره سرسبز زیبا

بعد نهار منو شروین اومدیم لبه دره باد نسبتا گرمی هم میومد دوست داشتم داد بزنم ولی

نمی شد کم کم بچه ها اومدن و ما هعم سوار اتوبوس شده بودیم و به سمت شهرمون راه

افتادیم تویه راه گاه گاه به شروین اس ام اس می دادم و از این طریق حرف میزدم

وقتی به شهرمون رسیدیم تغریبا هوا تاریک شده بود

و آسمون سرخ شده بود دور میدون اصلی شهر هر دو اتوبوس وایسادن

از اتوبوس پیاده شده بودیم و ساک ها مونو از اتوبوس دراوردیم هردو از بچه ها خدا حافظی کردیم

آخه دو روز دیگه هم عید بود و تا یه بیست روزی همدیگرو نمی دیدیم

بعد از خداحافظی کنار خیابون منتظر موندیم تا تاکسی بگیریم که یه ماشیم کنار مون ترمز زد

دقت کردم دیدم پدرم بود

به شروین اشاره کردم گفتم بیا تاکسی دربست لبخند زد

پدرم اومد و باهاش روبوسی کردم شرویم دخت هم احوال پرسی گرمی کرد

بعد چمدون ها رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین و رفتیم سمت خونه

تویه خونه پدر و مادر شرویم و مادر من منتظر بودن ما برسیم و قتی رسیدیم اول شروین رفت جلو

و بعد من شروین با پدر و مادرش احوال پرسی کرد منم با مادرم و بعد با پدر و مادر شروین

اون شب تویه خونه اونا ما مهمون بودیم و منم خیلی خسته بودم ولی بخاطر شروین رفتم

وقتی رفتیم خونشون من به زور خودمو سر پا نگه داشتم ولی شروین خیلی سرحال بود

و وقتی برامون چای آورد بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشی

بهم خندید و رفت

اون شب کلی بهمون خوش گذشت و برای همیشه به یاد موند

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:41 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir