اون شبی که از اون ساختمون تا خونه با شروین پیاده اومدیم باعث شد که هردو سرما خوردگی بدی
بگیریم و حدود یک هفته تو خونه بمونیم
پدر شروین دائم می گفت چرا زنگ نزدید که من بیام دونبالتون و خودتون پیاده اومدید
حالمون تا دو سه روز خیلی بد بود و اصلا نمی شد از جامون بیایم بیرون
من کم و بیش از بچه های کلاس درسارو می گرفتم و نمیزاشتم زیاد عقب بمونم
تو اون یک هفته هر روز عصر می رفتم خونه شروین دخت و با هم درسارو کار می کردیم
یه روز موقعی که می خواستم برم خونه شروین یه بسته دم در توجهم رو جلب کرد
که روش نوشته بود با احترام تقدیم به شروین دخت عزیز
برداشتمش و در خونه رو زدم مادر شروین در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی
رفتم داخل اطاق شروین
شروین سرشو گذاشته بود رو کتاب و خوابش برده بود منم یه صندلی اوردم و روبه روش نشستم
حدود ۲۰ دقیقه ی منتظر موندم تا بیدار بشه
آخه دوست نداشتم بیدارش کنم و از طرفی موقعی که می خوابید خیلی زیبا می شد
موقعی که بیدار شد بهش گفتم خسته نباشی این جوری از مهمون پذیرای می کنند
گفت کی اومدی گفتم الان یه ۲ ساعتی میشه با تعجب گفت ۲ ساعت
منم گفتم نه بابا شوخی کردم ۲۰ دقیقه هم نمی شه خواب خوش گذشت
گفب بله جای شما خالی
با جدیت گفتم شوخی دیگه بسه درسو شرو کنیم گفت باشه
بعد افتادم یاده اون کادوی که دم در با خودم اوردم داخل و گذاشته بودم کنار پام
به شروین گفتم یه لحظه صبر کن اول بگو جریان این کادو چیه با تعجب پرسید کدوم کادو
کادورو از رویه زمین برداشتم و به شروین دخت نشون دادم گفت نمیدونم
گفتم درشو باز کنیم گفت باشه وقتی در کادو رو باز کردیم دیدیم یه کادوی کوچیک تر داخلشه
بازم کادو رو باز کردیم و بازم یه کادو کوچیک تر تغریبا کادو اندازه یه سیب شده بود
رویه آخرین کدو نشوته شده بود امیدوارم که خوشت بیاد شروین
وقتی شروین در آخرین کادو رو باز کرد متوجهه ۳تا سوسک سیاه شد و از ترس یه جیغ بلند زد
مادر شروین دخت با عجله اومد داخل اطاق که ببینه چی شده
وقتی اونم ۳تا سوسک رو دید یه جیغ زد وضیعت خنده داری پیش اومده بود
اونا هی جیغ می زدن منم می خندیدم
وقتی با تلاش زیاد تونستم سوسک هارو بگیرم و بندازم بیرون کف کادو یه تیکه نوشته بود
وقتی شروین خوندش نوشته شده بود امیدوارم خوب ترسیده باشی دوستانت سحر نگین و سارا
اون روزم یه خاطره خوش دیگه با شروین برامون اتفاق افتاد
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




