تقریبا 15 سالم بود که برای بار اول دیدمش
تازه اومده بودیم تویه خونه جدیدمون همون روز اون
یعنی همون دقایق اول ورودمون به اون خونه بود که دیدمش قیافش برام جذاب بود
یعنی باید اقرار کنم بی نظیر بود
بهم سلام کرد من داشتم اثاثیمونو جا به جا میکردم یه لحظه که دیدمش .
چند روز گذشت تا اینکه یه بار دیگه تویه آپارتمان دیدمش بهش
سلام کردم جواب سلاممو داد می خواستم بهش چیزی بگم اما هر کاری که کردم نتونستم
واقعا نتونستم زبونم قفل شد
بازم اون روز گذشت و من همه ی فکرم اون دختر بود.
صبح فرداش موقعی که می خواستم برم مدرسه دیدمش سریع سلام کردم اینور و اونورو
یه نگاهی کردم دیدم کسی نیست
خوشبختانه راه مدرسه هر دومون از یک طرف بود شروع کردم از خودم براش گفتن
یه لحظه نگام کرد گفت اینارو چرا برام گفتی مغزم هنگ کرد
فکر کردم این مثل همه ی دختراست که تا باهاش حرف بزنی خودش میاد تو راه
اما نه این مثل همه نبود.
بعد خداحافظی کرد و رفت اون روز تویه مدرسه همش گیج میزدم اصلا هواسم به درس
نبود چند ساعت مدرسه مثل چند سال برام گذشت
بالاخره زنگ خورد و تعطیل شدیم رفتم در خونه تا موقعی که میاد ازش معذرت خواهی کنم
اومد در خونه فقط گفتم معذرت می خوام و رفتم.
(بقیه داستان بمونه برای مطلب بعد)
اینم چندتا عکس



به امید دیدار
انسان واقعا برای چی زندگی میکنه ؟
برای چند سال زندگی به درد نخور که همیشه باید توش بدو و برای یه لقمه نون جون بکنه
برای اینکه شکم خودشو و چند نفر دیگرو سیر کنه چقدر باید از صبح تا شب کلاه سر اینو اون بزاره
برای چند زندگی مثلا بهتر باید درس بخونه ولی آخرش که چی؟
نه کاری برات جور میشه نه زندگی دروست و حسابی و نه و نه های زیاده دیگه ای.................
بعد از یه مدت میبینی عاشق یه دختر میشی
ولی آخرش یا دختره میخواد تیغت بزنه یا دودرت کنه اگه یه دختر خوبم گیرت بیاد میشی مثل منه
بد بخت که جریان شو براتون توی مطلب بعدی میگم
فعلا




