چند روزی بیشتر از زمستون نگذشته بود که برف سنگی تویه شهر ما شروع به باریدن کرده بود
تویه این مدت هم امتحانات ترم اول ما شروع شده بود
و باید حسابی درس می خوندیم تا امسال هم موفق می شدیم
اون سال در های ما هم سخت تر شده بود ولی من و شروین دوخت بسیار امیدوار به امتحانا بودیم
اولین روزی که برف اومده بود ما هر دو یه امتحان خیلی سخت داشتیم یکی دو روزی سخت
روی این امتحان کار کرده بودیم
وقتی صبح از خونه دراومدیم شروین بازم مثل همیشه نگران بود و ترس داشت
من اینو ازهمون موقع که دیدمش فهمیدم هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم یه فکر خوب به سرم زد
شروع کردم ازش سوال پرسیدن مثل همیشه همه سوالا رو بلد بود
تغریبا به نزدیکیای مدرسه شون رسیدیم رو کردم بهش گفتم هل نشی آروم باش آروم آروم باشه؟
اونم سرش و تکون داد بهش گفت دو ساعت و نیم دیگه میام سراغت نری ها باهات کار دارم
گفت باشه
موقعی که رفتم سر امتحان سوال ها از اونی که فکر می کردم راحت تر بودن
و می دونستم شروین هم به راحتی از پس این امتحان بر میاد و امروز روز خوبی داریم
وقتی بعد از امتحان رفتم سر قرار مون اصلا فکر نمی کردم شروین جلوتر از من اومده باشه
صورتش خندون و شاد بود رسیدم بهش گفت راحت بود گفت عالی بود
گفتم خدارو شکر
حالا که خوشحالی میخام یه جای ببرمت میای گفت من در خدمتم گفتم پس بزن بریم
یه پارک جنگلی میشناختم که واقعا میشد گفت یه تیکه از بهشت وقتی بردمش اونجا رو دید
اصلا حرف نمیزد فقط نگاه میکرد رفتم جلوش واسادم به صورتش نگاه کردم واقعا زیبا بود
خیلی دوست داشتنی بود اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره
بعد دستشو گرفتم بردم یه جا که برف زیادی بود یه گلوله برفی برداشتم زدم بهش
یه نگاه بهم کرد اونم یه گلوله برفی محکم زد تو سرم اون روز کلی برف بازی کردیم و
خیلی خیلی بهمون خوش گذشت نزدیکای ظهر بود دیگه و باد میرفتیم خونه تویه راه اونقدر خندیدیم
که نفهمیدیم کی رسیدیم خونه اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما





