موقعی که از مسافرت مشهد اومدیم دو روز مونده بود به سال جدید و باید طبق معمول
به سرو وضع می رسیدیم
تو اون مهمونی خانوادگی که خیلی ام خوش گذشت با شروین قرار گذاشتیم که فردا با هم بریم
بازار یه نگاهی کنیم شایدم چیزی خریدیم فرداش ساعت نه من رفتم دم خونه شروین در زدم و
مادر شروین اومد دم در بهم گفت صبر کن الان میاد داره حاضر میشه من کلی خجالت کشیدم
دیدم یهو پدر شروین اومد سلام کردم احوال پرسی گرمی کرد
شروین صدا کرد اومد دم در رفتیم پایین که بریم پدر شروین گفت با ماشین میریم
تعجب کردم
یه نگاه به شروین کردم اونم شونه هاشو انداخت بالا رفتیم سوار ماشین شدیم
من تویه ماشین عرق کرده بودم خیلی خجالت کشیدم نمی دونستم که قراره پدر شروین هم با ما
بیاد جلویه یکی از پاساژای شهر واسادیم پیاده شدیم رفتیم داخل پاساژ
اولش چندتا مغازه دیدم ولی زیاد جالب نبود
یه مغازه جلوتر لباس دخترونه خیلی جالب داشت رفتیم دال چندتا لباس شروین امتحان کرد
یواشکی از من نظر می خواست منم با سر تکون دادن جوابشو می دادم
تا اینکه یه لباس خوب که خیلی هم بهش میومد پوشید واقعا زیبا بود پدر شروین اونو تائید کرد
از من نظر خواست که منم کلی تائیدش کردم یهو پدر شروین ازم نظر خواست که منم که
تند تند گفتم بله خیلی خوبه از اون مغازه خرید کریمو در اودیم جلوتر یه مغازه لباس فروشی
برای من بود که پدر شروین پیشنهاد داد که بریم داخل
ما هم رفتیم و خرید خوبی کریم که البته با رضایت کامل شروین دخت
اون روز خیلی با شروین و پدرش خوش گذشت و یکی از به یاد موندنی ترین روزا بود
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



توی راه برگشت از مشهد تا شهرمون اونقدر احساس خوبی داشتم که نمی تونم وصفش کنم
تغریبا سه چهار ساعت مونده بود که برسیم به شهرمون و نزدیکای ظهر بود
برای نهار هردو اتوبوس واسادن کنار یه رستوران که بغل یه کوه بود و یه دره سرسبز زیبا
بعد نهار منو شروین اومدیم لبه دره باد نسبتا گرمی هم میومد دوست داشتم داد بزنم ولی
نمی شد کم کم بچه ها اومدن و ما هعم سوار اتوبوس شده بودیم و به سمت شهرمون راه
افتادیم تویه راه گاه گاه به شروین اس ام اس می دادم و از این طریق حرف میزدم
وقتی به شهرمون رسیدیم تغریبا هوا تاریک شده بود
و آسمون سرخ شده بود دور میدون اصلی شهر هر دو اتوبوس وایسادن
از اتوبوس پیاده شده بودیم و ساک ها مونو از اتوبوس دراوردیم هردو از بچه ها خدا حافظی کردیم
آخه دو روز دیگه هم عید بود و تا یه بیست روزی همدیگرو نمی دیدیم
بعد از خداحافظی کنار خیابون منتظر موندیم تا تاکسی بگیریم که یه ماشیم کنار مون ترمز زد
دقت کردم دیدم پدرم بود
به شروین اشاره کردم گفتم بیا تاکسی دربست لبخند زد
پدرم اومد و باهاش روبوسی کردم شرویم دخت هم احوال پرسی گرمی کرد
بعد چمدون ها رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین و رفتیم سمت خونه
تویه خونه پدر و مادر شرویم و مادر من منتظر بودن ما برسیم و قتی رسیدیم اول شروین رفت جلو
و بعد من شروین با پدر و مادرش احوال پرسی کرد منم با مادرم و بعد با پدر و مادر شروین
اون شب تویه خونه اونا ما مهمون بودیم و منم خیلی خسته بودم ولی بخاطر شروین رفتم
وقتی رفتیم خونشون من به زور خودمو سر پا نگه داشتم ولی شروین خیلی سرحال بود
و وقتی برامون چای آورد بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشی
بهم خندید و رفت
اون شب کلی بهمون خوش گذشت و برای همیشه به یاد موند
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



تغریبا اواخر سال بود و یه ده روزی مونده بود به عید قرار بود هم مدرسه ما و هم مدرسه شروین
برن اردو مشهد
انگار خدا می خواست همیشه ما با هم باشیم چون هروقت هرکدوم می خواستیم بریم جای
اون یکی هم جور میشد که بیاد اینبارم اردو مدرسه به مشهد البته مدرسه اونا ۱ روز زود تر
حرکت کردند و ما بعد اونا راه افتادیم تو راه هر چند وقت یکبار بهش زنگ می زدم و ازش
می پرسیدم کجاید منم میرفتم به راننده یواشکی می گفتم که یکم تند تر بره
اونا تقریبا یه نصفه روز از ما زود تر رسیدن مشهد وقتی ما رسیدیم داشتم از خستگی میمردم
بهش زنگ زدم گفتم بیا همدیگرو ببینیم
یه قرار کنار در ورودی حرم گذاشتیم و قتی دیدمش انگار نه انگار که دو روز تو راه بودم و خسته
خواستم همون جا بگیرمش بغل اما به ورو بر نگاه کردم یدم همه دارن مارو نگاه می کنن و
جلوی خودمو گرفتم
وقتی با هم حال و احوال کردیم معلوم بود اونم خیلی دلش برای من تنگ بود
رفتیم داخل حرم وقتی با هم داشتیم میرفتم سمت حرم مطهر یه آقا بهمون کجا کجا خانوما
از اون طرف و ما افتادیم خنده ناچار از هم جدا شدیم و هرکدوم از یه طرف رفتیم سمت قبر امام رضا
موقعی که رسیدم حس عجیبی داشتم نفسم تند تند میزد خیلی شلوغ بود
ولی من نیت کردم و رفتم سمت زره به زور خودمو رسوندم انگار تویه جای باز بودم
اصلا احساس نمی کردم که از همه طرف دارن فشار میارن چند دقیقه واسادم دعا کردم
چیزای تو دلم به امام رضا گفتم ا خدا خواستم همیشه منو شروین با هم باشیم
وقتی از اونجا درومدم رفتم به حیاط یه نگاه اطرافم کردم شروین رو ندیدم بهمش زنگ زدم
گفتم کجای یهو یکی از پشت زد بهم گفت چطوری دیدم شروین بود از حرم درومدیم رفتیم سمت
هتل که خوشبختانه یکی بود البته اونا طبقه ۳ ما ۷ اما خودش بازم یه نعمت بود
روزای بعد هم میرفتیم با شروین گردش و هردو گروه رو دور میزدیم روزای آخر میبدمون به شهرای
اطراف و جاهای دیدنی میبردن که طبق ممول ما با هم بودیم یه جورای همه فهمیدن که ما با همیم
و دیگه معلما گیر نمی دادن
۲ روز مونده بود به عید و روز آخر بود خیلی دلگیر بود غروب خیلی قشنگی داشت
یه بار دیگه رفتیم برای زیارت وقتی برگشتیم و همدیگرو دیدیم اشک تو چشمای شرویم دخت جم
شده بود بهش گفتم چته شروین چیزی شده گفت نه ولی ای کاش نمی رفتیم
نمیدونم چرا ولی وقتی گریه می کرد خیلی خیلی قشنگ میشد
ای کاش نمی رفتیم
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




اون شبی که از اون ساختمون تا خونه با شروین پیاده اومدیم باعث شد که هردو سرما خوردگی بدی
بگیریم و حدود یک هفته تو خونه بمونیم
پدر شروین دائم می گفت چرا زنگ نزدید که من بیام دونبالتون و خودتون پیاده اومدید
حالمون تا دو سه روز خیلی بد بود و اصلا نمی شد از جامون بیایم بیرون
من کم و بیش از بچه های کلاس درسارو می گرفتم و نمیزاشتم زیاد عقب بمونم
تو اون یک هفته هر روز عصر می رفتم خونه شروین دخت و با هم درسارو کار می کردیم
یه روز موقعی که می خواستم برم خونه شروین یه بسته دم در توجهم رو جلب کرد
که روش نوشته بود با احترام تقدیم به شروین دخت عزیز
برداشتمش و در خونه رو زدم مادر شروین در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی
رفتم داخل اطاق شروین
شروین سرشو گذاشته بود رو کتاب و خوابش برده بود منم یه صندلی اوردم و روبه روش نشستم
حدود ۲۰ دقیقه ی منتظر موندم تا بیدار بشه
آخه دوست نداشتم بیدارش کنم و از طرفی موقعی که می خوابید خیلی زیبا می شد
موقعی که بیدار شد بهش گفتم خسته نباشی این جوری از مهمون پذیرای می کنند
گفت کی اومدی گفتم الان یه ۲ ساعتی میشه با تعجب گفت ۲ ساعت
منم گفتم نه بابا شوخی کردم ۲۰ دقیقه هم نمی شه خواب خوش گذشت
گفب بله جای شما خالی
با جدیت گفتم شوخی دیگه بسه درسو شرو کنیم گفت باشه
بعد افتادم یاده اون کادوی که دم در با خودم اوردم داخل و گذاشته بودم کنار پام
به شروین گفتم یه لحظه صبر کن اول بگو جریان این کادو چیه با تعجب پرسید کدوم کادو
کادورو از رویه زمین برداشتم و به شروین دخت نشون دادم گفت نمیدونم
گفتم درشو باز کنیم گفت باشه وقتی در کادو رو باز کردیم دیدیم یه کادوی کوچیک تر داخلشه
بازم کادو رو باز کردیم و بازم یه کادو کوچیک تر تغریبا کادو اندازه یه سیب شده بود
رویه آخرین کدو نشوته شده بود امیدوارم که خوشت بیاد شروین
وقتی شروین در آخرین کادو رو باز کرد متوجهه ۳تا سوسک سیاه شد و از ترس یه جیغ بلند زد
مادر شروین دخت با عجله اومد داخل اطاق که ببینه چی شده
وقتی اونم ۳تا سوسک رو دید یه جیغ زد وضیعت خنده داری پیش اومده بود
اونا هی جیغ می زدن منم می خندیدم
وقتی با تلاش زیاد تونستم سوسک هارو بگیرم و بندازم بیرون کف کادو یه تیکه نوشته بود
وقتی شروین خوندش نوشته شده بود امیدوارم خوب ترسیده باشی دوستانت سحر نگین و سارا
اون روزم یه خاطره خوش دیگه با شروین برامون اتفاق افتاد
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




