تبليغاتX
مرگ تدریجی یک عشق
 

 

بالاخره بعد از چندین ماه انتظار از اون بیمارستان مرخص شدم و بازم به خونه خودمون برگشتم

گرچه حال من با قبل فرقی نکرده بود

ولی بیشتر بخاطر یادگاری های و خاطراتی که با شروین عزیزم داشتم می تونست مرور بشه برگشتم

روزی که برگشتم خیلی دوست داشتم اول سر خاک شرینم برم ولی نتوستم این حرف رو به

والدینم بگم و همراه اونا رفتیم سمت خونه

دم در خونه مادر شروین رو دیدم یکم چشماش خیس بود ولی خوشحال بود و لبخند کوچیکی زد

رفتیم تویه خونه پدر شروین هم اومد و منو تو آغوش گرفت و بوسید

بعد یک ساعتی اونا خواستن برن و گفتن که ما باید بعداز ظهر بریم سر خاک

وقتی اینو شنیدم سریع گفتم منم میام رو به پدر مادرم کردم و با حالتی ملتمسانه گفتم خواهش

می کنم میشه منم برم خواهش می کنم

پدرم با لحنی آروم گفت باشه اشکال نداره ولی اگه آقای ........ راضی باشن

مادر شروین سریع گفت نه نه مشکلی نیست میتونه با ما بیاد ما عصر که خواستیم بریم بهت خبر

میدیم تا توام بیای

بعد خداحافظی کردند و رفتند

منم رفتم تویه اطاقم که حدود ۸ ماهی بود که نرفته بودم

داخل اطاق شدم به همه جاش دست می کشیدم لمسش میکردم خیلی دلم براش تنگ شده بود

نشستم رو تختم یهو چشمم به کامپیوتر افتاد و دوباره خاطره اون روزی که نتایج کنکور رو دیدم

و اون همه خاطره خوش بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد

خوابیدم رو تختم  وقتی بیدار شدم دیدم ساعت حدود ۴ بعد از ظهره بلند شدم از اطاقم در اومدم

به مادرم گفتم آقای ........ رفتند؟

گفت نه هنوز نرفتم زنگ زدن گفتن آماده شی می خوان برن

منم سریع رفتم و آمده شدم دیدم مادرم هم آماده شده بهش گفتم شما هم میاین گفت آره

رفتیم تویه راه فقط لحظه شماری می کردم زودتر برسیم

وقتی به اونجا رسیدیم حس عجیبی داشتم رفتم سمت جای که شروین من الان چندین ماه بود که

اونجا خوابیده بود و از من دور شده بود چه ارزو های که برای رسیده به هم نداشتیم

چرا باید این جوری می شد

سر خاک من یکم عقب تر از بقیه واسادم چون منتظر بودم اونا برن بعد من راحت تر باهاش حرف بزنم

موقعی که اونا داشتن فاتحه می خوندن به چشماشون نگاه می کردم اشک تویه چشماشون پر شده

بود و خیلی ناراحت بودن بالاخره بلند شدن و رفتن سر مزار پدر و مادرشون که برای اون هم فاتحه بخونن

حالا من با شروین تنها شدم نشستم کناره قبرش شروع کردم باهاش صحبت کردن

گرچه شاید فکر کنید اون که حرفای منو نمی شنیده

ولی من باور داشتم همیشه کناره منه و حرفامو میشنوه

بهش گفتم شروینم چرا به قولت عمل نکردی چرا منو تنها گذاشتی و رفتی مگه قرار نبود ما تا آخر

عمر پیش هم بمونیم و همدیگرو تنها نزاریم چرا گذاشتی رو رفتی

بعد از حدود نیم ساعت پدر و مادر شروین و مادرم اومدن پیش من و بهم گفتن پاشو باید بریم

داره دیر میشه ولی من دوست نداشتن از کناره اون برم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:25 توسط روز سیاه| |
 

 

روزای سختی رو تویه بیمارستان روانی می گذروندم روزای تکراری پشت سر هم میومدن و میرفتن

بیشتر روزای هفته پدر و مادرم میومدن و بهم سر میزدند

بعضی وقتا هم با پدر پدر و مادر شروین میومدن

تویه بیمارستان بعد از یک ماه تونستم یه هم صحبت پیدا کنم یه پسر تغریبا هم سن و سال خودم

البته بیشتر موقع ها که پیش هم بودیم فقط سکوت می کردیم و حرفی نمیزدیم

گرچه تا حدودی از داستان زندگیش چیزای فهمیده بودم اما نه کامل زندگی سخت و پر فراز و نشیبی

داشت و از مشکلات و سختی های زیاد کم اورده بود

بعد از ۴ - ۵ ماه دکترا فکر می کردن من دیگه داره حالم خوب میشه اما نمی دونستن که اون

خاطره نه تنها از یادم نرفته بلکه بیشتر هم شده بعضی از شبا تا صبح بیدار میمودنم و با خودم حرف

میزدم در مورد اینکه من مقصر مرگ عشقم شده بودم یا نه

شبای خیلی سختی بود انتظار برای رهای از این زندان که منو تویه خودش اسیر کرده بود

دوست داشتم برم خونه دوباره اون خاطرات قشنگمون رو زنده کنم اما سرنوشت نمی گذاشت

نمی گذاشت من برم و دوباره به عشقم برسم

عشقی که دیگه وجود فیزیکی نداشت ولی من تو خونه حسش می کردم لمسش می کردم

روزهای سخت و طاقت فرسا چرا تموم نمی شد؟

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

در انتظار عشق

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:27 توسط روز سیاه| |
 

 

بعد از خودکشی که کردم چندین روز بیمارستان بودم و تحت درمان

بعد چند روز بالاخره از بیمارستان مرخص شدم همش پیش خودم فکر می کردم چرا من بازم زنده

موندم چرا دوست داشتم هیچ وقت به زندگی بر نمی گشتم ولی اینطور نشد و من زنده موندم

خیلی بیش از پیش افسرده شده بودم 

به همین خاطر هم در و مادرم منو پیش روان پزشک بردند چندین جلسه این کار ادامه داشت تا اینکه

یه روز نزدیکای ظهر بازم مثل همیشه تو اطاقم درو بسته بودم و آلبوم عکس رو ورق میزدم

یهو یه حس بدی بهم دست داد و شروع کردم گریه کردن بلند شدم تند تند سرم رو به دیوار میزدم

پدر و مادرم سریع به اطاق من اومدن و وقتی پدر حالت منو دید منو محکم گرفت

عصر همون روز دوباره پیش روانپزشک رفتیم حدود نیم ساعت با من تنها تو اطاق حرف زد

بعد پدر و مادرم رو صدا زد پدرم موند تو اطاق و مادرم منو برد بیرون

چند دقیقه بعد پدرم با یه کاغذ تو دستش اومد بیرون و رفتیم سمت خونه شب تو اطاقم بیدار بودم

ولی لامپ اطاقم رو خاموش کرده بودم پدر و مادرم تو پذیرای داشتن صحبت می کردن

یهو پدرم به گفت امروز دکتر روانپزشک گفته باید پسرتون رو ببرید بیمارستان روانی

مادرم وقتی این حرف رو شنید شروع کرد گریه کردن پدرم بهش می گفت این تنها راه خوب شدن

پسرمونه باید این کارو انجام بدیم

صبح روز بعد منو خیلی زود از خواب بیدار کردن و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت یه بیمارستان روانی

من کاملا از داستان خبر داشتم و حرفی نمی زدم

منو به یه اطاق بردند و یه خانوم دکتر شروع کرد به معاینه کردن من و چندتا سوال پرسید

بعد دوباره رفتیم پیش پدر و مادرم مادرم منو گرفت بغل و تند تند اشک میریخت و با صدای آروم گفت

خداحافظ خیلی زود خوب میشی تحمل کن

اینبار پدرم منو بغل کرد و یه بوسه از پیشونیم کرد و شونه هامو فشار داد

من خودمم اشک از چشمام میومد و نمی تونستم جلویه خودمو بگیرم

یه آقا منو به یه اطاق برد و لباسامو عوض کرد و لباسای خودمو تویه پلاستیک کرد

از اونجا دوباره منو یش یه خانوم دکتر بردند حدود یک ساعتی باهام صحبت کرد و ازم سوال پرسید

بعد اینکارم منو به یه اطاق بردند که معلوم شد باید اونجا بخوابم و روازی سختی رو اونجا سپری کنم

صبح ها از ساعت ۹ تا ۱۲ تویه حیاط بودیم و نهار و قرص و بازم قدم زدن تو حیاط

روزا همین جوری میگذشتن و برای من بی ثمر بودن یکی دو روز بعد حدود عصر پدر و مادر من

بهمراه پدر مادر شروین اومدن دیدن من

وقتی مادر شروین منو اونجوری دید فهمیدم که خیلی ناراحت شده و افسوس می خورد

پدر شروین فقط بهم گفت باورم نمیشه تو الان تو این حالتی امیدوارم خیلی زود خوب بشی

چند دقیقه بعد مادر شروین تو یه گوشه شروع کرد باهام حرف زدن و گفت که اگه تو خوب بشی

روح شروین دخت منم پیش خدا خوشحال میشه خواهش میکنم پسرم زودتر خوب شو من تورو

مثل پسر خودم میدونم و نمی تونم باور کنم پسرم ایجوری حالش خرابه از وقتی که شروین من رفت

تو تنها کسی هستی که میتونه منو به یادش بندازه

یکی دو ساعت بعد اونا رفتن و من بازم تنها موندم هفته ها و ماه ها و ملاقات های تکراری

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط روز سیاه| |
 

 

از اون روزی که شروین پر کشید و رفت دیگه امیدی برای زندگی نداشتم همه چیز رو تویه

دنیام تیره و تار میدیدم و فکر میکردم من بیخودی زنده ام

چرا من باید بدون شروین زنده باشم چرا وقتی اون زنده نیست من زنده باشم چرا ...........

روزا خیلی سخت می گذشتن و هر ثانیه برای من هزار سال می گذشت بیشتر وقتا فکر میکردم

کاش زنده نباشم این چه زندگیه خدا

صبح وقتی بیدار شدم ساعت حدود ۱۰ بود کسی هم خونه نبود

دوباره برگشتم به اطاقم سرم خیلی درد میکرد و گیج میزدم

کشومو باز کردم و عکس شروین رو که سال قبل تویه المپیاد با هم گرفته بودیمو نگاه کردم

بازم مثل همیشه شروین داشت می خندید بی اختیار اشک از چشمام اومد

یهو یه فکر به سرم زد رفتم و از اون یکی اطاق یه تیغ اصلاح اوردم خودمم نمی دونستم دقیقا

دارم چیکار میکنم فقط به روز تصادف فکر می کردم و به اون لحظه سیاه زندگیم

خوابیدم رویه تختم تیغ رو گرفتم رویه رگ دست راستم , دستم به شدت می لرزید

ولی تصمیمم رو گرفته بودم و سریع تیغ رو کشیدم لحظه درد کشیدم و پشیمون نبودم

سرم داشت گیج میرفت چشمام خواب میرفت دیگه نفهمیدم چی شد

چند روز بعد نزدیکای عصر به هوش اومدم مادرم و پدرم و چندتا دکتر بالای سرم بودن

وقتی کامل بهوش اومدم بابام گفت این چه کاری بود که کردی یه دفعه یه دکتر بردش بیرون و باهاش

صحبت کرد مادرم همش گریه می کرد و حالت خوبه عزیزم

چند دقیقه بعد پدر و مادر شروین که هنوز پیراهن سیاهشون تنشون بود اومدن

پدر شروین گفت چرا اینکارو کردی پسرم چرا به مادر شروین نگاه کردم دیدم اشک تویه چشماش جمع

شده بود و گریه میکرد

افتادم یاد اون چاقو خوردنم و ملاقات خانواده خودم و شروین که شروین هم اومده بود و چه کارای برام

کرد رفت خونمون برام گوشیمو یواشکی اورد یادش بخیر

ای کاش میمردم ای کاش

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط روز سیاه| |
 

 

از اون وقتی که عشق من مرد دیگه مثل دیونه ها شده بودم

نمیدونم من کوتاهی کرده بودم یا قسمت من بودو خدا اینو می خواست به هر حال روزای

خیلی سختی رو میگذروندم

بیشتر اوقات تو اطاقم خودمو حبس میکردم و شروع میکردم مرور خاطرات و گریه کردن به خاطر شروینم

خیلی از دوستام که داستان منو شروین رو میدونستن اومدن برای دلداری من

ولی کدوم دلداری مگه میشد شروین دخت رو از ذهنم پاک کنم مگه چیزه کوچیکیه که پاکش کرد

حتی مادر شروین که یه جورای از رابطه من و شروین و عشقمون اطلاع داشت اومد و باهام حرف زد

وقتی اومد پیشم تو اطاقم من رو تخت نشسته بودمو سرمو بین دستام گرفته بودم

شروع کرد صحبت کردن از رابطه ما و علاقه که بین ما دیده و چقدر دوست داشته ما بعدا

به هم برسیم منم گه گاه آهی می کشیدم و حصرت می خوردم

افتادم یاد قولی که چند وقت پیش با شروین به هم داده بودیم و دوباره اشک از چشمام سرازیر شد

مادر شروین اینو فهمیده بود و ازم خواست که دیگه فراموشش کنم

ولی نشد یعنی هر کاری کردم نشد که فراموشش کنم

بهت زده بودم دیگه روزا تند نمیگذشت انگار عجله ی برای گذشتن نداشت

تو اون روزا بد جوری وزنم پایین اومده بود و مثل ثابق نبودم لاغر و ضعیف پدر و مادر چند بار با اجبار

بوردنم دکتر برای ضعفم

واقعا روزای سخت و نفس گیری بود دوست داشتم دیگه زندگی نکنم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:48 توسط روز سیاه| |
 

 

خدایا باورم نمیشه چرا باید این روز میومد چرا چرا چرا

مگه ما چه گناهی کرده بودیم که باید این مصیبت سر ما میومد

خدایا از دستت ناراحتم خیلی ام ناراحتم خیلی

چند روز بعد از قبول شدنمون تو کنکور یه روز گرم حدود ساعت ۶ عصر تو یکی از خیابونای خیلی شلوغ

بودم و رفته بودم برای انجام کاری پیش یکی از دوستام

داشتم از کنار یه بیمارستان رد میشدم که اتفاقی چشمم خورد به شروین که اون دست خیابون بود و

میخواست بیاد این طرف خیابون

یهو صدای گاز یه ماشین که داشت با سرعت رد میشد رو شنیدم رانندش با حالتی دیوانه وار

ویراژ میداد یه لحظه چشمم خورد به شروین دخت که داشت میومد داخل خیابون

و بعد یه صدای وحشتناک ترمز رو شندیم وای خدای من چه اتفاقی افتاده باورم نمیشه یعنی یعنی

یعنی شروین من بود خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیوانه وار دویدم طرف خیابون  رسیدم بالای سرش داشت خون از همه ی سر و صورتش میومد

نمی تونستم باور کنم دورو ورم کلی آدم جمع شده بود هر کسی یه چیزی میگفت و منم

فقط صدای نا مفهوم میشنیدم

شروین رو گرفتم بغل در گوشش گفتم تورو خدا منو تنها نزار خواهش میکنم به من نگاه کن

شروین خواهش میکنم نباید منو تنها بزاری نباید

دویدم سمت بیمارستان که همون نزدیکی ها بود

مثل دیونه ها راه میرفتم داشت عشقم تویه دستام پرپر میشد

وارد بیمارستان شدم قلبم تند تند میزد به صورتش نگاه کردم یه لحظه سرش به حالت

بی جون افتاد به شدت اشک از چشام میومد صورت شروین رو تو بغلم فشار دادم

یهو یه پرستار اومد و از دستم گرفتش و گذاشتش رویه تخت چرخ دار و بردش سمت اطاق عمل

همونجا به زانو نشستم و سرمو گذاشتم زمین

چند نفر اومدن و بلندم کردن تا یه نیم ساعتی گیج گیج بودم و هیچی حالیم نبود

بعد چند لحظه پاشدم و با پدر شروین تماس گرفتم خیلی برام سخت بود خبر دادن بهش

 و داشتم میمردم

بعد یه ربع دیدم پدر و مادر شروین و مادر من اومدن بیمارستان

وقتی منو دیدن اشک از چشمای مادر شروین در اومد مادرم منو بغل کرد

پدر شروین به من گفت چی شده تورو خدا بگو خواهش میکنم الان کجاست شروین بگو

منم سرمو به طرف اطاق عمل چرخوندم پدر شروین دوید طرف اطاق و از یه پرستار که اونجا درمورد

حالش بود پرسید یه دفعه دیدم همونجا نشست و دستشو گرفت جلوی صورتش

مادر شروین داشت از حال میرفت ولی مادر من گرفتش و نشوندش رویه صندلی

بعد دست منو گرفت و برد تویه حیاط بیمارستان  و ازم در مورد اتفاق پرسید

وقتی برگشتیم تو بخش هنوز پدر مادر شروین منتظر دکترا بودن

بعد چند دقیقه دیدم پدرم هم اومد و میخواست ازم سوال کنه که مادرم بردش و براش توضیح داد

که چه اتفقی افتاده پدرم اومد کنار پدر شروین وایساد و داشت دلدارش میداد

یهو دکتر اومد همه دورش جمع شدن و فقط من رویه صندلی نشسته بودم و منتظر معجزه بودم

یه دفعه دکتر گفت براتون متاسفم ضربه خیلی شدید بود و دست ما کاری بر نیومد

دنیا جلویه چشمام تیره و تار شد سرمو گرفتم تویه دستام

از لحظه که این خبر رو شندیم تا لحظه دفنش انگار ساعت ها مثل باد میگذشتن

اصلا نفهمیدم چی شد چطور گذشت هنوز هم باورم نمیشد که عشق من شروین من رفت زیر خاکا

خدایا

(ادامه داستان در مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط روز سیاه| |
 

 

تغریبا اوایل مهر ماه بود و قرار بود جواب کنکور دانشگاه ملی بیاد هی امروز فردا میشد تا اینکه

یه روز یکی از دوستامو تویه خیابون دیدم گفت که راستی جواب کنکور ملی کی میاد گفت همین

دیشب اومده من رفتم ولی قبول نشدم منم بدون اینکه باهاش کامل خداحافظی کنم رفتم

سمت خونه تو راه یه کارت اینترنت خریدم تا شب بتونم از سیستم خونه برم و خودم چک کنم

وقتی به خونه رسیدم یه راست رفتم در خونه شروین و بهش گفتم قضیه چیه شروین به مادرش

گفت میتونه با من بیاد و مادرش هم اجازه داد

رفتیم خونه شروین شروع کرد با مادر من صحبت کردن دست شو گرفتم و کشیدم گفتم الان وقتش

نیست شروین خانوم

سریع سیستم رو روشن کردم و وصل شدم به اینترنت یهو صدای زنگ اومد

مادرم در رو باز کرده بود مادر شروین بود و اومده بود ببینه که دخترش بالاخره قبول میشه یا نه

وقتی وارد سایت سنجش شدیم قلبم تند تند میزد و فکر کنم شروین هم همین حالت رو داشت

وقتی می خواستم اطلاعات رو وارد کنم اول اسم شروین رو وارد کردم شروین دعوام کرد

و به این کارم اعتراض کرد ولی وقتی enter رو زدم همه ساکت شدیم و صفحه بعد اومد

خدای من قبول شده بود رتبه ۲۸۱

یهو صدای جیغ بلند شد منم اولین نفر بهش تبریک گفتم خیلی خوشحال شدیم

حلا نوبت به من رسید دستام بدجوری میلرزید طوری که چند بار کلمات رو اشتباه زدم

شروین دستو گرفت کشید کنار و خودش شروع کرد به وارد کردن اطلاعات من قلبم تند تند میزد

یه لحظه شروین نگام کرد و با حالت معصوم گفت آخی قلبش مثل گنجشک میزنه بمرم برات

وقتی که کلید enter رو زد چشمامو بستم شروین گفت برات متاسفم عیب نداره انشاالله سال دیگه

قبول میشی خودتو ناراحت نکن

من که هنوز چشمامو باز نکرده بودم شروع کردم به گریه کردن دستامو کشیدم کنار

شروین گفت ببین این مرد گنده داره چطور گریه میکنه باشه بابا میگم توام قبول کنن

وقتی خودم دقیق به صفحه نگاه کردم باورم نمیشد و هی اشکامو پاک میکردم بلند شدم رفتم

صورتمو شستم و برگشتم با دقت نگاه کردم  رتبه ۹ کشوری با سیلی تند تند میزدم تو صورت خودم

و فکر میکردم خوابم به شروین گفتم تورو خدا دارم درست میبینم

گفت آره دیونه تو نهم شدی نهم باورت میشه پروفسور وای خدای من باور کردنی نبود یعنی من نهم

شده بودم شروع کردم به داد و فریاد و خوشحالی کردن اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت

هم میخندیدم و هم گریه میکردم شروین به شوخی به مادرم گفت پسرتون دیونه شده

و همه شروع کردن به خندیدن

شب پدرم وقتی فهمید محکم در آغوشم گرفت و گفت من به تو افتخار میکنم پسرم

اون شب تا صبح خواب تو چشمام نرفت و همش بیدار بودم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:46 توسط روز سیاه| |
 

 

چند روز مونده بود به جواب کنکور من و شروین خیلی خیلی نگران نتیجه کنکور بودیم

یه روز عصر اواخر تابستون بود با شروین رفتیم روی پشت بوم آپارتمان مون اون روز غروب قشنگی بود

شروین سخت در فکر بود بهش گفتم به چی فکر میکنی عزیزم گفت به کنکور , به نظرت قبول میشیم منم گفتم

نمی دونم این. فقط خدا میدونه شروین رو کرد بهم و گفت بیا این چند روز رو دعا کنیم حتما خدا جوابمون رو میده

بهش گفتم ما که نماز میخونیم بعد از نماز هم که دعا میکنیم دیگه چطور؟

گفت خوب این که هیچ یه دعایه دیگه یه نوع دیگه

رو کردم بهش و گفتم حالت خوبه شروین گفت خوب من میگم یه جوری دعا کنیم که خدا جواب مون رو بده

گفتم خوب چه جوری

گفت میای از این به بعد بریم مسجد تا موقعی که جواب کنکور رو دادن

یه لبخند زدم گفت چرا میخندی بابا مگه حرف خنده داری زدم گفتم نه نه بابا بریم میخوای همین الان بریم

گفت پس پاشو بریم منم به خاطر اینکه کم نیارم گفتم بریم مشکلی نیست

شروین رفت  چادر شو اورد و رفتیم سمت مسجد من تو راه همش میخندیدم آخه خیلی کم مسجد میرم

رفتیم وضو گرفتیم و وارد مسجد شدیم حال عجیبی داشتم خیلی خوب بود بعد نماز منتظر شروین شدم

اومد پیشم گفت دیدی درد نداشت عزیزم دردش فقط یه لحظه بود می خواستم بخندم ولی خودمو ناراحت نشون دادم

چند قدم که دور شدیم  گفتم ایول عالی بود همیشه میام

شروین گفت میدونستم خوشت میاد

روزای بعد بیشتر تویه مسجد میموندیم و دعا میکردیم و به قول شروین با خدا ارتباط برقرار میکردیم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:14 توسط روز سیاه| |
 

 

چند روزی بود که از سفر اومده بودیم و بسیار مسافرت عالی بود و بهمون هم خیلی خوش گذشت

البته من و شروین بیشتر به خاطر کنکور دانشگاه آزاد بود که خانوادمون اصرار میکردیم برگردیم

ما هر دو خیالمون از قبول شدنمون تو کنکور آزاد راحت بود و فقط برای قبول شدن باید سر جلسه

کنکور حاضر بود و یه چرت و پرتای نوشت بقیه اش دیگه حله

به همین خاطرم ما اصلا تلاشی برای درس خوندن نکرده بودیم

شب قبل کنکور آزاد خونه ما مهمونی بود که مهمون اصلی مون هم خانواده شروین بود البته

یکی از دوستای صمیمی دیگه پدرم هم بود که با پدر شروین هم دوست بود و مهمون ما بود

بعد شام منو شروین به بهونه درس خوندن که فردا کنکور دانشگاه آزاد داریم رفتیم تو اطاق من

و نشستیم پشت کامپیوتر و تویه اینترنت چرخ زدن لحظات زیبای بود به سایت های مختلفی سر میزدیم

از سایت جوک و خنده دار تا سایت های ورزشی

ساعت حدود ۱۲ شب بود که ما همچنان پشت سیستم بودیم یهو مادرم اومد و گفت به به

اینجوری درس میخونن درسته ؟ ما هم که چیزی برای گفتن نداشتیم افتادیم خنده

مادرم گفت شروین جان خانواده میخوان برن شروین هم سریع بلند شد و ازم خداحافظی کرد

وقتی خواست بره بهش گفتم صبح نمونی خواب کنکور داریم مثلا

به شوخی گفت کنکور ؟ کدوم کنکور ؟

منم بهش گفتم کنکور دانشگاه آزاد دیگه مگه یادت نیست بعد گفت آها اونو اگه بریم حاضری

بزنیم هم قبولیم مادر من که تو اون لحظه اونجا بود خندش گرفته بود و بعد هم خداحافظی کرد و رفت

صبح یکم دیر از خواب پا شده بودم سریع آماده شدم و رفتم دم در شروین رو دیدم آماده پشت در

گفتم خوش میگذره گفت زود باش دیره تو دیشب به من میگفتی دیر نکنی حالا خودت دیر کردی

گفتم ببخشید و راه افتادیم

کنکور تویه یکی از دانشگاه های شهر برگزار می شد ما چند دقیقه دیر رسیدیم ولی رامون دادن

لحظه شماری میکردم ببینم کی قراره تموم بشه و از اونجا درام البته بعضی به سولات هم جواب

میدادم و میخواستم رتبه خوبی کسب کنم

حدود ۳ساعت اونجا گیر بودم و نتونستم بیرون بیام وقتی دراومدم یه ربع دم در واسادم تا شروین

هم بیاد بیرون وقتی دیدمش بهش گفتم تو مثل اینکه خیلی جدی گرفتی ها

گفت نه بابا نمیزاشتن بیام بیرون

از دانشگاه بیرون رفتیم و رفتیم سمت یه کافی شاپ به شروین گفتم اینبار نوبت توه حساب کنی

با اخم نگام کرد گفتم باشه بابا من بازم حساب میکنم نیم ساعت بعد وقتی خواستم حساب کنم

شروین به صندوقدار گفت آقا ازش پول نگیر من میخوام حساب کنم

با تعجب نگاش کردم گفت چیه گفتم هیچی

اومد حساب کنه سریع من پول دادم و دست شروین رو گرفتم و بردمش بیرون

به شوخی گفتم دیدی اینبار حساب نکردی باشه عیب نداره

شروین سرخ شده بود و بهم گفت نمیدونم چی بهت بگم دیگه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:30 توسط روز سیاه| |
 

 

بعد از اون کنکور سخت و البته موفقیعت آمیز ما چند هفته ای تعطیل بودیم و بعد کنکور دانشگاه آزاد باید شرکت

می کردیم تو این چند هفته ما به همراه پدر مادرامون سفر کردیم به جنوب کشور و طعتیلات اونجا بودیم

خیلی تو اون مدت بهمون خوش گذشت جزیره های زیادی رو رفتیم مثل کیش قشم لاوان خارک و .........

یه روز عصر هوای خنکی می وزید به شروین گفتم میای بریم لب ساحل حرف بزنیم مثل دوتا عاشق بهم خندید

و به شوخی گفت واقعا دیونه ای البته اگه دیونه نبودی من که الان با تو نبودم منم گفتم پس هردو دیونه ایم که الان

با هم هستیم مگه نه ؟

بعد هردو افتادیم خنده و رفتیم سمت ساحل یه غروب زیبا و خیلی خیلی قشنگ جلومون بود که واقعا فضای اونجارو

رومانتیک کرد شروین شروع کرد از درس حرف زدن یهو بهش گفتم شروین گفت چیه گفتم نمیشه درس

رو بیخیال بشی فعلا

گفت چرا گفتم الان مثلا ما تویه تعطیلات هستیم و باید آرامش داشته باشیم مگه نه

گفت ببخشید خوب در مورد چی حرف بزنیم الان گفتم چرا با من دوست شدی راست بگو تورو خدا

گفت باشه من تورو دوست دارم به خاطر اینکه تو حرفات از صمیم قلبته  و همیشه به من کمک کردی تحتی تو سخت ترین

شرایط منو تنها نگذاشتی من همیشه تورو یه دوست واقعی میدونم

تو همین حرفا بودیم که یهو یه صدای شنیدیم صدای  ساز محلی اون منطقه بود که واقعا زیبا بود

بلند شدیم  رفتیم سمت صدا کلی آدم جمع شده بودن و یکی اون وسط می رقصید

یهو اومد سمت ما دست منو به زور گرفت و گفت باید بیای برقصی  هر کاری کردم بیخیال نمی شد

شروین هم میگفت باید برقصی من سرخ شده بودم و دست و پام میلرزید اون وسط الکی الکی  یه کارای میکردم

مرده دوباره رفت سراغ چند نفر دیگه و اوردشون وسط منم یواشکی جیم شدم رفتم کناره شروین

شروین دستشو گذاشت رو قلبم گفت آخی بمیرم برات چقدر تند میزنه و شروع کرد به خندیدن

بعد یه ساعت رفتیم خونه تو خونه ماجرا رو برای خانواده هامون تعریف کرد منم کلی خجالت کشیدم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 توسط روز سیاه| |
 

 

تویه تابستون همش درس می خوندیم و فقط چند روز مونده بود به کنکور

کنکوری که خیلی براش تلاش کردیم و خیلی براش زحمت کشیدیم چه داستانای که برامون پیش نیومد همش خاطره بود

و حالا دیگه زمانی نمونده بود بهش

تو این چند روز با مشاوره که یکی از تحصیل کرده های فامیل بهمون کرد که فشار درس رو کم کنیم تا به قول خودش

مغزمون موقع کنکور هنگ نکنه ما هم به این توصیه عمل کردیم و از حجم درسا کم کردیم و فقط نکات کلیدی رو می خوندیم

روز کنکور صبح ساعت شش از خواب بیدار شدم سریع یه تک زنگ زدم به شروین که خواب نمونه  ولی انگار اون از من

زود تر بیدار شده بود

ساعت هفت و نیم با هم از خونه در اومدیم تا تویه ۲ تا مدرسه که کنار هم بود کنکور بدیم موقع رفتن بازم شروین دلشوره

داشت کشیدمش یه گوشه دستاشو گرفتم بهش گفتم شروین تورو خدا آروم باش تا بتونی این مرحله رو خوب طی کنی

به خاطر من ازت خواهش می کنم آروم دستاشو از دستام جدا کرد گفت باشه

منم یه چشمک بهش زدمو  بعد رفتیم سر کنکور

خیلی طول کشید و طاقت فرسا ولی جواب هارو عالی دادم موقعی که از سر کنکور در اومدم دیگه نا نداشتم

خیلی خسته شده بودم دم در مدرسه یه نگاهی به دورو ور انداختم یهو شروین رو دیدم آروم رفتم کنارش گفتم سلام

گفت سلام چطوری گفتم خوب چیکار کردی خانومی

گفت عالی عالی از این بهتر نمیشه بهش گفتم ایول پس مثل خودم گل کاشتی

از اینکه شنیده بودم خوب کرده واقعا خوشحال بودم با روحیه رفتیم سمت خونه زنگ خونه خودشونو شروین زد ولی کسی

جواب نداد  ولی خونه ما رو که زدیم جواد داد و گفت هر دو بیاین واحد ما ما هم رفتیم سمت خونه دم در بهش گفتم

خودتو ناراحت نشون بده و اونم فهمید چه نقشه ی دارم گفت باشه

وقتی رفتیم خونه اونقدر ناراحت بودیم که انگار دنیا رو سرمون خراب شده بود وقتی مارو دیدن با اون حالت شروع کردن

دلداری دادن ما و گفتم ای بابا هنوز که معلوم نیست تازه اگه قبول هم نشدین مرین آزاد مشکلی نیست

یهو یواشکی یه چشمک بهش زدم که دیگه فیلم بازی بسه یهو گفتیم هورا همه با تعجب نگامون کردن گفتن چی شده؟

ما گفتیم عالی کنکور رو عالی دادیم حتما رتبه میاریم حتما

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

 

چندتا عکس برای دوستان

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:3 توسط روز سیاه| |
 

 

تغریبا تو وسط امتحانات بودیم و درسای سخت هم رو با موفقعت داده بودیم همه چیز خیلی خوب

پیش می رفت

امتحانات یکی یکی می گذشتن و ما به آخر سال تحصیلی و پایان دوره دبیرستان رسیده بودیم

و باید به محیط جدیدی و صطح تحصیلی بالاتری می رفتیم من و شروین هم برای قبول شدن تو

دانشگاه برنامه خاصی داشتیم وقتی امتحانامون تموم شد شروع کردیم به درس خوندن و خیلی

خیلی تلاشمونو زیادتر کردیم که حتما موفق بشیم

روزها از پی هم میگذشتن و ما هر روز درس می خوندیم و حتی به بیشتر مهمونی ها هم نمی رفتیم

فقط اگه خونه ما یا خونه اونا بود میرفتم

یه روز بعد درس باهم خلوت کردیم و شروع کردیم با هم حرف زدن درمورد همه چی

یهو بهش گفتم دوست داری وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم و با هم زندگی کنیم یه لحظه مکث

 کرد و با صدای مهکم گفت البته کی از تو بهتر عزیزم به خودم می بالیدم و حس خوبی داشتم

فکرم رفت سمت اون روزای که من و اون در کنار هم زندگی می کردیم و چه روزای خوبی رو میگذروندیم

به شوخی بهش گفتم من پسر می خوام گفت چی؟

گفتم من پسر می خوام بهم نگا کرد گفت دیونه ی تو من گفتم دیونه توام شروع کرد خندیدن

تو همین موقع مادر شروین صداش زد که بیاد موقع ناهاره  به شوخی بهش گفتم اینم مادر بزرگ

پسرم

بهم اخم کرد بلند شدم گفتم ببخشید گفت بیخیال بابا و خداحافظی کردیم منم رفتم سمت خونه

بعد از ظهر بهش زنگ زدم و گفتم عصر میای بریم ه چرخی بزنیم تو همون پارک گفت باشه قرار گذاشتیم

عصر که دیدمش یه تیپ خیلی خیلی خوبی زده بود به شوخی گفتم مطمعنی می خوای با من

بیای بیرون گفت چطور گفتم آخه من کم میارم در مقابل شما

گفت بیا بریم دیگه لوس بازی در نیار اون روز واقعا روز زیبای بود رفتیم سمت پارک

دو ساعت اونجا نشستیم و حرف زدیم و خوش می گذروندیم بهم گفت دوست داری بازم چاقو بخوری

گفتم به خاطر تو آره دوست دارم بمیرم گفت نه دیگه پس ما چطور به هم برسیم

گفتم خوب اگه نمردم به هم میرسیم گفت بسه دیگه داریم چرت و پرت میگیم بیا بریم خونه

هر دو خندیدیم و رفتیم سمت خونه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:26 توسط روز سیاه| |
 

 

بعد از اون تصادف وحشتناک برای پدر شروین دخت روحیه شروین به هم خورد که البته حال پدرش بعد از

مدتی خوب شد و این روحیه از دست رفته بازم برگشت

و من تمام تلاش خودم رو کردم تا باز هم هدف اول شروین رو رویه درس خوندمون و مهمتر از همه

کنکوری که چند ماه بیشتر بهش نمونده بودیم جم کنم و از هر راهی برای این کار کمک می گرفتم

تا بالاخره تونستم این کار رو برای شروین انجام بدم

شروین دوباره مثل قبل شده بود همونجور پر تلاش و پر تحرک من خیلی از این کار خودم احساس

رضایت می کردم تغریبا اواخر اردیبهش ماه بود و امتحانای خرداد ماه که سراسری هم بود شروع می شد

روزی ۱۰ساعت درس می خوندیم و چندتا امتحان اول رو هم به خوبی پشت سر گذاشتیم

یکی از امتحانات خیلی سخت که هردویه ما یه کم تو اون مشکل داشتیم چند روز دیگه بود و ما باید

برای اون امتحان خیلی خیلی سعی می کردیم

تو اون چند وقت ما شاید تو طول شبانه روز ۵ ساعت می خوابیدیم تا بتونیم با نمره خوب از اون درس

قبول بشیم خوشبختانه از اونی که فکر می کردیم راحت تر بود و اون روز منو شروین قرار بود همدیگرو

ببینیم و قرار گذاشتیم اگه خراب کردیم یه راست بریم خونه ولی اگه خوب شد به کافی شاپ بریم

نزدیکای مدرسه شروین بودم از دور دیدمش خیلی خوشحال بود و با دوستاش صحبت می کرد

خودم رو زدم به ناراحتی و آروم راه می رفتم رسیدم به نزدیکش شروین منو دید از دوستاش خداحافظی

کرد و اومد سمت من گفت چیکار کردی ؟ آروم گفتم افتضاح شد

بهم گفت چی میگی بابا خیلی راحت بود با حالت ناراحت گفتم نمی دونم چی شد همه از یادم رفتن

من که داشتم از خنده میمردم و به زور خودمو ناراحت نشون می دادم دیدم که شروین داره گریه میکنه

سرم رو بلند کردم گفتم چیه بابا گفتم خوب تو خراب کردی و شروع کرد دلداری کردنم

نزدیک یه کافی شاپ شدیم گفتم ناراحتی دیگه بسه منم امتحانم رو خوب کردم عالی

سرشو بلند کرد گفت جدی؟

گفت پس چی انتظار داشتی من با این درسم همچین امتحان راحتی رو خراب کنم و بهش گفتم تو

واقعا بخاطر من گریه کردی ؟ گفت آره

آروم بهش گفتم i love you

بعد رفتیم تو کافی شاپ و اون روز رو هم به خوبی پشت سر گذاشتیم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

غم

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:11 توسط روز سیاه| |
 

 

تغریبا تو اوج درسا بودیم که یه اتفاق بد باعث شد ما هم از درس جا بمونیم و هم شروین روحیه اش

رو از دست بده اون اتفاق تغریبا چند هفته بعد از عید افتاد

پدر شروین تو یکی از سفرهای کاریش به تهران تصادف وحشتناکی می کنه ولی زنده می مونه البته

حدود پنج شش روز تو کما میره و این اتفاق باعث میشه شروین از نظر روحی خیلی به هم بریزه

تو این مدت من و شروین به همراه پدرم چند بار به تهران رفتیم و به پدر شروین سر می زدیم

منم تمام سعی مو  کردم تا روحیه از دست رفته شروین رو بهش برگردونم چون اون سال سال مهمی

برای ما بود و تا چند ما دیگه کنکور سراسری داشتیم و قبل از اون هم درسای خودمون که مشکل

چندانی تو این مسله نبود چون ما جز بهترین شاگردای مدرسه مون بودیم

یه روز که به تهران رفتیم بعد از ملاقات پدرش دیدم شروین یهو از اطاق خارج شد مادرم بهم اشاره کرد

که برم دنبالش منم رفتم

دیدم تو حیاط بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه آروم رفتم کنارش نسشتم و شروع کردم به

دلداری کردن ازش و بهش می گفتم که حال پدرت حتما خوب میشه فقط تو باید ایمان داشته باشی

خدا همه چیزو درست میکنه و از ایجور حرفا که بهش امید بدم

چند ساعت بد رفتیم خونه مادر شروین مه تو بیمارستان بود زنگ زد به ما و گفت که از کما دراومده

شروین آروم و قرار نداشت و هی خدا رو شکر می کرد فردای اون روز بازم راه افتادیم سمت تهران

از چهره شروین می شد فهمید که چقدر خوشحاله و لحظه شماری می کرد برای دیدن پدرش

وقتی رفتیم اونجا پدرم از دکتر پرسید که تا چند وقت دیگه مرخص میشه و دکتر گفت تا یکی دو هفته

دیگه خیال همه از بابت این مسله راحت شد

تو حیاط بیمارستان بودم و داشتم به یکی از دوستام زنگ میزدم که شروین رو کنارم دیدم گوشیو قطع

کردم و گفتم مبارک باشه گفت واقعا ازت ممنونم خیلی بهم کمک کردی اگه تو نبودی

حرفشو قطع کردم و گفتم ای بابا حرفشم نزن و به شوخی گفتم قابل ندار هزرا تومن میشه

و افتادیم خنده

خدایا شکرت

(ادامه داستام برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای دوستان

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:51 توسط روز سیاه| |
 

 

بعد از اون سیزده بدر خاطره انگیز ما باید می رفتیم مدرسه و دوباره درس هامونو از سر می گرفتیم همون روز با هم قرار

گذاشتیم ساعت ۷ صبح دم در وایسیم با هم بریم مدرسه ساعت دقیقا ۷:۲۰ دقیقه بود که شروین اومد دم در

بعد سلام و احوال پرسی راه افتادیم سمت مدرسه  بازم مثل ثابق از همون کوچه باغی خیلی قشنگ رد شدیم

که تو این فصل خیلی خیلی قشنگ تر شده بود

بهش گفتم شروین من تصمیم گرفتم امسال حتما تو دانشگاه سراسری قبول بشم و برای این خواسته ام

 خیلی جدی هستم بعد بهش گفتم تو چی دوست داری سراسری قبول بشی

یه مکث کرد گفت خوب البته

منم گفتم پس باید تمام سعی خودتو بکنی منم کمکت می کنم البته توام کمک من کن باشه ؟

یه چشمک زد و گفت چشم قربان

کلی خندیدیم و راه افتادیم سمت مدرسه

روز اول مدرسه بود و تغریبا ۵/۶ نفر بیشتر نیومده بودن و اون روز هم ناظم مدرسه رو تعطیل کرد تا روز بعد یه اس ام اس

برای شروین فرستادم که ما تعطیل شدی اونم تو جواب برام گفت شاید ما هم تعطیل بشیم

نیم ساعت دم مدرسه شروین واسادیم که یه دختر رو دیدم که آروم داره میاد بیرون دیدم شروینه که داره میاد

گفتم تعطیل شدین ؟

گفت نه بابا نمیذاشتن بیایم ۳نفر بودیم منم خودمو زدم به سر درد و اومدم بیرون گفتم تو دیگه کی هستی

راه افتادیم سمت پارک همیشگی مون که اون خاطره بد رو هم ازش داشتیم شروین می ترسید بازم بیاد اونجا

بهش گفتم مگه چیه فوقش یه بار دیگه چاقو می خورم با اخم نگام کرد گفت تو خیلی خوشت میاد چاقو بخوری

گفتم نه بابا شوخی کردم بیا بریم به زور راضیش کردم بیاد همین اول پارک دوتا بستنی خریدیم و رفتیم یه جای خوب

نشستیم شروین شروع کرد از آرزوهاش برام تعریف کردم گفتم اگه سعی کنی بهشون می رسی

من می خوام دانشگاه یه جای عالی قبول شم تو دوست داری کجا قبول بشی ؟

یکم فکر کرد گفت نمی دونم من گفتم شیراز و می خوام برای قبول شدن اونجا همه کار بکنم

بهم گفت حالا چرا شیراز گفتم اونجا بهترین جای دنیاست تخت جمشید, پاسارگاد, نقش رستم اینا همه اونجان

منم دوست دارم اونجا باشم گفت به خدا تو دیونه ای من می دونم بهش خندیدم گفتم من دیونه توام

بهم خندید ۲/۳ ساعت اوجا بودیم که یهو به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ ظهره به شروین گفتم پاشو که الان دیر میشه

بعده نیم ساعت رسیدیم خونه و اون روز خیلی قشنگ در کنار شروین هم تموم شد.

