چند روز بعد از اینکه از کره برگشتیم یه اتفاق بد افتاد و باعث شد برای اولین بار ما با هم قهر کنیم
من یه روز تویه خیابون دختر خاله شروین دوخت رو دیدیم اون یکی از نزدیکترین افراد بود
که می دونست من با شروین اینقدر دوستیم و اتفاقا اون چند روز قبل با شروین قهر کرده بود
اون روز من اونو دیدم و باهاش حرف زدم من فقط می خواستم این دوتا رو با هم اشتی بدم
که از شانس بد من شروین مارو دید و فکر کرد که من می خوام با اون دوست بشم
و دارم از این موقیعت که اون با دختر خالش قهره سو استفاده میکنه
وقتی غروب دیدیمش دم در آپارتمان بود وقتی بهش سلام کردم فقط گفت خیلی خیلی
ازت بدم میاد
من تا اودم بهش بگم چرا رفت
اون شب بد جوری فکرم مشغول بود هرچی بهش زنگ زدم گوشی رو خاموش کرد
آخرای تابستون بود و تا پاییز ده پانزده روز مونده بود
صبح روز بد هرچی منتظر شدم که از خونه دربیاد تا باهاش صحبت کنم نیومد
آخرش ساعت ده صبح رفتم دم در خونشون مادرشو دیدم داشت از خونه درمیومد
سلام کردم و ازش پرسیدم شروین اونجاست میخوام در مورد یه کاره تحقیقی باهاش صحبت کنم
راهنمایم کرد داخل رفتم داخل پذیرای ولی کسی نبود بعد چند لحظه شروین اومد
بهش سلام کردم جوابمو بازم نداد و فقط گفت برو بیرون نمیخوام ببینمت
گفتم چی شده چرا نمی خوای منو ببینی من چه کار کردم
گفت دیگه اسم منو نیار ما دیگه با هم دوست نیستیم
گفتم آخه چرا میشه بگی فقط علتشو بگو لطفا گفت خودت بهتر میدونی
التماس کردم که بگه چی شده
گفت دیروز چرا با دختر خاله من صحبت میکردی میدونستی من با اون قهرم
چرا چرا
نکنه می خوای با اون دوست بشی شایدم شدی وب مبارکه البته تو از من بهتری و اونم اینو فهمیده
داشت تند تند می گفت
گفتم می خوای بدونه اینکه من حرفی بزنم محاکمه ام کنی؟
حرفی نزد گفتم من فقط می خواستم با اون صحبت کنم که چرا شما با هم قهر کردید
من چرا باید با اون دوست بشم من چرا باید همچین کاری کنم
این چه حرفیه که میگی من از تو بهترم من که همیشه گفتم تو از من بهتری من که همیشه .......
حرفمو قطع کرد گفت باور نمیکنم
گوشیمو از جیبم دراوردم گفتم شماره الهام چنده ؟
گفت برای چی
داد زدم چنده
بهش زنگ زدم و راضی اش کردم که بیاد اینجا پیش ما بعد ده بیست دقیقه دیگه اومد
تو این مدت ما دوتا حتی یک کلمه هم حرف نزدیم
اومد بهش گفت من بهت پیشنهاد دوستی دادم
گفت این چه حرفیه که میزنی گفتم من دیروز بهت گفتم با من دوست میشی؟
گفت نه نه اصلا تو به من گفتی چرا با شروین دوخت قهر کردی
یه نگاه به شروین انداختم و بعد رفتم
(ادامه داستان در مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



