بعد از اون همه خوشحالی از جشن تولد شروین دوخت یک خبر بد واقعا شک بسیار بدی بود
چند روز بعد از جشن تولد یکی از دوستای بسیار صمیمی شروین با خانوادش
تویه جاده شمال تصادف می کنن و متاسفانه هر سه فوت می کنن و شروین از ده سالگی با
اون دوست بود و از دست دادن این دوست صمیمی بسیار بدی بود تا جای که شروین حدود
یک ماه شروین زیاد حالش خوب نبود و درساشم افت شدیدی کرده بودند
هر کاری می کردم که بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم و باهاش حرف بزنم نمی شد
مادرش که می دونست شاید منبتونم بهش کمک کنم یه روز اومد پیشم
گفت که من باهاش صحبت کنم منم قبول کردم
قرار شد روز پنج شنبه عصر برم خونشون منم دوتا کتاب گرفتم دستم و رفتم دم خونشون
در زدم مادرش درو باز کرد و شروین رو صدا کرد که من اومدم
من رفتم تو اطاق شروین دیدم عکس دوستش که چند وقت قبل از تصادفش تو مدرسه
گرفته بودند تو دستش بودو داشت گریه می کرد رفتم جلو تر سلام کردم سرش و کردم روبه خودم
گفتم این شرین منه داره گریه می کنه
از صورتش معلوم بود که خیلی گریه کرده نشستم رویه صندلی رو به رو شروین دوخت
یهو مادرش اومد دوتا شربت دستش بود تارف کرد منم برای هردومنون برداشتم
مادرش با سر به شروین اشاره کرد منم گفت باشه بعد گفت می خواد بره خرید از خودتون پذیرای کنید
از اطاق بیرون رفتو در رو بست
شروع کردم از دوستی گفتم و چقدر دوست خوب برای انسان خوبه و به درد می خوره
شروین دوخت فقط گوش می کرد حرفی نمی زد
گفتم شروین من میدونم تو چقدر با سپیده دوست بودی اونم اونم واقعا دختر خوبی بود واقعا میگم
اما تو دیگه نباید اینقدر به خودت عذاب بدی و خودتو ناراحت کنی
ببین شروین این ناراحتی های تو داره هم به خودت صدمه میزنه هم به درست
و هم به همه دورو بریات شروین من نمی خوام عشقمو اینقدر ناراحت ببینم
تو میتونی همیشه یاد سپیده رو تو دلت داشته باشی اما با این گریه ها نه تنها اون برنمیگرده
بلکه بدتر داری اونو ناراحت کنی اون الان روحش همین دورو براست داره تورو نگاه میکنه
شروین گریه هاش دیگه قطع شده بود و به حرفای من گوش میکرد
پاشدم رفتم بالای سرش دست گشیدم به سرش گفتم دست نمیگم شروین
حرفی نزد
دوباره رفتم روی صندلی نشستم و فقط به شروین دوخت خیره شدم
سرشو بلند کرد بهم نگاه کرد یه جوری نگاه میکرد که انگار داره باهام حرف میزنه
یه لبخند بهش زدم اونم می خواست لبخند بزنه اما نمی تونست
بلند شدم گفت شروین تورو خدا دیگه ادامه نده من نمی خوام دیگه عشقمو این جوری ببینم ها
و باهاش خداحافظی کردمو دراومدم دم دره خونه مادرش رو دیدم بهم گفت چی شد
گفتم من خیلی باهاش حرف زدم امیدوارم نتیجه بده و بعد خداحافظی کردمو رفتم پایین
دو سه روز بعد مادرشو دیدم ازش از حال شروین دوخت پرسیدم گفت از این رو به اون رو شده
خیلی بهتر ازم خیلی تشکر کرد منم گفتم وظیفمه
روز بعد خود شروین رو دیدم خوشحال تر بود روحیش برگشته بود و دیگه خیلی عالی بود.
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما