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:4 توسط روز سیاه| |
 

 

تغرییبا حدود هشت نه روز از تعطیلات عید رو من درگیر بیمارستان بودم و چند روز بیشتر به

پایان این روزها نمونده بود

من و شروین قرار گذاشتیم که دیگه شروع کنیم به درس خوندن چون اون سال کنکور داشتیم و

باید انتظارات پدر و مادرمون رو برآورده می کردیم ما همه فکر مون به دانگاه سراسری بود و تغریبا

یه لحظه هم به دانشگاه آزاد فکر نمی کردیم

در روز حدود ۱۰ ساعت کتاب های خود و کتاب کنکور رو تست می زدیم بعضی وقتا هم یه مسابقه

بین خودمون میذاشتیم که ببینیم چقدر موفق هستیم روزای خیلی خوبی بود هراز گاهی من یا اون

به خونه هم می رفتیم تا با هم درس بخونیم که البته این فکر خود پدر مادرامون بود

خانواده همه چیزها رو برای هدفمون آماده می کرد و از هیچ کمکی دریغ نمی کردن ما هم همه

سعی و تلاش خودمون رو می کردیم

شب قبل روز سیزده بدر هر دو خانواده خونه ما جمع بودن و برای اینکه به کجا بریم تصمیم گیری

می کردن تا بالاخره یکی از اونجاهای که من خیلی دوست داشتم انتخاب شد به نظر من اونجا

یه تیکه از بهشت بود یه طرفش رودخونه یه طرف یه کوه بسیار زیبا و سر سبز

صبح زود راه افتادیم سمت اون محل ما جلوتر از اونا بودیم و یه جورای ما راه رو نشون میدادیم

البته اون محل پیشنهاد پدر من بود و پدر شروین دقیقا اون محل رو نمی شناخت

وقتی رسیدیم به اونجا یکی دو ساعت مونده بود به ظهر و ما سریع باید بسات نهار رو آماده میکردیم

من با همکاری پدر شروین محل نشستن مون رو آماده می کردیم بقیه هم کارای نهار رو

یه لحظه من اومدم یه چیز سنگین بردارم که یه دفعه کمرم گرفت و برای چند ثانیه

 نتونستم تکون بخورم به دور رو ورم که نگاه کردم شروین و خواهر کوچولو دیدم که داشتن از خنده

می ترکیدن منم بهشون گفتم مگه دستم بهتون نرسه خود منم از اون حالت خودم افتادم خنده

بعد از نهار من شروین افتادیم راه سمت کوه که خیلی سرسبز بود من بیشتر جاهاشو خیلی

راحت می رفتم بالا ولی شروین دخت نمی تونست و من باید کمکش می کردم حدود چهل دقیقه

طول کشید تا ما رسیدیم بالای تپه

اونجا چند تا درخت کنار هم بود رفتیم نشستیم زیر درخت ها منم که گوشی باهام بود یه آهنگ زیبا

گذاشتم که واقعا فضای رومانتیک بود

رو کردم سمت شروین گفتم یه سوال بپرسم گفت شما هزارتا سوال بپرسید گفتم نه فقط یه دونه

دوست دارم جواب که واقعا تویه دلته بهم بگی یه مکث کرد گفت باشه

گفتم شروین دوست داری من و تو تا آخرین روز عمرمون کنار هم باشیم بازم مکث کرد

گفت خوب معلومه عزیزم من تا آخرین لحظه عمرم باهاتم فقط تو با من باش یه لبخند زدم

گفتم تا آخر عمرم باهاتم

یه نگاهی به آسمون انداختم دیدم خورشید کم کم داره غروب میکنه و باید بریم پایین پیش خانواده

وقتی رسیدیم پایین دیگه کم کم داشتن جمع می کردن تا راه بی افتان سمت خونه

ما هم یه کم کمک کردیم و نیم ساعت بعد راه افتادیم

اون روز هم با همه خوبی هاش تموم شد

چند تا عکس برای شما

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط روز سیاه| |
 

اون شب تغریبا نیمه شب بود که پرستار اومد تا دارو هامو بهم بده و وضیعت منو چک کنه

و قتی کارش تموم شد بهش گفتم بیکاری گفت چطور مگه گفتم می خوام باهاتون حرف بزنم

گفت آره بیکارم منم شروع کردم کل داستان عشقمو براش تعریف کردم و گفتم نظرت چیه

یه مکث کرد و گفت اون چیزی که من شندیم و امروز دیدم معلومه که خیلی عاشق همدیگرید

گفتم از خیلی بیشتر گفت یه نصیحت بهت میکم الان تصمیم نگیر بزار بزرگتر بشی

و تا بیست و چهار پنج سالگی هیچ تصمیمی نگیر نمی خوام دلتو خالی کنم فقط میگم

با فکر و با حوصله تصمیم بگیر و بعد پاشود و گفت بسه باید بخوابی منم کار دارم

ازش تشکر کردم و شروع کردم فکر کردن در مورد حرفاش

تغریبا شش روز من تو بیمارستان بودم تا یه روز خانواده ما و خانواده شروین اومدن بیمارستان

پدرم چند روزی بود که هی به دکتر اصرار می کرد که منو از بیمارستان مرخص کنه تا اینکه اون روز

دکتر اومد یکم منو معاینه کرد و به پرستار گفت ایشون مرخصه و پدر من و پدر شروین رفتن دنبال کاراش

مادر شروین اومد کنار تختم و گفت خیلی ازت ممنون که اون روز  منم گفتم خواهش میکنم

وظیفم بود که از شروین خانوم حمایت کنم

بعد چند دقیقه مادرم و مادر شروین از اطاق در اومدن

من شروین رو کشیدم کنار خودم و گفتم غضیه چیه اینا هی از من تشکر میکنن

اونم کل ماجرا رو برام تعریف کرد و گفت که به همه گفته اون روز ما اصلا با هم نبودیم و اون خودش

تنها تو یه پارک بوده و بعد اینکه تو دیدی دارن منو اذیت میکنن اومدی و به خاطر من چاقو خوردی

اون موقعه تازه فهمیدم غضیه از چه قراره و چرا هی از من تشکر میکنن

بعد چند دقیقه پرستار اومد داخل و لباس هامو برام اورد و به شوخی گفت دلمون برات تنگ میشه

بازم بیا اینورا ما هم خندیدیم و به شوخی منم گفتم اگه شروین خانوم اجازه بده حتما

داشتم لباس میکردم تنم یهو جای زخم درد کرد و شروین فهمید و

 گفت چرا تو هیچ وقت از کسی برای کارات کمک نمی خوای ؟

لبخند زدم گفتم حالا بیا کمک کن لباسمو بکنم تنم

اون لحظه یه حسی خیلی قشنگ داشتم که نمی تونم توصیفش کنم یه حس زیبا

من دیگه تغریبا اماده شده بودم که یهو پدرم اومد و گفت آماده ای پسرم منم گفتم آره بابا

شروین کنارم واساده بود بهش گفتم میبینی چقدر دوسم داره می خواست بخنده ولی جلوی

خودشو گرفت

آروم آروم راه می رفتم تا رسیدم به بخش پذیرش که پرستارا اونا جم بودن دلم براشون تنگ می شد

یه جور دلبستگی بهشون پیدا کرده بودم ازشون کلی خدا حافظی و تشکر کردم و رفتیم

دم در خواهر کوچولومو دیدم کهتو این مدت دو سه بار بیشتر ندیده بودمش اونم نه خوب

گرفتمش بغل و گفتم چطوری خواهر کوچولو من و رفتیم سمت ماشین

دم در ماشین شروین رو دیدم که داشت سوار ماشین خوشون می شد نگاش کردم و لبخند زدم

اونم سرشو تکون داد و بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم

یکی دو روز بعد به شروین گفتم یه دسته گل خیلی خوب به سلیقه خودش آماده کنه

وقتی آماده شد بهش گفتم بریم گفت کجا؟ گفتم بیمارستان دیگه گفت اونجا چرا؟

بریم خودت می فهمی

وقتی رسیدیم اونجا رفتم سمت پذیرش ولی اونجا نبود یه پرستار دیگه گفت چند دقیقه صبر کنید

الان میاد و نشستیم تا موقعی که اومد وقتی دیدمش پاشودم و رفتم سمتش سلام کردم

کلی تحویلم گرفت گل رو بهش دادم گفت بابت چیه این گفتم تشکر از زحمات تون و راهنمای هاتون

تغریبا یه ساعتی پیشش بودیم و بعد از اونجا دراومدیم و رفتیم سمت خونه شروین اصلا حرف نمی زد

بهش گفتم چته ساکتی گفت هیچی گفتم می وای بدونی چی بهم گفته بود

گفته چی بهت گفته بود؟ منم کل داستانو براش تعریف کردم و بعد گفت

 چرا زود تر بهم نگفتی تا منم ازش تشکر کنم گفتم انشاالله دفعه بعد که مسیرمون اونورا خورد توام

تشکر کن و افتادیم خنده و رفتیم سمت خونه

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 01.jpg black and white image by anchorxx

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:52 توسط روز سیاه| |
 

روز چهارم عید بود که با شروین دخت قرار گذاشتیم بریم بیرون قدم بزنیم تو اون پارک همیشگی

صبح حدود ساعت ۱۰ صبح بود دم در منتظرش شدم اومد بیرون کلی سلام و احوال پرسی کردیم

به شوخی گفتم بابا بسه دیگه دیشب همدیگرو دیدیم

افتاد خنده و بعدش منم خندیدم و راه افتادیم سمت پارک تویه راه در مورد شب گذشته صحبت میکرد

منم گوش می دادم  یهو یه اس ام اس از دوستم اومد یه جوک با مزه بود

وقتی خوندمش کلی خندیدیم بهش اشاره کردم که چند نفر داشتن نگاه مون می کردن

کم کم به پارک نزدیک می شدیم داخل پارک که شدیم

طبق معمول رفتیم سمت جای همیشگی مون نشستیم شروع کردیم صحبت کردن

من بلند شدم به شروین گفتم همینجا باش تا برم دو تا بستنی بگیرم و بیام گفت باشه

چند قدیم رفتم چشمم افتاد به چهار تا پسر هم سن خودم یه لحظه مکث کردم دوباره راه افتادم

بستنی فروشی تغریبا اون طرف پارک بود وقتی رسیدم سریع به بستنی فروش گفتم دوتا بستنی

و هی به اون طرف پارک نگاه می کردم و هیچی معلوم نبود

وقتی بستنی ها رو گرفتم  تند تند راه می رفتم تا زود تر برسم به شروین

وقتی نزدیک شدم پسر ها رو سر جاشون ندیدم قدم هامو تند تر کردم وقتی رسیدم دیدم پسرا

دور شروین رو گرفتن و داشتن اذیت میکردن بستنی ها رو انداختم و دویدم سمت شون

دو تا از پسرا اومدن جلوم با مشت دو سه تا بهشون زدم اونا هم بهم زدن وقتی رسیدم به دو نفر دیگه

یکی شون بلند شد یه چاقو از جیبش دراورد من جا خوردم شروین یه جیغ زد

ولی بازم رفتم سمتش با مشت انداختم براش ولی به نخورد چاقو رو جلوم تکون می داد

بازم مشت انداختم براش این بار خورد به دهنش و افتادم روش یهو یه درد کنار پهلوم حس کردم

از روش بلند شدم به پهلوم نگاه کردم باورم نمی شد چاقو خورده بودم

بعد یکی از اون پسر ها به اون پسری که منو چاقو زد اشاره کرد بلند شد و سریع همه شروع کردن

به دویدن من هنوز نمی دونستم چه بلای سرم اومده یهو شروین که خون رو دید

 شروع کرد به جیغ زدن و دوید سمت خیابون من یکم سردم شده بود و تند تند نفس می کشیدم

چشهام تار شده بود یهو یه نفر اومد بلندم کرد و سریع بردم طرف خیابون و سوار یه ماشینم کرد

سریع رسیدیم به بیمارستان و انداختنم رویه تخت و بردنم سمت یه اطاق و دیگه

هیچی به خاطرم نمیومد تا یکی دو روز بعد که دیدم بالای سرم چند نفر ایستادن دقت کردم

دیدم شروین, پدر و مادرم و پدر مادر شروین بالای سرم بودند شروین دوید رفت بیرون

با یه دکتر اومد داخل اطاق پدرم منو گرفت بغل پدر مادر شروین ازم پرسیدن حالت خوبه

آروم گفتنم بله ممنون اونا گفتند ما از تو ممنون هستیم دقیقا نمی دونستم چی میگن

دکتر اومد بالای سرم یه کم مایعنه کرد و به پدر و مادرم گفت حالش خوبه نگران نباشید

حدود نیم ساعت همه تو اطاقم بودند و بهد رفتند بیرون ولی

شروین تو اطاق وایساد اومد کنارم سرشو اورد کنار گوشم و بهم آروم گفت حالت خوبه عشق من

با پلک زدنم  بهش گفتم آره گوشیشو درآورد ازم یه عکس انداخت به شوخی گفت بعدا احتیاج میشه

و منم لبخند زدم مادر شروین اومد دم در اطاق شروین رو صدا کرد و گفت می خوایم بریم

منم بهش گفتم برو ولی گوشیمو برام بیار اونم گفت چشم قربان و رفت بیرون

پرستار داشت تو اطاق بود و داشت دارو هامو بهم میداد یهو یه نفر در زد در رو باز کرد

شروین بود گفت اجازه هست من به پرستار گفتم کیه؟ گفت یه دختره فکر کنم با جنابعالی کار داره

بلند گفتم شروین توی ؟ گفت آره فرمانده من و پرستار افتادیم خنده اومد پیشمون

گوشیم آروم داد دستم و گفت قایمش کن بهش گفتم خودمونی بابا پرستار که گوشی رو دید

گفت اشکال نداره فقط کسی دیگه نبینش گفتم باشه

بعد پرستار از شروین پرسید چه نسبتی با این فرمانده داری ؟ شروین گفت اون جوری که خودش میگه

من عشقشم گفت آهان فهمیدم یه نگاه به هردومون انداخت بعد گفت به همم میاین

و بلند شد و رفت دم در گفت تنهاتون می زارم اگه کاری داشتی اون زنگ رو بزن

گفتم باشه و رفت بیرون شروین گفت کاش من جای تو بودم گفتم چرا ؟ گفت ای بابا مگه نمی دونی؟

گفتم چیو؟ گفت اونقدر برات کمپوت اوردن که نگو افتادم خنده و اونم شروع کرد به خندیدن

گفتم از خودت پذیرای کن

اومد نشست کنارم گفت خیلی دوست دارم به خدا منم گفتم منم همینطور

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:56 توسط روز سیاه| |
 

بعد از اون خرید پر ماجرای ما در اون پاساژ با پدر شروین دخت به خونه اومدیم تا برای

سال تحویل آماده بشیم نزدیک عصر بود و من تازه یادم افتاده که تو سفره هفت سین ماهی نداریم

زنگ زدم به شروین گفتم ماهی غرضی دارید افتاد خنده گفت چی گفتم من یادم رفته ماهی بگیرم

تو داری بهم بدی  یه مکث کرد

گفت وای گفتم چی شده گفت منم نخریدم

گفتم من میرم دو جفت میگیرم و میام و به شوخی گفتم پولشم میگیرم بعد خداحافظی کردم

از خونه زدم بیرون کل بازارو گشتم تو خیابونا میدویدم و به اطراف نگاه میکردم

گوشه یه چهار راه یه ماهی فروش دیدم وای باورم نمی شد چند جفت ماهی خیلی زیبا

تو یه شیشه کنار  آکواریوم پر از ماهی بود رفتم پیشش گفتم دو جفت می خوام گفت اینا فروشی

نیست گفتم چرا  گفت فروشی نیست مال خودمه

به طرف گیر دادم نیم ساعت باهاش حرف زدم صورتشو بوسیدم که راضی شد دو جفت از اون

ماهی ها بهم بده  خلاصه چهار تا ماهی خوشگل گرفتم و اومدم سمت خونه

تو راه کلی هوا داشتم که کار نکنم که به ماهی ها صدمه بزنم رسیدم دم در خونه

یه نفس عمیق کشیدم  رفتم بالا دم خونه شروین دخت بهش ماهی هارو دادم گفت که

 خیلی قشنگه و تشکر کرد

یه نگاه به اطراف کردم کسی نمیومد گفتم بیا سرشو آورد جلو لبمو گذاشتم رو لبش یه بوس کردم

گفتم عیدت مبارک بهم نگاه کرد گفت دیونه

خدا حافظی کردیم و رفتم خونه ماهی ها رو به مادرم نشون دادم خیلی خوشش اومد

رفتم گذاشتم شون تو شیشه و سر سفره هفت سین نزدیک بود سال تحویل بشه

من و خواهر هفت ساله ام کنار سفره نشستیم پدر مادر هم اومدن

سال که تحویل شد یه نگاه به دور ورم انداختم دیدم خواهر کوچولوم داره دعا میکرد خیلی قشنگ بود

بعد با پدر مادر رو بوسی کردیم بابام بهم یه عیدی داد بعد به خواهر کوچولوم داد

چند دقیقه بعد یه اس ام اس به شروین دادم اونم سریع جواب داد ولی برای دیدنش باید

تا فردا صبر می کردم که خیلی سخت بود

ولی بالاخره فردا اومد حدود ساعت نه صبح بود که دم در رفتم یهو پدر شروین با مادر و خود شروین

 جلوم ظاهر شدن با پدر شروین رو بوسی کردیم و کلی تبریک عید گفتیم بعد نوبت مادر شروین رسید

که با اون حال و احوال کنم و بعدم نوبت عشقم که خیلی گرم باهاش حرف زدم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 18:15 توسط روز سیاه| |
 

موقعی که از مسافرت مشهد اومدیم دو روز مونده بود به سال جدید و باید طبق معمول

به سرو وضع می رسیدیم

تو اون مهمونی خانوادگی که خیلی ام خوش گذشت با شروین قرار گذاشتیم که فردا با هم بریم

بازار یه نگاهی کنیم شایدم چیزی خریدیم فرداش ساعت نه من رفتم دم خونه شروین در زدم و

مادر شروین اومد دم در بهم گفت صبر کن الان میاد داره حاضر میشه من کلی خجالت کشیدم

دیدم یهو پدر شروین اومد سلام کردم احوال پرسی گرمی کرد

شروین صدا کرد اومد دم در رفتیم پایین که بریم پدر شروین گفت با ماشین میریم

تعجب کردم

یه نگاه به شروین کردم اونم شونه هاشو انداخت بالا رفتیم سوار ماشین شدیم

من تویه ماشین عرق کرده بودم خیلی خجالت کشیدم نمی دونستم که قراره پدر شروین هم با ما

بیاد جلویه یکی از پاساژای شهر واسادیم پیاده شدیم رفتیم داخل پاساژ

اولش چندتا مغازه دیدم ولی زیاد جالب نبود

یه مغازه جلوتر لباس دخترونه خیلی جالب داشت رفتیم دال چندتا لباس شروین امتحان کرد

یواشکی از من نظر می خواست منم با سر تکون دادن جوابشو می دادم

تا اینکه یه لباس خوب که خیلی هم بهش میومد پوشید واقعا زیبا بود پدر شروین اونو تائید کرد

از من نظر خواست که منم کلی تائیدش کردم یهو پدر شروین ازم نظر خواست که منم که

تند تند گفتم بله خیلی خوبه از اون مغازه خرید کریمو در اودیم جلوتر یه مغازه لباس فروشی

برای من بود که پدر شروین پیشنهاد داد که بریم داخل

ما هم رفتیم  و خرید خوبی کریم که البته با رضایت کامل شروین دخت

اون روز خیلی با شروین و پدرش خوش گذشت و یکی از به یاد موندنی ترین روزا بود

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:2 توسط روز سیاه| |
 

توی راه برگشت از مشهد تا شهرمون اونقدر احساس خوبی داشتم که نمی تونم وصفش کنم

تغریبا سه چهار ساعت مونده بود که برسیم به شهرمون و نزدیکای ظهر بود

برای نهار هردو اتوبوس واسادن کنار یه رستوران که بغل یه کوه بود و یه دره سرسبز زیبا

بعد نهار منو شروین اومدیم لبه دره باد نسبتا گرمی هم میومد دوست داشتم داد بزنم ولی

نمی شد کم کم بچه ها اومدن و ما هعم سوار اتوبوس شده بودیم و به سمت شهرمون راه

افتادیم تویه راه گاه گاه به شروین اس ام اس می دادم و از این طریق حرف میزدم

وقتی به شهرمون رسیدیم تغریبا هوا تاریک شده بود

و آسمون سرخ شده بود دور میدون اصلی شهر هر دو اتوبوس وایسادن

از اتوبوس پیاده شده بودیم و ساک ها مونو از اتوبوس دراوردیم هردو از بچه ها خدا حافظی کردیم

آخه دو روز دیگه هم عید بود و تا یه بیست روزی همدیگرو نمی دیدیم

بعد از خداحافظی کنار خیابون منتظر موندیم تا تاکسی بگیریم که یه ماشیم کنار مون ترمز زد

دقت کردم دیدم پدرم بود

به شروین اشاره کردم گفتم بیا تاکسی دربست لبخند زد

پدرم اومد و باهاش روبوسی کردم شرویم دخت هم احوال پرسی گرمی کرد

بعد چمدون ها رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین و رفتیم سمت خونه

تویه خونه پدر و مادر شرویم و مادر من منتظر بودن ما برسیم و قتی رسیدیم اول شروین رفت جلو

و بعد من شروین با پدر و مادرش احوال پرسی کرد منم با مادرم و بعد با پدر و مادر شروین

اون شب تویه خونه اونا ما مهمون بودیم و منم خیلی خسته بودم ولی بخاطر شروین رفتم

وقتی رفتیم خونشون من به زور خودمو سر پا نگه داشتم ولی شروین خیلی سرحال بود

و وقتی برامون چای آورد بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشی

بهم خندید و رفت

اون شب کلی بهمون خوش گذشت و برای همیشه به یاد موند

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:41 توسط روز سیاه| |
 

تغریبا اواخر سال بود و یه ده روزی مونده بود به عید قرار بود هم مدرسه ما و هم مدرسه شروین

برن اردو مشهد

انگار خدا می خواست همیشه ما با هم باشیم چون هروقت هرکدوم می خواستیم بریم جای

 اون یکی هم جور میشد که بیاد اینبارم اردو مدرسه به مشهد البته مدرسه اونا ۱ روز زود تر

حرکت کردند و ما بعد اونا راه افتادیم تو راه  هر چند وقت یکبار بهش زنگ می زدم و ازش

می پرسیدم کجاید  منم میرفتم به راننده یواشکی می گفتم که یکم تند تر بره

اونا تقریبا یه نصفه روز از ما زود تر رسیدن مشهد وقتی ما رسیدیم داشتم از خستگی میمردم

بهش زنگ زدم گفتم بیا همدیگرو ببینیم

یه قرار کنار در ورودی حرم گذاشتیم و قتی دیدمش انگار نه انگار که دو روز تو راه بودم و خسته

خواستم همون جا بگیرمش بغل اما به ورو بر نگاه کردم یدم همه دارن مارو نگاه می کنن و

 جلوی خودمو گرفتم

وقتی با هم حال و احوال کردیم معلوم بود اونم خیلی دلش برای من تنگ بود 

رفتیم داخل حرم وقتی با هم داشتیم میرفتم سمت حرم مطهر یه آقا بهمون کجا کجا خانوما

از اون طرف و ما افتادیم خنده ناچار از هم جدا شدیم و هرکدوم از یه طرف رفتیم سمت قبر امام رضا

موقعی که رسیدم حس عجیبی داشتم  نفسم تند تند میزد خیلی شلوغ بود

ولی من نیت کردم و رفتم سمت زره به زور خودمو رسوندم انگار تویه جای باز بودم

اصلا احساس نمی کردم که از همه طرف دارن فشار میارن چند دقیقه واسادم دعا کردم

چیزای تو دلم به امام رضا گفتم ا خدا خواستم همیشه منو شروین با هم باشیم

وقتی از اونجا درومدم رفتم به حیاط یه نگاه اطرافم کردم  شروین رو ندیدم بهمش زنگ زدم

 گفتم کجای یهو یکی از پشت زد بهم گفت چطوری دیدم شروین بود از حرم درومدیم رفتیم سمت

هتل که خوشبختانه یکی بود البته اونا طبقه ۳ ما ۷ اما خودش بازم یه نعمت بود

روزای بعد هم میرفتیم با شروین گردش و هردو گروه رو دور میزدیم روزای آخر میبدمون به شهرای

اطراف و جاهای دیدنی میبردن که طبق ممول ما با هم بودیم یه جورای همه فهمیدن که ما با همیم

و دیگه معلما گیر نمی دادن 

۲ روز مونده بود به عید و روز آخر بود خیلی دلگیر بود غروب خیلی قشنگی داشت

یه بار دیگه رفتیم برای زیارت وقتی برگشتیم و همدیگرو دیدیم اشک تو چشمای شرویم دخت جم

شده بود بهش گفتم چته شروین چیزی شده گفت نه ولی ای کاش نمی رفتیم

نمیدونم چرا ولی وقتی گریه می کرد خیلی خیلی قشنگ میشد

ای کاش نمی رفتیم

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:30 توسط روز سیاه| |
 

اون شبی که از اون ساختمون تا خونه با شروین پیاده اومدیم باعث شد که هردو سرما خوردگی بدی

بگیریم و حدود یک هفته تو خونه بمونیم

پدر شروین دائم می گفت چرا زنگ نزدید که من بیام دونبالتون و خودتون پیاده اومدید

حالمون تا دو سه روز خیلی بد بود و اصلا نمی شد از جامون بیایم بیرون

من کم و بیش از بچه های کلاس درسارو می گرفتم و نمیزاشتم زیاد عقب بمونم

تو اون یک هفته هر روز عصر می رفتم خونه شروین دخت و با هم درسارو کار می کردیم

یه روز موقعی که می خواستم برم خونه شروین یه بسته دم در توجهم رو جلب کرد

 که روش نوشته بود  با احترام تقدیم به شروین دخت عزیز

برداشتمش و در خونه رو زدم مادر شروین در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی

 رفتم داخل اطاق شروین

شروین سرشو گذاشته بود رو کتاب و خوابش برده بود منم یه صندلی اوردم و روبه روش نشستم

حدود ۲۰ دقیقه ی منتظر موندم تا بیدار بشه

آخه دوست نداشتم بیدارش کنم و از طرفی موقعی که می خوابید خیلی زیبا می شد

موقعی که بیدار شد بهش گفتم خسته نباشی این جوری از مهمون پذیرای می کنند

گفت کی اومدی گفتم الان یه ۲ ساعتی میشه با تعجب گفت ۲ ساعت

منم گفتم نه بابا شوخی کردم ۲۰ دقیقه هم نمی شه خواب خوش گذشت

گفب بله جای شما خالی

با جدیت گفتم شوخی دیگه بسه درسو شرو کنیم گفت باشه

بعد افتادم یاده اون کادوی که دم در با خودم اوردم داخل و گذاشته بودم کنار پام

به شروین گفتم یه لحظه صبر کن اول بگو جریان این کادو چیه با تعجب پرسید کدوم کادو

کادورو از رویه زمین برداشتم و به شروین دخت نشون دادم گفت نمیدونم

گفتم درشو باز کنیم گفت باشه وقتی در کادو رو باز کردیم دیدیم یه کادوی کوچیک تر داخلشه

بازم کادو رو باز کردیم و بازم یه کادو کوچیک تر تغریبا کادو اندازه یه سیب شده بود

رویه آخرین کدو نشوته شده بود امیدوارم که خوشت بیاد شروین

وقتی شروین در آخرین کادو رو باز کرد متوجهه ۳تا سوسک سیاه شد و از ترس یه جیغ بلند زد

مادر شروین دخت با عجله اومد داخل اطاق که ببینه چی شده

وقتی اونم ۳تا سوسک رو دید یه جیغ زد  وضیعت خنده داری پیش اومده بود

اونا هی جیغ می زدن منم می خندیدم

وقتی با تلاش زیاد تونستم سوسک هارو بگیرم و بندازم بیرون کف کادو یه تیکه نوشته بود

وقتی شروین خوندش نوشته شده بود امیدوارم خوب ترسیده باشی دوستانت سحر نگین و سارا

اون روزم یه خاطره خوش دیگه با شروین برامون اتفاق افتاد

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:31 توسط روز سیاه| |
 

چند روزی از اون مسابقات گذشت و کم کم شروین دوخت هم فراموش کرد البته اون روزای اول

خیلی ناراحت و به نظر من یکم شروین دل نازک بود

چنذ روز بعد داشتم نگاه تلویزیون می کردم که خبر بارش شهاب سنگ رو گویینده گفت

زیاد بهش توجهی نکردم تا اینکه یه روزدوتا نامه از طرف آموزش و پرورش  اومد

که دانش آموزای نخبه رو برای تماشای شهاب سنگ به یکی از مراکز تحقیقاتی ستاره شناسی

می بردند من و شروین هم دعوت بودیم واقعا برامون جای تعجب داشت .

