تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - نایب قهرمانی
 

امتحانات تموم شده بود و نتیجه خوبی از این امتحانات گرفته بودیم

شروین از بچگی تکواندو می رفت و تو این ورزشم پیشرفت کرده بود از غذا چند روز دیگه

تویه شهر ما مسابقات کشوری تکواندو برگزار می شد که شروین هم شرکت میکرد

من همه سعی خودمو کردم  که بهش کمک کنم تو رفتو آمد تویه درساش که اون بتونه بهتر

تویه اون مسابقات شرکت کنه

حتی بعضی وقتا ماشین از بابام می گرفتم و میرسوندمش به محل تمرینش  اون روزا روزای خوبی بود

تا اینکه مسابقات شروع شد و بازم اون استرس همیشگی تویه شروین به وجود اومد

و بازم هول شده بود  تمرکز زیادی رویه کاراش نداشت

منم مثل همیشه باهاش صحبت می کردم تا تونستم کنترول شو به دست بیاره

مسابقه اولش من پشت درب سالن برگزاری بودم که نمگذاشتن پسرا برن داخل وقتی مسابقه رو برد

اومد پیشم و خبرشو بهم داد و منم به مادرش خبرو دادم که اون موقع رفته بود یه شهر دیگه

اونم خوشحال بود

مسابقه بعدیش چند ساعت دیگه بود

نمیدونم چرا شروین اینقدر ترس داشت و دستو پاشو گم میکرد

بالاخره مسابقه دومشم شروع شد که با اختلاف کم بازی رو برد و به مرحله نیمه نهای رفت

که حریف بعدیشو راحت شکست داد منم سریع خبرهارو به مادرش میدادم و مطلع میکردم

بازی آخرش یه حریف سرسخت بود که متاسفانه بازی و واگذار کرد و نتونست طلا رو ببره

وقتی اومد بیرون چشماش پر اشک بود بهم نگاه کرد منم از چشمام اشک اومد

واقعا براش ناراحت بودم نمیتونستم ناراحتیشو ببینم خیلی سخت بود

ولی دلداریش دادم تا فراموش کنه تا از یادش بره

ای کاش اول میشد ای کاش

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:44 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir