تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق
 

 

تغرییبا حدود هشت نه روز از تعطیلات عید رو من درگیر بیمارستان بودم و چند روز بیشتر به

پایان این روزها نمونده بود

من و شروین قرار گذاشتیم که دیگه شروع کنیم به درس خوندن چون اون سال کنکور داشتیم و

باید انتظارات پدر و مادرمون رو برآورده می کردیم ما همه فکر مون به دانگاه سراسری بود و تغریبا

یه لحظه هم به دانشگاه آزاد فکر نمی کردیم

در روز حدود ۱۰ ساعت کتاب های خود و کتاب کنکور رو تست می زدیم بعضی وقتا هم یه مسابقه

بین خودمون میذاشتیم که ببینیم چقدر موفق هستیم روزای خیلی خوبی بود هراز گاهی من یا اون

به خونه هم می رفتیم تا با هم درس بخونیم که البته این فکر خود پدر مادرامون بود

خانواده همه چیزها رو برای هدفمون آماده می کرد و از هیچ کمکی دریغ نمی کردن ما هم همه

سعی و تلاش خودمون رو می کردیم

شب قبل روز سیزده بدر هر دو خانواده خونه ما جمع بودن و برای اینکه به کجا بریم تصمیم گیری

می کردن تا بالاخره یکی از اونجاهای که من خیلی دوست داشتم انتخاب شد به نظر من اونجا

یه تیکه از بهشت بود یه طرفش رودخونه یه طرف یه کوه بسیار زیبا و سر سبز

صبح زود راه افتادیم سمت اون محل ما جلوتر از اونا بودیم و یه جورای ما راه رو نشون میدادیم

البته اون محل پیشنهاد پدر من بود و پدر شروین دقیقا اون محل رو نمی شناخت

وقتی رسیدیم به اونجا یکی دو ساعت مونده بود به ظهر و ما سریع باید بسات نهار رو آماده میکردیم

من با همکاری پدر شروین محل نشستن مون رو آماده می کردیم بقیه هم کارای نهار رو

یه لحظه من اومدم یه چیز سنگین بردارم که یه دفعه کمرم گرفت و برای چند ثانیه

 نتونستم تکون بخورم به دور رو ورم که نگاه کردم شروین و خواهر کوچولو دیدم که داشتن از خنده

می ترکیدن منم بهشون گفتم مگه دستم بهتون نرسه خود منم از اون حالت خودم افتادم خنده

بعد از نهار من شروین افتادیم راه سمت کوه که خیلی سرسبز بود من بیشتر جاهاشو خیلی

راحت می رفتم بالا ولی شروین دخت نمی تونست و من باید کمکش می کردم حدود چهل دقیقه

طول کشید تا ما رسیدیم بالای تپه

اونجا چند تا درخت کنار هم بود رفتیم نشستیم زیر درخت ها منم که گوشی باهام بود یه آهنگ زیبا

گذاشتم که واقعا فضای رومانتیک بود

رو کردم سمت شروین گفتم یه سوال بپرسم گفت شما هزارتا سوال بپرسید گفتم نه فقط یه دونه

دوست دارم جواب که واقعا تویه دلته بهم بگی یه مکث کرد گفت باشه

گفتم شروین دوست داری من و تو تا آخرین روز عمرمون کنار هم باشیم بازم مکث کرد

گفت خوب معلومه عزیزم من تا آخرین لحظه عمرم باهاتم فقط تو با من باش یه لبخند زدم

گفتم تا آخر عمرم باهاتم

یه نگاهی به آسمون انداختم دیدم خورشید کم کم داره غروب میکنه و باید بریم پایین پیش خانواده

وقتی رسیدیم پایین دیگه کم کم داشتن جمع می کردن تا راه بی افتان سمت خونه

ما هم یه کم کمک کردیم و نیم ساعت بعد راه افتادیم

اون روز هم با همه خوبی هاش تموم شد

چند تا عکس برای شما

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط روز سیاه| |
 

اون شب تغریبا نیمه شب بود که پرستار اومد تا دارو هامو بهم بده و وضیعت منو چک کنه

و قتی کارش تموم شد بهش گفتم بیکاری گفت چطور مگه گفتم می خوام باهاتون حرف بزنم

گفت آره بیکارم منم شروع کردم کل داستان عشقمو براش تعریف کردم و گفتم نظرت چیه

یه مکث کرد و گفت اون چیزی که من شندیم و امروز دیدم معلومه که خیلی عاشق همدیگرید

گفتم از خیلی بیشتر گفت یه نصیحت بهت میکم الان تصمیم نگیر بزار بزرگتر بشی

و تا بیست و چهار پنج سالگی هیچ تصمیمی نگیر نمی خوام دلتو خالی کنم فقط میگم

با فکر و با حوصله تصمیم بگیر و بعد پاشود و گفت بسه باید بخوابی منم کار دارم

ازش تشکر کردم و شروع کردم فکر کردن در مورد حرفاش

تغریبا شش روز من تو بیمارستان بودم تا یه روز خانواده ما و خانواده شروین اومدن بیمارستان

پدرم چند روزی بود که هی به دکتر اصرار می کرد که منو از بیمارستان مرخص کنه تا اینکه اون روز

دکتر اومد یکم منو معاینه کرد و به پرستار گفت ایشون مرخصه و پدر من و پدر شروین رفتن دنبال کاراش

مادر شروین اومد کنار تختم و گفت خیلی ازت ممنون که اون روز  منم گفتم خواهش میکنم

وظیفم بود که از شروین خانوم حمایت کنم

بعد چند دقیقه مادرم و مادر شروین از اطاق در اومدن

من شروین رو کشیدم کنار خودم و گفتم غضیه چیه اینا هی از من تشکر میکنن

اونم کل ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که به همه گفته اون روز ما اصلا با هم نبودیم و اون خودش

تنها تو یه پارک بوده و بعد اینکه تو دیدی دارن منو اذیت میکنن اومدی و به خاطر من چاقو خوردی

اون موقعه تازه فهمیدم غضیه از چه قراره و چرا هی از من تشکر میکنن

بعد چند دقیقه پرستار اومد داخل و لباس هامو برام اورد و به شوخی گفت دلمون برات تنگ میشه

بازم بیا اینورا ما هم خندیدیم و به شوخی منم گفتم اگه شروین خانوم اجازه بده حتما

داشتم لباس میکردم تنم یهو جای زخم درد کرد و شروین فهمید و

 گفت چرا تو هیچ وقت از کسی برای کارات کمک نمی خوای ؟

لبخند زدم گفتم حالا بیا کمک کن لباسمو بکنم تنم

اون لحظه یه حسی خیلی قشنگ داشتم که نمی تونم توصیفش کنم یه حس زیبا

من دیگه تغریبا اماده شده بودم که یهو پدرم اومد و گفت آماده ای پسرم منم گفتم آره بابا

شروین کنارم واساده بود بهش گفتم میبینی چقدر دوسم داره می خواست بخنده ولی جلوی

خودشو گرفت

آروم آروم راه می رفتم تا رسیدم به بخش پذیرش که پرستارا اونا جم بودن دلم براشون تنگ می شد

یه جور دلبستگی بهشون پیدا کرده بودم ازشون کلی خدا حافظی و تشکر کردم و رفتیم

دم در خواهر کوچولومو دیدم کهتو این مدت دو سه بار بیشتر ندیده بودمش اونم نه خوب

گرفتمش بغل و گفتم چطوری خواهر کوچولو من و رفتیم سمت ماشین

دم در ماشین شروین رو دیدم که داشت سوار ماشین خوشون می شد نگاش کردم و لبخند زدم

اونم سرشو تکون داد و بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم

یکی دو روز بعد به شروین گفتم یه دسته گل خیلی خوب به سلیقه خودش آماده کنه

وقتی آماده شد بهش گفتم بریم گفت کجا؟ گفتم بیمارستان دیگه گفت اونجا چرا؟

بریم خودت می فهمی

وقتی رسیدیم اونجا رفتم سمت پذیرش ولی اونجا نبود یه پرستار دیگه گفت چند دقیقه صبر کنید

الان میاد و نشستیم تا موقعی که اومد وقتی دیدمش پاشودم و رفتم سمتش سلام کردم

کلی تحویلم گرفت گل رو بهش دادم گفت بابت چیه این گفتم تشکر از زحمات تون و راهنمای هاتون

تغریبا یه ساعتی پیشش بودیم و بعد از اونجا دراومدیم و رفتیم سمت خونه شروین اصلا حرف نمی زد

بهش گفتم چته ساکتی گفت هیچی گفتم می وای بدونی چی بهم گفته بود

گفته چی بهت گفته بود؟ منم کل داستانو براش تعریف کردم و بعد گفت

 چرا زود تر بهم نگفتی تا منم ازش تشکر کنم گفتم انشاالله دفعه بعد که مسیرمون اونورا خورد توام

تشکر کن و افتادیم خنده و رفتیم سمت خونه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 01.jpg black and white image by anchorxx

