تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - گنبد طلای
 

تغریبا اواخر سال بود و یه ده روزی مونده بود به عید قرار بود هم مدرسه ما و هم مدرسه شروین

برن اردو مشهد

انگار خدا می خواست همیشه ما با هم باشیم چون هروقت هرکدوم می خواستیم بریم جای

 اون یکی هم جور میشد که بیاد اینبارم اردو مدرسه به مشهد البته مدرسه اونا ۱ روز زود تر

حرکت کردند و ما بعد اونا راه افتادیم تو راه  هر چند وقت یکبار بهش زنگ می زدم و ازش

می پرسیدم کجاید  منم میرفتم به راننده یواشکی می گفتم که یکم تند تر بره

اونا تقریبا یه نصفه روز از ما زود تر رسیدن مشهد وقتی ما رسیدیم داشتم از خستگی میمردم

بهش زنگ زدم گفتم بیا همدیگرو ببینیم

یه قرار کنار در ورودی حرم گذاشتیم و قتی دیدمش انگار نه انگار که دو روز تو راه بودم و خسته

خواستم همون جا بگیرمش بغل اما به ورو بر نگاه کردم یدم همه دارن مارو نگاه می کنن و

 جلوی خودمو گرفتم

وقتی با هم حال و احوال کردیم معلوم بود اونم خیلی دلش برای من تنگ بود 

رفتیم داخل حرم وقتی با هم داشتیم میرفتم سمت حرم مطهر یه آقا بهمون کجا کجا خانوما

از اون طرف و ما افتادیم خنده ناچار از هم جدا شدیم و هرکدوم از یه طرف رفتیم سمت قبر امام رضا

موقعی که رسیدم حس عجیبی داشتم  نفسم تند تند میزد خیلی شلوغ بود

ولی من نیت کردم و رفتم سمت زره به زور خودمو رسوندم انگار تویه جای باز بودم

اصلا احساس نمی کردم که از همه طرف دارن فشار میارن چند دقیقه واسادم دعا کردم

چیزای تو دلم به امام رضا گفتم ا خدا خواستم همیشه منو شروین با هم باشیم

وقتی از اونجا درومدم رفتم به حیاط یه نگاه اطرافم کردم  شروین رو ندیدم بهمش زنگ زدم

 گفتم کجای یهو یکی از پشت زد بهم گفت چطوری دیدم شروین بود از حرم درومدیم رفتیم سمت

هتل که خوشبختانه یکی بود البته اونا طبقه ۳ ما ۷ اما خودش بازم یه نعمت بود

روزای بعد هم میرفتیم با شروین گردش و هردو گروه رو دور میزدیم روزای آخر میبدمون به شهرای

اطراف و جاهای دیدنی میبردن که طبق ممول ما با هم بودیم یه جورای همه فهمیدن که ما با همیم

و دیگه معلما گیر نمی دادن 

۲ روز مونده بود به عید و روز آخر بود خیلی دلگیر بود غروب خیلی قشنگی داشت

یه بار دیگه رفتیم برای زیارت وقتی برگشتیم و همدیگرو دیدیم اشک تو چشمای شرویم دخت جم

شده بود بهش گفتم چته شروین چیزی شده گفت نه ولی ای کاش نمی رفتیم

نمیدونم چرا ولی وقتی گریه می کرد خیلی خیلی قشنگ میشد

ای کاش نمی رفتیم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:30 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir