راطه خوب ما کم کم بیشتر از گذشته صمیمی شد با جرعت میتونم بگم که برای هم میمردیم
اگه یه روز همدیگرو نمیدیدم باید هر ساعت به هم زنگ میزدیم
دسمون هردومون خوب بود چون هم من به اون کمک میکردم هم اون به من
یه امتحان تو تمام مدارس شهر گرفته شد برای اینکه دانش آموزان برتر تو مدارس شناخته و به
مسابقات سطح شهر برن و بعد از اونم سطح استان و کشور اون موقع ما هردو سال دوم
هنرستان بودیم و به همدیگه قول دادیم که حتما تو تمام مسابقات برنده بشیم
خوشبختانه خیلی راحت به مسابقات شهری راه یافتم
و با تلاش و تمرینات زیاد به مسابقات استانی هم راه پیدا کردیم
پدر و مادر هردومون خیلی راضی بودن از این موفقیت های ما و تعجب زده به خاطره اینکه
هردومون با هم قبول شده بودیم و یک هفته بعد باید به یکی از شهر های استانمون سفر میکردیم
من از اینکه تو این سفر با اون بودم خیلی احساس خوبی داشتم
و به نظرم اونم همین احساس و نسبت به من داشت البته هیچ وقت به زبان نیاورد
قرار بود ۲روز بعد از اینکه ما به اونجا رسیدیم امتان گرفته بشه
گروه دانش آموزان شهر ما حدود ۵ نفر بود و همه ما تلاش می کردیم که از این مرحله
هم به خوبی عبور کنیم بعد از اینکه اون روز امتحان رو دادیم برگشتیم به شهرمون
و منتظر جواب مسابقات شدیم من اصلا فکر نمی کردم به مرحله بعد برم
ولی بعد از دو هفته جوابا اومد
مدیر منو به دفتر مدرسه صدا زد و بهم تبریک گفت من تا زمانی که
اون ورقه رو ندیده بودم باورم نمی شد وقتی که به اسم های دیگه نگاه کردم انگار تو خواب بودم
یعنی این چیزی که می دیدم واقعی بود نفر سوم اسم اون بود خدایا باور کردنی نبود
ساعت آخر مدرسه بود از مدیر اجازه گرفتم و به بهانه رفتن به خونه رفتم در مدرسه اون
واسادم تا تعطیل بشن از مدرسه اومد بیرون دل تو دلم نبود رفتم پیشش خودمو زدم به ناراحتی
بهش گفتم تو قبول شدی گفت نمیدونم گفتم
ولی ما هردومون قبول شدیم خیلی عادی این حرف رو زدم یهو گفت تو چی گفتی
کاغذ و بهش نشون دادم وقی نگاه کرد یه جیغ بلند کشید که توجه چند نفر بهمون جلب شد
بهم گفت همین جا بمونم میخاد بره مدرسه نشون مدیر بده بعده یه ربع بیرون اومد
گفت که درسته تا خوده خونه دویدیم نمیدونستیم این خبرو چطور به خانواده مون بدیم
ما بازم مثل دفعه قبل به مرحله بعدی رسیدیم
(بقیه داستان بمونه برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای دوستان



از اون روز به بعد زندگیمون تغییر کرد یه جوری شده بود بدون هم نمی تونستیم طاقت بیاریم
هر روز صبح سر کوچه منتظر می موندیم تا اون یکی بیاد
و چند دقیقه راه تا مدرسه رو با هم بریم تا اینکه یه اتفاق جالب برامون افتاد
پدرای جفتمون تویه یه شرکت کار می کردند و کم کم رابطه خانوادگی مون بیشتر شد تا جای
که تقریبا سه چهار شب یه بار یا ما خونه اونا بودیم یا اونا خونه ما
یه سالی از آشنای مون می گذشت من و اون می رفتم سال دوم دبیرستان
هر دو رشته معماری رو انتخاب کردیم و اون توی یه هنرستان دخترونه منم هنرستام پسرونه
وقتی خانوادمون اینو فهمیدم بیشتر می گذاشتن باهم باشیم
یعنی هر دو تویه درسای دیگری کمک می کردیم همه چیز خوب پیش می رفت
یه روز پدرش به من گفت که اونو تو درساش کمک کنم قرار شد بعدازظهر برم خونشون
و تو درسش کمکش کنم رفتم تو خونه مادرش گفت تو اطاقشه فتم داخل اطاق دیدم سرشو
گذاشته رو کتاب و خوابش برده به شوخی رفتم مادرش و صدا کردم و گفتم
من قراره به این درس بدم وقتی مادرش فهمید خوابه اومد تو اطاقو بیدارش کرد
سه تامون زدیم زیر خنده بعدش مادرش گفت من می خوام برم خرید ازش پذیرای کن
یه ساعتی درس خوندیم بعد نسشتیم کنار هم دستشو انداخت دور گردنم سرمو اورد جلو
لباشو گذاشت رو لبام من از خودم اراده ی نداشتم یه دو دقیقه لب گرفت
بعد گفت می خوام همیشه با هم باشیم
(بقیه بمونه برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



بهم گفت باشه داشتم بال درمیوردم
باورم نمی شد واقعا شروین دخت به من گفت باشه بهش گفتم امروز مدرسه رو بخیال شو
اما اون بهم خندید گفت واقعا بی جنبه ای ها من با یه شرط باهات دوست میشم
که این قدر بی جنبه بازی در نیاری
الانم برو مدرسه تا بعد می بینمت گفتم پس این شماره منو داشته باش بعد از ظهر بهم زنگ بزن
می خوام باهات صحبت کنم شایم قرار گذاشتیم بریم بیرون بعد خداحافظی کردیم
و از هم جدا شدیم
تو مدرسه همش خدا خدا می کردم که زود تر زنگ بخوره این مدرسه لعنتی تموم شه
انگار هر ثانیه یک سال میگذشت
بالاخره تموم شد زود اومدم خونه نهار خوردم منتظر شدم تا ساعت
بشه چهار و پنج یهو گوشیم زنگ زد خودش بود باورم نمی شد بهم زنگ زده
گوشی برداشتم بعد سلام بهش گفتم می تونی بیای بریم بیرون گفت باشه داد رفتیم یه
پارک خیلی خیلی زیبا نشستیم رویه نیمکت که پشتش یه درخت مجنون خیلی زیبا بود
از خودم براش گفتم اونم از خودش گفت
ازش پرسیدم واقعا منو دوست داری یا بخاطره اینکه یهو حرفمو قطع کرد گفت
اگه دوست نداشتم مطمعن باش باهات دوست نمی شدم
منم گفتم تو اولین و آخرین دختری هستی که باهات برای همیشه میمونم
(بقیه بمونه برای مطلب بعد)
چندتا عکس برای شما



اون روز که در آپارتمان ازش معذرت خواهی کردم پیش خود فکر می کردم دیگه مشکل حله
ولی نه
روز بعد سر کوچه منتظر موند تا بیاد بازم باهاش حرف بزنم اما نه مثل قبل
اینبار فقط برای جبران گذشته رسید سر کوچه بازم زود بهش سلام کردم جواب سلاممو داد
گفت چیه بازم می خوای از خود بگی
گفتم نه اصلا اصلا فقط می خوام معذرت خواهی کنم بهم گفت تو دیروز این کارو کردی
روک بهش گفتم می خوام باهات دوست بشم گفت چی
گفتم من تاحالابا هیچ دختر دوست نبودم اصلا تجربه اینکارو ندارم ولی می خوام باتو دوست بشم
دیگه حرف نزد و رفت
نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم داشتم میمردم
خوشبختانه روز بعدش جمعه بود و فرست خوبی برای صحبت دوباره با اون
از صبح ساعت ۷ پشت پنجره منتظر واسادم تا از خونه بیاد بیرون منم برم باهاش صحبت کنم
ولی نیومد تا ساعت ۴ بعداز ظهر
مثل برق رفتم بیرون و بی مقدمه شروع کردم باهاش صحبت کردن
تا گفتم من گفت اینقد من من نکن خیلی از خودت میگی تو مگه کی هستی
گفتم فقط می خوام باهات دوست بشم
اونم گفت باشه
(بقیه بمونه برا مطلب بعد)
عکس






