چند روزی از اون مسابقات گذشت و کم کم شروین دوخت هم فراموش کرد البته اون روزای اول
خیلی ناراحت و به نظر من یکم شروین دل نازک بود
چنذ روز بعد داشتم نگاه تلویزیون می کردم که خبر بارش شهاب سنگ رو گویینده گفت
زیاد بهش توجهی نکردم تا اینکه یه روزدوتا نامه از طرف آموزش و پرورش اومد
که دانش آموزای نخبه رو برای تماشای شهاب سنگ به یکی از مراکز تحقیقاتی ستاره شناسی
می بردند من و شروین هم دعوت بودیم واقعا برامون جای تعجب داشت .
تا چند روز حال و حوای خاصی داشتیم مخصوصا شروین که از این جور چیزا زیاد دوست داشت
همش پیش من از ستاره و آسمون و زمین از این جور چیزا حرف میزد
بهش گفتم ما که یه بار بیشتر به اونجا نمیریم سریع حرف منو قطف کرد
گفت دیونه اگه ازمون یه سوالی پرسیدن چی ؟
اون وقت پیش بقیه کم میاریم
من از تعجب چشام گرد شده بود گفتم واقعا شما دخترا به چه چیزای که فکر نمی کنید
البته یکم هم حرفش منطقی بود
به شوخی بهش گفتم چندتا از اون کتابات هم به ما بده کم نیارم منم گفت صبر کن
روفت تو اطاقش و چند لحطه بعد اومد بیرون هفت هشتا کتاب گرفته بود اومد بیرون
من می خواستم از خنده منفجر بشم که جلوی خودمو گرفتم
اومد جلوم دادش بهم گفت بیا اینا رو بخونی شاید یه چیزای بفهمی منم گفتم باشه
بعد خداحافظی کردم و از خونه درومدم روفتم تو اطاقم شروع کردم الکی یکی از کتابارو خوندن
بعد فهمیم واقعا جالبه از همه کتابا چند صفحه ای خوندم
دو شب دیگه باید می رفتیم اونجا خیلی سریع گذشت و شب موعود رسید
عصر بود پدر شروین مارو سوار ماشین کرد و برد دم ساختمان تحقیقاتی ستاره شناسی
گفت هر وقت کارتون تموم شد زنگ بزنید بیام دنبالتون بعد خداحافظی کردیم و رفتیم داخل
اون شب هم آسمون صاف صاف بود داخل ساختمون شدیم یه نفر مارو به سالن اجتماعات
راهنمای کرد
واقعا فضاش با همه جاهای که دیده بودم فرق می کرد من و شروین دوخت کنار هم نشستیم
یکی اومد برامون سخنرانی کرد من یهو توجه کردم به صورت شروین آنچنان تو حرفای اون مرد فرق
شده بود بعد چند دقیقه که حرفای اون تموم شد بردنمون به یه سالن دیگه اونجا میز شام بود
بعد شام همه به یه محوطه بزرگ رفتیم اونجا یه استاد ستاره شناسی بود که
چندتا سوال از بچه ها کرد همه رو شروین جواب داد من واقعا تو حیرت مونده بودم
همه براش دست میزدند منم محکم براش دست میزدم بهش افتخار می کردم
بعد چند لحطه یه دانشجو اومد طرف استادش گفت استاد دیده شدن استاد رو کرد به ما و گفت
حالا وقتشه برید پشت تلسکوب شروین که دیگه طاقت نداشت زود یکی رو گرفت
حر کاری من میکردم که بیاد این طرف منم ببینم نمی شد استاد بالای سرمون بود من رفتم کنار
بهش گفت خانوم جوان بزار این آقا هم نگاه کنه اومد کنار منم با حالت شیطنت گفتم بیا برو کنار دیگه
کپنت تموم شد
وقتی نگا می کردم واقعا زیبا بود هیجان آور بعد به شوخی گفتم بیا اینجا شروین یه ستاره اینجاه
گمون کنم توی اه تو اونجا چیکار می کنی شروین هر دو شروع کردیم به خندیدن
بعد که تموم شد شروین گفت بیا قدم بزنیم تا خونه منم از خدا خواسته قبول کردم و
تا خونه قدم زدیم و حرفای عاشقانه زدیم واقعا یه شب رویای بود.
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما