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:52 توسط روز سیاه| |
 

روز چهارم عید بود که با شروین دخت قرار گذاشتیم بریم بیرون قدم بزنیم تو اون پارک همیشگی

صبح حدود ساعت ۱۰ صبح بود دم در منتظرش شدم اومد بیرون کلی سلام و احوال پرسی کردیم

به شوخی گفتم بابا بسه دیگه دیشب همدیگرو دیدیم

افتاد خنده و بعدش منم خندیدم و راه افتادیم سمت پارک تویه راه در مورد شب گذشته صحبت میکرد

منم گوش می دادم  یهو یه اس ام اس از دوستم اومد یه جوک با مزه بود

وقتی خوندمش کلی خندیدیم بهش اشاره کردم که چند نفر داشتن نگاه مون می کردن

کم کم به پارک نزدیک می شدیم داخل پارک که شدیم

طبق معمول رفتیم سمت جای همیشگی مون نشستیم شروع کردیم صحبت کردن

من بلند شدم به شروین گفتم همینجا باش تا برم دو تا بستنی بگیرم و بیام گفت باشه

چند قدیم رفتم چشمم افتاد به چهار تا پسر هم سن خودم یه لحظه مکث کردم دوباره راه افتادم

بستنی فروشی تغریبا اون طرف پارک بود وقتی رسیدم سریع به بستنی فروش گفتم دوتا بستنی

و هی به اون طرف پارک نگاه می کردم و هیچی معلوم نبود

وقتی بستنی ها رو گرفتم  تند تند راه می رفتم تا زود تر برسم به شروین

وقتی نزدیک شدم پسر ها رو سر جاشون ندیدم قدم هامو تند تر کردم وقتی رسیدم دیدم پسرا

دور شروین رو گرفتن و داشتن اذیت میکردن بستنی ها رو انداختم و دویدم سمت شون

دو تا از پسرا اومدن جلوم با مشت دو سه تا بهشون زدم اونا هم بهم زدن وقتی رسیدم به دو نفر دیگه

یکی شون بلند شد یه چاقو از جیبش دراورد من جا خوردم شروین یه جیغ زد

ولی بازم رفتم سمتش با مشت انداختم براش ولی به نخورد چاقو رو جلوم تکون می داد

بازم مشت انداختم براش این بار خورد به دهنش و افتادم روش یهو یه درد کنار پهلوم حس کردم

از روش بلند شدم به پهلوم نگاه کردم باورم نمی شد چاقو خورده بودم

بعد یکی از اون پسر ها به اون پسری که منو چاقو زد اشاره کرد بلند شد و سریع همه شروع کردن

به دویدن من هنوز نمی دونستم چه بلای سرم اومده یهو شروین که خون رو دید

 شروع کرد به جیغ زدن و دوید سمت خیابون من یکم سردم شده بود و تند تند نفس می کشیدم

چشهام تار شده بود یهو یه نفر اومد بلندم کرد و سریع بردم طرف خیابون و سوار یه ماشینم کرد

سریع رسیدیم به بیمارستان و انداختنم رویه تخت و بردنم سمت یه اطاق و دیگه

هیچی به خاطرم نمیومد تا یکی دو روز بعد که دیدم بالای سرم چند نفر ایستادن دقت کردم

دیدم شروین, پدر و مادرم و پدر مادر شروین بالای سرم بودند شروین دوید رفت بیرون

با یه دکتر اومد داخل اطاق پدرم منو گرفت بغل پدر مادر شروین ازم پرسیدن حالت خوبه

آروم گفتنم بله ممنون اونا گفتند ما از تو ممنون هستیم دقیقا نمی دونستم چی میگن

دکتر اومد بالای سرم یه کم مایعنه کرد و به پدر و مادرم گفت حالش خوبه نگران نباشید

حدود نیم ساعت همه تو اطاقم بودند و بهد رفتند بیرون ولی

شروین تو اطاق وایساد اومد کنارم سرشو اورد کنار گوشم و بهم آروم گفت حالت خوبه عشق من

با پلک زدنم  بهش گفتم آره گوشیشو درآورد ازم یه عکس انداخت به شوخی گفت بعدا احتیاج میشه

و منم لبخند زدم مادر شروین اومد دم در اطاق شروین رو صدا کرد و گفت می خوایم بریم

منم بهش گفتم برو ولی گوشیمو برام بیار اونم گفت چشم قربان و رفت بیرون

پرستار داشت تو اطاق بود و داشت دارو هامو بهم میداد یهو یه نفر در زد در رو باز کرد

شروین بود گفت اجازه هست من به پرستار گفتم کیه؟ گفت یه دختره فکر کنم با جنابعالی کار داره

بلند گفتم شروین توی ؟ گفت آره فرمانده من و پرستار افتادیم خنده اومد پیشمون

گوشیم آروم داد دستم و گفت قایمش کن بهش گفتم خودمونی بابا پرستار که گوشی رو دید

گفت اشکال نداره فقط کسی دیگه نبینش گفتم باشه

بعد پرستار از شروین پرسید چه نسبتی با این فرمانده داری ؟ شروین گفت اون جوری که خودش میگه

من عشقشم گفت آهان فهمیدم یه نگاه به هردومون انداخت بعد گفت به همم میاین

و بلند شد و رفت دم در گفت تنهاتون می زارم اگه کاری داشتی اون زنگ رو بزن

گفتم باشه و رفت بیرون شروین گفت کاش من جای تو بودم گفتم چرا ؟ گفت ای بابا مگه نمی دونی؟

گفتم چیو؟ گفت اونقدر برات کمپوت اوردن که نگو افتادم خنده و اونم شروع کرد به خندیدن

گفتم از خودت پذیرای کن

اومد نشست کنارم گفت خیلی دوست دارم به خدا منم گفتم منم همینطور

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:56 توسط روز سیاه| |
 

بعد از اون خرید پر ماجرای ما در اون پاساژ با پدر شروین دخت به خونه اومدیم تا برای

سال تحویل آماده بشیم نزدیک عصر بود و من تازه یادم افتاده که تو سفره هفت سین ماهی نداریم

زنگ زدم به شروین گفتم ماهی غرضی دارید افتاد خنده گفت چی گفتم من یادم رفته ماهی بگیرم

تو داری بهم بدی  یه مکث کرد

گفت وای گفتم چی شده گفت منم نخریدم

گفتم من میرم دو جفت میگیرم و میام و به شوخی گفتم پولشم میگیرم بعد خداحافظی کردم

از خونه زدم بیرون کل بازارو گشتم تو خیابونا میدویدم و به اطراف نگاه میکردم

گوشه یه چهار راه یه ماهی فروش دیدم وای باورم نمی شد چند جفت ماهی خیلی زیبا

تو یه شیشه کنار  آکواریوم پر از ماهی بود رفتم پیشش گفتم دو جفت می خوام گفت اینا فروشی

نیست گفتم چرا  گفت فروشی نیست مال خودمه

به طرف گیر دادم نیم ساعت باهاش حرف زدم صورتشو بوسیدم که راضی شد دو جفت از اون

ماهی ها بهم بده  خلاصه چهار تا ماهی خوشگل گرفتم و اومدم سمت خونه

تو راه کلی هوا داشتم که کار نکنم که به ماهی ها صدمه بزنم رسیدم دم در خونه

یه نفس عمیق کشیدم  رفتم بالا دم خونه شروین دخت بهش ماهی هارو دادم گفت که

 خیلی قشنگه و تشکر کرد

یه نگاه به اطراف کردم کسی نمیومد گفتم بیا سرشو آورد جلو لبمو گذاشتم رو لبش یه بوس کردم

گفتم عیدت مبارک بهم نگاه کرد گفت دیونه

خدا حافظی کردیم و رفتم خونه ماهی ها رو به مادرم نشون دادم خیلی خوشش اومد

رفتم گذاشتم شون تو شیشه و سر سفره هفت سین نزدیک بود سال تحویل بشه

من و خواهر هفت ساله ام کنار سفره نشستیم پدر مادر هم اومدن

سال که تحویل شد یه نگاه به دور ورم انداختم دیدم خواهر کوچولوم داره دعا میکرد خیلی قشنگ بود

بعد با پدر مادر رو بوسی کردیم بابام بهم یه عیدی داد بعد به خواهر کوچولوم داد

چند دقیقه بعد یه اس ام اس به شروین دادم اونم سریع جواب داد ولی برای دیدنش باید

تا فردا صبر می کردم که خیلی سخت بود

ولی بالاخره فردا اومد حدود ساعت نه صبح بود که دم در رفتم یهو پدر شروین با مادر و خود شروین

 جلوم ظاهر شدن با پدر شروین رو بوسی کردیم و کلی تبریک عید گفتیم بعد نوبت مادر شروین رسید

که با اون حال و احوال کنم و بعدم نوبت عشقم که خیلی گرم باهاش حرف زدم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 18:15 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir