تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق - گذشت
 

از اون روز که من  دختر خالش رو با شروین دوخت روبه رو کردمو خودم از خونه زدم بیرون

تا چند روز شروین رو ندیدم تا اینکه یه روز پنج شنبه غروب تویه همون پارک قدیمی نشسته بودم

و داشتم فکر می کردم یه یه نفر اومد نشست کنارم

 اصلا نگاش نکردم و نمی دونستم کیه یهو گفت : ببخشید

سرمو برگردوندم دیدم شروین دخت حرفی نزدم شروع کرد به حرف زدن

منو ببخش من فکر کردم تو می خوای من کنار بزاری و با دختر خالم دوست بشی

فکر کردم تو از من بدت میاد یا شاید از من سیر شدی

تو چشماش نگاه کردم چند ثانیه حرف حرف نزدم

بعد گفتم تاحالا من از گل بهت نازک تر گفتم تاحالا بهت بد کردم تاحالا ............

گفت میدونم میدونم ولی من اون روز این جوری فکر کردم و الانم شرمندم و نمیتونم خودمو  ببخشم

بهش خندیدم با تعجب نگام کرد گفت چت شده دیونه شدی

گفتم اره دیونه عشق تو برای همینه که نمی تونم ازت جدا شم

واقعا دوست دارم

حیف الان تو پارکیم وگرنه یه بوس خوشگل ازت میکردم

یه اخم کرد و بعدش خندید

بعد گفت حالا میتون تورو به یه کافی شاپ دعوت کنم البته از جیب جناب عالی

می دونی که دخترا دست تو جیب نمیکنن

منم گفتم باشه دربس در اختیار سرکار خانوم

رفتیم کافی شاپ اونقدر خوش گذشت که نفهمیدیم ساعت داره میگذره

موبایلم زنگ خورد از خونه بود مادرم گفت تو قصد اومدن به خونه رو نداری؟

اون موقع تازه فهمیدم که خیلی دیره دیگه سریع حساب کردیمو رفتیم

اونقد تو راه خندیدیم که داشتیم میموردیم

چه روزی بود

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

این همه کادو و کارت؟!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:5 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir