تقریبا دو هفته ای می شد که مدرسه ها بازم باز شده بودن وما می رفتیم مدرسه
تابستونی که گذشت واقعا یکی از به یاد ماندنی ترین تابستونای عمرم بود
یه روز بعدازظهر پاییز شرویندخت رو دیدم که شاسنامش تو دستش بود داشت میرفت که ازش
یه کپی بگیره رفتم کنارشو سلام کردم و سریع شناسنامش رو از دستش گرفتم
به شوخی گفتم می خوای بری محضر به اخم نگام کرد و گفتم ببخشید بابا
بعد صفحه اول شناسنامه رو دیدم توجهم به تاریخ تولدش جلب شد
2 روز دیگه بود ولی اصلا شروین به من نگفته بود منم به رویه خودم نیاوردم عادی رفتار کردم
شب همش فکر کردم چی میتونم براش بخرم که لایقش باشه
اوندر فکر کردم که دیگه داشت مغزم دود می کشید
یهم افتادم به فکر اون خرسی که چند وقت پیش جلوی مغازه اسباب بازی فرشی
نشونم داد افتادم یه خرس سفید پشمالو گنده واقعا زیبا بود
فرداش ساعت آخر از مدرسه اجازه گرفتم و رفتم اونو خریدم اوردم خونه با یه کادو مربع شکل
که تغریبا اندازه یه آدم می شد
و همش منتظر روز بعد بودم که کی میرسه می دونستم حتما وشحال میشه
از خونه در اومدم یهو جلوم سبز شد گفت فردا تولدمه گفتم جدی چرا زود تر نگفتی آخه من من
هیچی نگرفتم یه لبخند زد گفت تو خودت کادوی عزیزم
گفتم راست میگی گفت آره
فردا بعد از ظهر جشن تولد بود من دیرتر از همه رفتم کادومو گذاشتم پشت در
خودم رفتم داخل همه تعجب کردن من دست خالی اومده بودم
نگاهی به بقیه کرد بیشتر دوستای صمیمیش و چندتا از دخترای فامیل بودن
به شروین نگاه کردم و سلام کردم گفتم خودت گفتی کادو نمی خوای
هیچی نگفت احساس شرمندگی می کرد ولی من خوشحال بود
بعد از خوردن کیک همه کادو هارو دادن و فقط من مونده بودم
پاشدم گفتم حالا نوبت کادویه ما شده از خونه دراومدم همه تعجب کردن
هردو لنگه درو باز کردم و کادی بزرگ صورتی به زور آوردم داخل
گفتم درسته تو گفتی نمی خوای ولی مگه میشه من برای پرنسسم کادو نخرم
وقتی به چهره شرویندخت نگاه کردم خیلی خوشحال بود
یکی یکی همه مهمونا رفتن و فقط من وندم با شروین و مامانش
به شوخی گفتم چرا اینا رفتن مگه شام مهمون نیستیم مامان شروین سرخ شد گفت چرا چرا
من خندیدم پاشدم گفتم کاری ندارید من باید برم خداحافظ و از خونه در اومدم
(بقیه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما




از اون روز که من دختر خالش رو با شروین دوخت روبه رو کردمو خودم از خونه زدم بیرون
تا چند روز شروین رو ندیدم تا اینکه یه روز پنج شنبه غروب تویه همون پارک قدیمی نشسته بودم
و داشتم فکر می کردم یه یه نفر اومد نشست کنارم
اصلا نگاش نکردم و نمی دونستم کیه یهو گفت : ببخشید
سرمو برگردوندم دیدم شروین دخت حرفی نزدم شروع کرد به حرف زدن
منو ببخش من فکر کردم تو می خوای من کنار بزاری و با دختر خالم دوست بشی
فکر کردم تو از من بدت میاد یا شاید از من سیر شدی
تو چشماش نگاه کردم چند ثانیه حرف حرف نزدم
بعد گفتم تاحالا من از گل بهت نازک تر گفتم تاحالا بهت بد کردم تاحالا ............
گفت میدونم میدونم ولی من اون روز این جوری فکر کردم و الانم شرمندم و نمیتونم خودمو ببخشم
بهش خندیدم با تعجب نگام کرد گفت چت شده دیونه شدی
گفتم اره دیونه عشق تو برای همینه که نمی تونم ازت جدا شم
واقعا دوست دارم
حیف الان تو پارکیم وگرنه یه بوس خوشگل ازت میکردم
یه اخم کرد و بعدش خندید
بعد گفت حالا میتون تورو به یه کافی شاپ دعوت کنم البته از جیب جناب عالی
می دونی که دخترا دست تو جیب نمیکنن
منم گفتم باشه دربس در اختیار سرکار خانوم
رفتیم کافی شاپ اونقدر خوش گذشت که نفهمیدیم ساعت داره میگذره
موبایلم زنگ خورد از خونه بود مادرم گفت تو قصد اومدن به خونه رو نداری؟
اون موقع تازه فهمیدم که خیلی دیره دیگه سریع حساب کردیمو رفتیم
اونقد تو راه خندیدیم که داشتیم میموردیم
چه روزی بود
(ادامه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما





چند روز بعد از اینکه از کره برگشتیم یه اتفاق بد افتاد و باعث شد برای اولین بار ما با هم قهر کنیم
من یه روز تویه خیابون دختر خاله شروین دوخت رو دیدیم اون یکی از نزدیکترین افراد بود
که می دونست من با شروین اینقدر دوستیم و اتفاقا اون چند روز قبل با شروین قهر کرده بود
اون روز من اونو دیدم و باهاش حرف زدم من فقط می خواستم این دوتا رو با هم اشتی بدم
که از شانس بد من شروین مارو دید و فکر کرد که من می خوام با اون دوست بشم
و دارم از این موقیعت که اون با دختر خالش قهره سو استفاده میکنه
وقتی غروب دیدیمش دم در آپارتمان بود وقتی بهش سلام کردم فقط گفت خیلی خیلی
ازت بدم میاد
من تا اودم بهش بگم چرا رفت
اون شب بد جوری فکرم مشغول بود هرچی بهش زنگ زدم گوشی رو خاموش کرد
آخرای تابستون بود و تا پاییز ده پانزده روز مونده بود
صبح روز بد هرچی منتظر شدم که از خونه دربیاد تا باهاش صحبت کنم نیومد
آخرش ساعت ده صبح رفتم دم در خونشون مادرشو دیدم داشت از خونه درمیومد
سلام کردم و ازش پرسیدم شروین اونجاست میخوام در مورد یه کاره تحقیقی باهاش صحبت کنم
راهنمایم کرد داخل رفتم داخل پذیرای ولی کسی نبود بعد چند لحظه شروین اومد
بهش سلام کردم جوابمو بازم نداد و فقط گفت برو بیرون نمیخوام ببینمت
گفتم چی شده چرا نمی خوای منو ببینی من چه کار کردم
گفت دیگه اسم منو نیار ما دیگه با هم دوست نیستیم
گفتم آخه چرا میشه بگی فقط علتشو بگو لطفا گفت خودت بهتر میدونی
التماس کردم که بگه چی شده
گفت دیروز چرا با دختر خاله من صحبت میکردی میدونستی من با اون قهرم
چرا چرا
نکنه می خوای با اون دوست بشی شایدم شدی وب مبارکه البته تو از من بهتری و اونم اینو فهمیده
داشت تند تند می گفت
گفتم می خوای بدونه اینکه من حرفی بزنم محاکمه ام کنی؟
حرفی نزد گفتم من فقط می خواستم با اون صحبت کنم که چرا شما با هم قهر کردید
من چرا باید با اون دوست بشم من چرا باید همچین کاری کنم
این چه حرفیه که میگی من از تو بهترم من که همیشه گفتم تو از من بهتری من که همیشه .......
حرفمو قطع کرد گفت باور نمیکنم
گوشیمو از جیبم دراوردم گفتم شماره الهام چنده ؟
گفت برای چی
داد زدم چنده
بهش زنگ زدم و راضی اش کردم که بیاد اینجا پیش ما بعد ده بیست دقیقه دیگه اومد
تو این مدت ما دوتا حتی یک کلمه هم حرف نزدیم
اومد بهش گفت من بهت پیشنهاد دوستی دادم
گفت این چه حرفیه که میزنی گفتم من دیروز بهت گفتم با من دوست میشی؟
گفت نه نه اصلا تو به من گفتی چرا با شروین دوخت قهر کردی
یه نگاه به شروین انداختم و بعد رفتم
(ادامه داستان در مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما


بعد از اون وقایع یعنی موفقعت ما در مسابقات کشوری یکی دو ماه بعد
امتحانات مدرسه شروع می شد که طبق انتظار با معدل خوب قبول شدیم و کم کم تابستون
نزدیک می شد و ما هم برنامه ریزی های زیادی داشتیم سفر با خانواده به شهرهای مختلف
اما چند روزی بیشتر از تعطیلاتمون نگذشته بود
که دوتا نامه یکی برای من و یکی هم برای شروین دوخت اومد
این نامه ها یعنی بهتره بگم اینا دوتا دعوت نامه بودن و دوتا بیلط سفر ۱۵ روزه به کره جنوبی بود
که از طرف آموزش ژرورش کشور به نخبگان داده بودند
سفر تغریبا ۲هفته دیگه شروع می شد وقتی خبر به پدر مادرامون رسید غافل گیر شدن
می خواستن جلو گیری کنن از سفرمون
من و شروین رفتیم سراغ یکی از معلمامون که از جریان خبر داشت اون تونست پدرامونو راضی کردند
خلاصه ما چند روز دیگه راهی سفر می شدیم و من بیشتر از همه چیز
مثل همیشه از این خوشحال بودم که بازم باهم هستیم
خانواده ها مارو تا تهران رسوندند و برای بدرقه ما اومدند
شروین دوخت که بازم احساساتی شده داشت گریه می کرد ولی من خیلی خوشحال بودم
توی هواپیما صندلی کنار هم نشستیم
هرازگاهی بهش خیره می شدم و باورم نمی شد که من اینقدر خوشبختم
دو ساعت بعد از آغاز سفرمون شروین خوابش برد دستشو گرفتم تویه دستم
احساس خوشبختی می کردم تویه فکر این بودم که دیگه هیچ چیزی مارو از هم جدا نمیکنه که یهو
با صدای مهماندار هواپیما به خودم اومدم گفت چیزی میل دارید من گفتم نه نه مرسی
گفت شما خواهرو برادرین گفتم نه گفت پس ؟ گفتم ما از دوستیم و از نخبگانی که داریم میریم کره
با سر علامت رضایت داد و رفت چند دقیقه بعد شروین بیدار شد گفت هنوز نرسیدیم
گفتم نه بابا هنوز سه ساعت نمیشه
یه نگاهی کرد بین صندلی ها و مهماندارو صدا کرد و یه چیزی سفارش داد
بعد از یه مدت طولانی بالاخره به فرودگاه سئول رسیدیم
مسئول هماهگی همه مارو تو سالن فرودگاه دور هم جمع کرد و بعد از اینکه چمدونارو گرفتیم
با یه اوبوس به هتل رفتیم یه هتل تویه یکی از خیابونای خلوت کره واقعا عالی بود
بعد از یه روز استراحت روز بعد همه با هم با یه اتوبوس به جاهای دیدنی کره رفتیم
م با دوربین دیجیتالم همش عکس می انداختم بعضی از وقتا هم
که شروین دوخت رو تویه حالت قشنگ می دیدم تند تند ازش عکس می گرفتم
اونم از من عکس میگرفت همه گروه از این حرکات ما فهمیدن که ما یه جورای دوستیم
تویه یکی از میدانهای شهر سئول که یک زن و مرد زیبا کنار هم بودن
به یکی از دخترای که با ما رابطه خوبی داشت گفتیم از ما چندتا عکس بگیره اونم قبول کرد
شروین دستاشو دور گردنم انداخت سرمونو می چسبوند به هم می چسبوند خندهای زیبای اون
به یاد ماندنی بود به یاد ماندنی ترین تابستان عمرم بود چند روز بدم به کشور برگشتیم
(بقیه داستان برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما


.jpg)
تهران برگزار می شد همه تلاش مونو گذاشتیم برای این کار
حتی بعضی از روزها ۱۰ ساعت از وقت مونو برای درس خوندن گذاشتیم
روز های خیلی سختی بود و ما هر روز امیدوارتر میشدیم برای مقام اوردن توی مسابقات کشوری
مسابقه نزدیکای عید بود ما خیالمون از مدرسه راحت بود چون امتحاناتی او موقع نبود
بالاخره روز حرکت ما به سمت تهران رسید من که واقعا باورم نمی شد
من دوباره با اون باید می رفتم یه شهر دیگه برای مسابقات
توی اتوبوس برای هردومون به یاد ماندنی بود شروین دوخت هر چند دقیقه یک بار ار من سوالاتی میکرد
و همینطور من از اون سوالاتی در مورد درس می کردم طوری که دیگه
معلمای همراه بهمون میخندیدند و بهمون میگفتند بسه دیگه تا اونجا لحظات خیلی خوشی گذشت
رسیدیم تهران و ۲روز بعد مسابقه انجام می شدمن با یه پسر دیگه تویه اطاق
و اونم با یه دختر تویه اطاق رو به رو ما بودندروز اول دو ساعتی تو یه شهر چرخیدیم
با اینکه تهران اونقدر بزرگه که با دو ساعت نمیشه همه جاشو دید شب موقع شام تویه لابی هتل
همه افراد گروه ما دور یه میز بزرگ نشستیم و شروین دقیقا رو به رو من نشست بعضی وقتا
یکی یه چیزی می گفت و ما همه می خندیدیم ولی اون فقط یه لبخند میزد
من فهمیدم که شروین دوخت از یه چیزی ناراحته جلوی در هتل اونو تنها گیر اوردم و شروع کردم
در مورد علت ناراحتیش پرسیدن گفت که می ترسه که مقام نیاره و زحمت های این مدت به باد بره
و دلهره داشت خیلی باهاش صحبت کردم تا تونستم اونو آروم کنم
روز بعد همه دانش آموزان مشغول مرور درسا بودن و هیچ کدوم حتی برای غذا خوردنم بیرون نیمودیم
من اون روز اونو اصلا ندیدم تا صبح فرداش که مسابقه برگزار می شد یه لحظه دم در دیدمش
و سلام کردم بعد رفتم و سریع سر جام نشستم سولات از اونی که من فکر میکردم آسون تر یود
بعد از امتحان من رفتم هتل ولی بقیه بچه ها رفته بودن تفریح داخل راهرو هتل شروین دوخت رو دیدم
بردمش داخل اطاقم نشستم باهاش در مورد امتحان صحبت کردن اون گفت از نتیجه میترسه
دستمو انداختم دوره گردنش و خوابوندمش رویه تخت خواب لبامو گذاشتم رو لباش
لبامون رو هم قفل شد حس گرمی داشتم چند دقیقه همونجوری موندیم
بعد بلند شد گفت میای بریم بیرون هوا خوری یه پارک بغل هتل بود یه جای خوب زیر یه درخت مجنون
شروع کردیم در مورد آینده صحبت کردن و اگه ما آخرش بهم برسیم چی میشه
و زندگی مونو چیکار کنیم متوجه گذشت زمان نشدیم و اینکه ممکنه گروه دنبال ما بگردند
رفتیم تو هتل شاد و سره حال بچه ها تازه رفته بودن سر میز شام و دوتا جای خالی
بالای میز بود رفتیم نشستیم همه خوشحال بودند و از امتحان می گفتم خیلی زود همه
جدا شدیم و رفتیم بخوابیم چون شب قبل خیلی کم خوابیده بودیم
صبح فردا باید حرکت میکردیم به سمت شهرمون رسیدیم وقتی رسیدیم دیدیم پدر مادرامون
اومده بودن استقبال
چند روز بعد عید بود و قرار بود که هردو خانواده بریم مسافرت شیراز تویه تخت جمشید
ما خانوادرو پیچوندیم و رفتیم کنار آرامگاه کوروش به نظر هردومون اونجا نماد عشق تویه جهانه
خیلی اونجا باهم حرف زدیم و بازم در مورد عشق
بعد از عید حدود سه چهار هفته بعد از شروع کلاسا یه روز مدیر منو صدا زد
و یه دعوت نامه بهم داد هرچقدر بهش گفتم این چینه نگفت گفت فردا خودت میبینی
بعد از مدرسا رفتم در مدرسه شروین دوخت نامه رو نشونش دادم شروین هم یه دونه داشت
خیلی هیجان دشتیم تا صبح روز بعد هر دو با هم رفتیم تویه آموزش و پرورش
وقتی داخل سالن اجتماعات شدیم همه شروع کردن کف زدن انگار تو خواب بودم
رفتیم رویه سن کنار معلمم واسادم بردمش یه گوشه ازش رسیدم چی شده
گفت یعنی تو نمی دونی نمیدونی که اول شدی پروفسور گفتم چی؟ گفت اول تو کشور اول شدی
اون سرکار خانومم دوم شده بیشتر از اینکه برای خودم خوشحال بشم برای شروین خوشحال شدم
رفتم کنارش گفتم چه اتفاقی دوست داری که افتاده باشه
گفت اول شده باشم گفتم اون که من شدم ولی توام دوم شدی گفت چی میگی من من مقام اوردم
گفت بله جنابعالی دوم شدی منم اول گفت باورم نمیشه رفت از معلمشون پرسید
با یه نگاه خیلی قشنگ بهم فهموند که درست گفتم
وقتی مدیر آموزش پرورش تندیس و جایزه هارو بهمون میداد متوجه شدیم
که در مادرامون هم اونجا هستن انگار ما فقط از همه جا بیخبر بودیم
یهو خانوم معلم شروین اونو بغل کرد و بوسید
معلم منم که این صحنه رو دید منو بغل کرد و بهم خندید هردو خندیدیم صحنه جالبی بود
بعد از اتمام جشن به سرعت رفتیم کنار پدر مادرامون همه بهمون تبریک گفتن من احساس
غرور کردم یه تبسم به شروین کردم اونم یه نگاه زیبا بهم کرد و بعد سمت ماشینا رفتیم که
بریم خونه تویه خونه ما همه جا تزئین بود یهو همه اومدند جلوی ما بهمون تبریک گفتن
خدای من باورم نمی شد
(بقیه داستان بمونه برای مطب بعد)
چندتا عکس برای شما






