تغریبا تو وسط امتحانات بودیم و درسای سخت هم رو با موفقعت داده بودیم همه چیز خیلی خوب
پیش می رفت
امتحانات یکی یکی می گذشتن و ما به آخر سال تحصیلی و پایان دوره دبیرستان رسیده بودیم
و باید به محیط جدیدی و صطح تحصیلی بالاتری می رفتیم من و شروین هم برای قبول شدن تو
دانشگاه برنامه خاصی داشتیم وقتی امتحانامون تموم شد شروع کردیم به درس خوندن و خیلی
خیلی تلاشمونو زیادتر کردیم که حتما موفق بشیم
روزها از پی هم میگذشتن و ما هر روز درس می خوندیم و حتی به بیشتر مهمونی ها هم نمی رفتیم
فقط اگه خونه ما یا خونه اونا بود میرفتم
یه روز بعد درس باهم خلوت کردیم و شروع کردیم با هم حرف زدن درمورد همه چی
یهو بهش گفتم دوست داری وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم و با هم زندگی کنیم یه لحظه مکث
کرد و با صدای مهکم گفت البته کی از تو بهتر عزیزم به خودم می بالیدم و حس خوبی داشتم
فکرم رفت سمت اون روزای که من و اون در کنار هم زندگی می کردیم و چه روزای خوبی رو میگذروندیم
به شوخی بهش گفتم من پسر می خوام گفت چی؟
گفتم من پسر می خوام بهم نگا کرد گفت دیونه ی تو من گفتم دیونه توام شروع کرد خندیدن
تو همین موقع مادر شروین صداش زد که بیاد موقع ناهاره به شوخی بهش گفتم اینم مادر بزرگ
پسرم
بهم اخم کرد بلند شدم گفتم ببخشید گفت بیخیال بابا و خداحافظی کردیم منم رفتم سمت خونه
بعد از ظهر بهش زنگ زدم و گفتم عصر میای بریم ه چرخی بزنیم تو همون پارک گفت باشه قرار گذاشتیم
عصر که دیدمش یه تیپ خیلی خیلی خوبی زده بود به شوخی گفتم مطمعنی می خوای با من
بیای بیرون گفت چطور گفتم آخه من کم میارم در مقابل شما
گفت بیا بریم دیگه لوس بازی در نیار اون روز واقعا روز زیبای بود رفتیم سمت پارک
دو ساعت اونجا نشستیم و حرف زدیم و خوش می گذروندیم بهم گفت دوست داری بازم چاقو بخوری
گفتم به خاطر تو آره دوست دارم بمیرم گفت نه دیگه پس ما چطور به هم برسیم
گفتم خوب اگه نمردم به هم میرسیم گفت بسه دیگه داریم چرت و پرت میگیم بیا بریم خونه
هر دو خندیدیم و رفتیم سمت خونه
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان

بعد از اون تصادف وحشتناک برای پدر شروین دخت روحیه شروین به هم خورد که البته حال پدرش بعد از
مدتی خوب شد و این روحیه از دست رفته بازم برگشت
و من تمام تلاش خودم رو کردم تا باز هم هدف اول شروین رو رویه درس خوندمون و مهمتر از همه
کنکوری که چند ماه بیشتر بهش نمونده بودیم جم کنم و از هر راهی برای این کار کمک می گرفتم
تا بالاخره تونستم این کار رو برای شروین انجام بدم
شروین دوباره مثل قبل شده بود همونجور پر تلاش و پر تحرک من خیلی از این کار خودم احساس
رضایت می کردم تغریبا اواخر اردیبهش ماه بود و امتحانای خرداد ماه که سراسری هم بود شروع می شد
روزی ۱۰ساعت درس می خوندیم و چندتا امتحان اول رو هم به خوبی پشت سر گذاشتیم
یکی از امتحانات خیلی سخت که هردویه ما یه کم تو اون مشکل داشتیم چند روز دیگه بود و ما باید
برای اون امتحان خیلی خیلی سعی می کردیم
تو اون چند وقت ما شاید تو طول شبانه روز ۵ ساعت می خوابیدیم تا بتونیم با نمره خوب از اون درس
قبول بشیم خوشبختانه از اونی که فکر می کردیم راحت تر بود و اون روز منو شروین قرار بود همدیگرو
ببینیم و قرار گذاشتیم اگه خراب کردیم یه راست بریم خونه ولی اگه خوب شد به کافی شاپ بریم
نزدیکای مدرسه شروین بودم از دور دیدمش خیلی خوشحال بود و با دوستاش صحبت می کرد
خودم رو زدم به ناراحتی و آروم راه می رفتم رسیدم به نزدیکش شروین منو دید از دوستاش خداحافظی
کرد و اومد سمت من گفت چیکار کردی ؟ آروم گفتم افتضاح شد
بهم گفت چی میگی بابا خیلی راحت بود با حالت ناراحت گفتم نمی دونم چی شد همه از یادم رفتن
من که داشتم از خنده میمردم و به زور خودمو ناراحت نشون می دادم دیدم که شروین داره گریه میکنه
سرم رو بلند کردم گفتم چیه بابا گفتم خوب تو خراب کردی و شروع کرد دلداری کردنم
نزدیک یه کافی شاپ شدیم گفتم ناراحتی دیگه بسه منم امتحانم رو خوب کردم عالی
سرشو بلند کرد گفت جدی؟
گفت پس چی انتظار داشتی من با این درسم همچین امتحان راحتی رو خراب کنم و بهش گفتم تو
واقعا بخاطر من گریه کردی ؟ گفت آره
آروم بهش گفتم i love you
بعد رفتیم تو کافی شاپ و اون روز رو هم به خوبی پشت سر گذاشتیم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان


تغریبا تو اوج درسا بودیم که یه اتفاق بد باعث شد ما هم از درس جا بمونیم و هم شروین روحیه اش
رو از دست بده اون اتفاق تغریبا چند هفته بعد از عید افتاد
پدر شروین تو یکی از سفرهای کاریش به تهران تصادف وحشتناکی می کنه ولی زنده می مونه البته
حدود پنج شش روز تو کما میره و این اتفاق باعث میشه شروین از نظر روحی خیلی به هم بریزه
تو این مدت من و شروین به همراه پدرم چند بار به تهران رفتیم و به پدر شروین سر می زدیم
منم تمام سعی مو کردم تا روحیه از دست رفته شروین رو بهش برگردونم چون اون سال سال مهمی
برای ما بود و تا چند ما دیگه کنکور سراسری داشتیم و قبل از اون هم درسای خودمون که مشکل
چندانی تو این مسله نبود چون ما جز بهترین شاگردای مدرسه مون بودیم
یه روز که به تهران رفتیم بعد از ملاقات پدرش دیدم شروین یهو از اطاق خارج شد مادرم بهم اشاره کرد
که برم دنبالش منم رفتم
دیدم تو حیاط بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه آروم رفتم کنارش نسشتم و شروع کردم به
دلداری کردن ازش و بهش می گفتم که حال پدرت حتما خوب میشه فقط تو باید ایمان داشته باشی
خدا همه چیزو درست میکنه و از ایجور حرفا که بهش امید بدم
چند ساعت بد رفتیم خونه مادر شروین مه تو بیمارستان بود زنگ زد به ما و گفت که از کما دراومده
شروین آروم و قرار نداشت و هی خدا رو شکر می کرد فردای اون روز بازم راه افتادیم سمت تهران
از چهره شروین می شد فهمید که چقدر خوشحاله و لحظه شماری می کرد برای دیدن پدرش
وقتی رفتیم اونجا پدرم از دکتر پرسید که تا چند وقت دیگه مرخص میشه و دکتر گفت تا یکی دو هفته
دیگه خیال همه از بابت این مسله راحت شد
تو حیاط بیمارستان بودم و داشتم به یکی از دوستام زنگ میزدم که شروین رو کنارم دیدم گوشیو قطع
کردم و گفتم مبارک باشه گفت واقعا ازت ممنونم خیلی بهم کمک کردی اگه تو نبودی
حرفشو قطع کردم و گفتم ای بابا حرفشم نزن و به شوخی گفتم قابل ندار هزرا تومن میشه
و افتادیم خنده
خدایا شکرت
(ادامه داستام برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان


بعد از اون سیزده بدر خاطره انگیز ما باید می رفتیم مدرسه و دوباره درس هامونو از سر می گرفتیم همون روز با هم قرار
گذاشتیم ساعت ۷ صبح دم در وایسیم با هم بریم مدرسه ساعت دقیقا ۷:۲۰ دقیقه بود که شروین اومد دم در
بعد سلام و احوال پرسی راه افتادیم سمت مدرسه بازم مثل ثابق از همون کوچه باغی خیلی قشنگ رد شدیم
که تو این فصل خیلی خیلی قشنگ تر شده بود
بهش گفتم شروین من تصمیم گرفتم امسال حتما تو دانشگاه سراسری قبول بشم و برای این خواسته ام
خیلی جدی هستم بعد بهش گفتم تو چی دوست داری سراسری قبول بشی
یه مکث کرد گفت خوب البته
منم گفتم پس باید تمام سعی خودتو بکنی منم کمکت می کنم البته توام کمک من کن باشه ؟
یه چشمک زد و گفت چشم قربان
کلی خندیدیم و راه افتادیم سمت مدرسه
روز اول مدرسه بود و تغریبا ۵/۶ نفر بیشتر نیومده بودن و اون روز هم ناظم مدرسه رو تعطیل کرد تا روز بعد یه اس ام اس
برای شروین فرستادم که ما تعطیل شدی اونم تو جواب برام گفت شاید ما هم تعطیل بشیم
نیم ساعت دم مدرسه شروین واسادیم که یه دختر رو دیدم که آروم داره میاد بیرون دیدم شروینه که داره میاد
گفتم تعطیل شدین ؟
گفت نه بابا نمیذاشتن بیایم ۳نفر بودیم منم خودمو زدم به سر درد و اومدم بیرون گفتم تو دیگه کی هستی
راه افتادیم سمت پارک همیشگی مون که اون خاطره بد رو هم ازش داشتیم شروین می ترسید بازم بیاد اونجا
بهش گفتم مگه چیه فوقش یه بار دیگه چاقو می خورم با اخم نگام کرد گفت تو خیلی خوشت میاد چاقو بخوری
گفتم نه بابا شوخی کردم بیا بریم به زور راضیش کردم بیاد همین اول پارک دوتا بستنی خریدیم و رفتیم یه جای خوب
نشستیم شروین شروع کرد از آرزوهاش برام تعریف کردم گفتم اگه سعی کنی بهشون می رسی
من می خوام دانشگاه یه جای عالی قبول شم تو دوست داری کجا قبول بشی ؟
یکم فکر کرد گفت نمی دونم من گفتم شیراز و می خوام برای قبول شدن اونجا همه کار بکنم
بهم گفت حالا چرا شیراز گفتم اونجا بهترین جای دنیاست تخت جمشید, پاسارگاد, نقش رستم اینا همه اونجان
منم دوست دارم اونجا باشم گفت به خدا تو دیونه ای من می دونم بهش خندیدم گفتم من دیونه توام
بهم خندید ۲/۳ ساعت اوجا بودیم که یهو به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ ظهره به شروین گفتم پاشو که الان دیر میشه
بعده نیم ساعت رسیدیم خونه و اون روز خیلی قشنگ در کنار شروین هم تموم شد.
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