تا چند روز حال و حوای خاصی داشتیم مخصوصا شروین که از این جور چیزا زیاد دوست داشت

همش پیش من از ستاره و آسمون و زمین از این جور چیزا حرف میزد

بهش گفتم ما که یه بار بیشتر به اونجا نمیریم سریع حرف منو قطف کرد

 گفت دیونه اگه ازمون یه سوالی پرسیدن چی ؟

اون وقت پیش بقیه کم میاریم

من از تعجب چشام گرد شده بود گفتم واقعا شما دخترا به چه چیزای که فکر نمی کنید

البته یکم هم حرفش منطقی بود

به شوخی بهش گفتم چندتا از اون کتابات هم به ما بده کم نیارم منم گفت صبر کن

روفت تو اطاقش و چند لحطه بعد اومد بیرون هفت هشتا کتاب گرفته بود اومد بیرون

من می خواستم از خنده منفجر بشم که جلوی خودمو گرفتم

اومد جلوم دادش بهم گفت بیا اینا رو بخونی شاید یه چیزای بفهمی  منم گفتم باشه

بعد خداحافظی کردم و از خونه درومدم روفتم تو اطاقم شروع کردم الکی یکی از کتابارو خوندن

بعد فهمیم واقعا جالبه  از همه کتابا چند صفحه ای خوندم

دو شب دیگه باید می رفتیم اونجا خیلی سریع گذشت و شب موعود رسید

عصر بود پدر شروین مارو سوار ماشین کرد و برد دم ساختمان تحقیقاتی ستاره شناسی

گفت هر وقت کارتون تموم شد زنگ بزنید بیام دنبالتون بعد خداحافظی کردیم و رفتیم داخل

اون شب هم آسمون صاف صاف بود داخل ساختمون شدیم یه نفر مارو به سالن اجتماعات

راهنمای کرد

واقعا فضاش با همه جاهای که دیده بودم فرق می کرد من و شروین دوخت کنار هم نشستیم

یکی اومد برامون سخنرانی کرد من یهو توجه کردم به صورت شروین آنچنان تو حرفای اون مرد فرق

 شده بود  بعد چند دقیقه که حرفای اون تموم شد بردنمون به یه سالن دیگه اونجا میز شام بود

بعد شام همه به یه محوطه بزرگ رفتیم اونجا یه استاد ستاره شناسی بود که

چندتا سوال از بچه ها کرد همه رو شروین جواب داد من واقعا تو حیرت مونده بودم

همه براش دست میزدند منم محکم براش دست میزدم بهش افتخار می کردم

بعد چند لحطه یه دانشجو اومد طرف استادش گفت استاد دیده شدن استاد رو کرد به ما و گفت

حالا وقتشه برید پشت تلسکوب شروین که دیگه طاقت نداشت زود یکی رو گرفت

حر کاری من میکردم که بیاد این طرف منم ببینم نمی شد استاد بالای سرمون بود من رفتم کنار

بهش گفت خانوم جوان بزار این آقا هم نگاه کنه اومد کنار منم با حالت شیطنت گفتم بیا برو کنار دیگه

کپنت تموم شد

وقتی نگا می کردم واقعا زیبا بود هیجان آور بعد به شوخی گفتم بیا اینجا شروین یه ستاره اینجاه

گمون کنم توی اه تو اونجا چیکار می کنی شروین هر دو شروع کردیم به خندیدن

بعد که تموم شد شروین گفت بیا قدم بزنیم تا خونه منم از خدا خواسته قبول کردم و

تا خونه قدم زدیم و حرفای عاشقانه زدیم واقعا یه شب رویای بود.

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

جلوه عشـــق


 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 17:56 توسط روز سیاه| |
 

امتحانات تموم شده بود و نتیجه خوبی از این امتحانات گرفته بودیم

شروین از بچگی تکواندو می رفت و تو این ورزشم پیشرفت کرده بود از غذا چند روز دیگه

تویه شهر ما مسابقات کشوری تکواندو برگزار می شد که شروین هم شرکت میکرد

من همه سعی خودمو کردم  که بهش کمک کنم تو رفتو آمد تویه درساش که اون بتونه بهتر

تویه اون مسابقات شرکت کنه

حتی بعضی وقتا ماشین از بابام می گرفتم و میرسوندمش به محل تمرینش  اون روزا روزای خوبی بود

تا اینکه مسابقات شروع شد و بازم اون استرس همیشگی تویه شروین به وجود اومد

و بازم هول شده بود  تمرکز زیادی رویه کاراش نداشت

منم مثل همیشه باهاش صحبت می کردم تا تونستم کنترول شو به دست بیاره

مسابقه اولش من پشت درب سالن برگزاری بودم که نمگذاشتن پسرا برن داخل وقتی مسابقه رو برد

اومد پیشم و خبرشو بهم داد و منم به مادرش خبرو دادم که اون موقع رفته بود یه شهر دیگه

اونم خوشحال بود

مسابقه بعدیش چند ساعت دیگه بود

نمیدونم چرا شروین اینقدر ترس داشت و دستو پاشو گم میکرد

بالاخره مسابقه دومشم شروع شد که با اختلاف کم بازی رو برد و به مرحله نیمه نهای رفت

که حریف بعدیشو راحت شکست داد منم سریع خبرهارو به مادرش میدادم و مطلع میکردم

بازی آخرش یه حریف سرسخت بود که متاسفانه بازی و واگذار کرد و نتونست طلا رو ببره

وقتی اومد بیرون چشماش پر اشک بود بهم نگاه کرد منم از چشمام اشک اومد

واقعا براش ناراحت بودم نمیتونستم ناراحتیشو ببینم خیلی سخت بود

ولی دلداریش دادم تا فراموش کنه تا از یادش بره

ای کاش اول میشد ای کاش

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:44 توسط روز سیاه| |
 

چند روزی بیشتر از زمستون نگذشته بود که برف سنگی تویه شهر ما شروع به باریدن کرده بود

تویه این مدت هم امتحانات ترم اول ما شروع شده بود

 و باید حسابی درس می خوندیم تا امسال هم موفق می شدیم

اون سال در های ما هم سخت تر شده بود ولی من و شروین دوخت بسیار امیدوار به امتحانا بودیم

اولین روزی که برف اومده بود ما هر دو یه امتحان خیلی سخت داشتیم یکی دو روزی سخت

روی این امتحان کار کرده بودیم 

وقتی صبح از خونه دراومدیم شروین بازم مثل همیشه نگران بود و ترس داشت

من اینو ازهمون موقع که دیدمش فهمیدم هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم یه فکر خوب به سرم زد

شروع کردم ازش سوال پرسیدن مثل همیشه همه سوالا رو بلد بود

 تغریبا به نزدیکیای مدرسه شون رسیدیم رو کردم بهش گفتم هل نشی آروم باش آروم آروم باشه؟

اونم سرش و تکون داد بهش گفت دو ساعت و نیم دیگه میام سراغت  نری ها باهات کار دارم

گفت باشه

موقعی که رفتم سر امتحان سوال ها  از اونی که فکر می کردم راحت تر بودن

 و می دونستم شروین هم به راحتی از پس این امتحان بر میاد و امروز روز خوبی داریم

وقتی بعد از امتحان رفتم سر قرار مون اصلا فکر نمی کردم شروین جلوتر از من اومده باشه

صورتش خندون و شاد بود رسیدم بهش گفت راحت بود گفت عالی بود

گفتم خدارو شکر

حالا که خوشحالی میخام یه جای ببرمت میای گفت من در خدمتم گفتم پس بزن بریم

یه پارک جنگلی میشناختم که واقعا میشد گفت یه تیکه از بهشت وقتی بردمش اونجا رو دید

اصلا حرف نمیزد فقط نگاه میکرد رفتم جلوش واسادم به صورتش نگاه کردم واقعا زیبا بود

خیلی دوست داشتنی بود اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره

بعد دستشو گرفتم بردم یه جا که برف زیادی بود  یه گلوله برفی برداشتم زدم بهش

یه نگاه بهم کرد اونم یه گلوله برفی محکم زد تو سرم اون روز کلی برف بازی کردیم و

خیلی خیلی بهمون خوش گذشت نزدیکای ظهر بود دیگه و باد میرفتیم خونه تویه راه اونقدر خندیدیم

که نفهمیدیم کی رسیدیم خونه اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:28 توسط روز سیاه| |
 

بعد از اون همه خوشحالی از جشن تولد شروین دوخت یک خبر بد واقعا شک بسیار بدی بود

چند روز بعد از جشن تولد یکی از دوستای بسیار صمیمی شروین با خانوادش

 تویه جاده شمال تصادف می کنن و متاسفانه هر سه فوت می کنن و شروین از ده سالگی با

اون دوست بود و از دست دادن این دوست صمیمی بسیار  بدی بود تا جای که شروین حدود

یک ماه شروین زیاد حالش خوب نبود و درساشم افت شدیدی کرده بودند

هر کاری می کردم که بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم و باهاش حرف بزنم نمی شد

مادرش که می دونست شاید منبتونم بهش کمک کنم یه روز اومد پیشم

گفت که من باهاش صحبت کنم منم قبول کردم

قرار شد روز پنج شنبه  عصر برم خونشون منم دوتا کتاب گرفتم دستم و رفتم دم خونشون

در زدم مادرش درو باز کرد و شروین رو صدا کرد که من اومدم

من رفتم تو اطاق شروین دیدم عکس دوستش که چند وقت قبل از تصادفش تو مدرسه

گرفته بودند تو دستش بودو داشت گریه می کرد  رفتم جلو تر سلام کردم سرش و کردم روبه خودم

گفتم این شرین منه داره گریه می کنه

از صورتش معلوم بود که خیلی گریه کرده نشستم رویه صندلی رو به رو شروین دوخت

یهو مادرش اومد دوتا شربت دستش بود تارف کرد منم برای هردومنون برداشتم

مادرش با سر به شروین اشاره کرد منم گفت باشه بعد گفت می خواد بره خرید از خودتون پذیرای کنید

از اطاق بیرون رفتو در رو بست

شروع کردم از دوستی گفتم و چقدر دوست خوب برای انسان خوبه و به درد می خوره

شروین دوخت فقط گوش می کرد حرفی نمی زد

گفتم شروین من میدونم تو چقدر با سپیده دوست بودی اونم اونم واقعا دختر خوبی بود واقعا میگم

اما تو دیگه نباید اینقدر به خودت عذاب بدی و خودتو ناراحت کنی

ببین شروین این ناراحتی های تو داره هم به خودت صدمه میزنه هم به درست

 و هم به همه دورو بریات شروین من نمی خوام عشقمو اینقدر ناراحت ببینم

تو میتونی همیشه یاد سپیده رو تو دلت داشته باشی اما با این گریه ها نه تنها اون برنمیگرده

بلکه بدتر داری اونو ناراحت کنی اون الان روحش همین دورو براست داره تورو نگاه میکنه

شروین گریه هاش دیگه قطع شده بود و به حرفای من گوش میکرد

پاشدم رفتم بالای سرش دست گشیدم به سرش گفتم دست نمیگم شروین

حرفی نزد

دوباره رفتم روی صندلی نشستم و فقط به شروین دوخت خیره شدم

سرشو بلند کرد بهم نگاه کرد یه جوری نگاه میکرد که انگار داره باهام حرف میزنه

یه لبخند بهش زدم اونم می خواست لبخند بزنه اما نمی تونست

بلند شدم گفت شروین تورو خدا دیگه ادامه نده من نمی خوام دیگه عشقمو این جوری ببینم ها

و باهاش خداحافظی کردمو دراومدم دم دره خونه مادرش رو دیدم بهم گفت چی شد

گفتم من خیلی باهاش حرف زدم امیدوارم نتیجه بده و بعد خداحافظی کردمو رفتم پایین

دو سه روز بعد مادرشو دیدم  ازش از حال شروین دوخت پرسیدم گفت از این رو به اون رو شده

خیلی بهتر ازم خیلی تشکر کرد منم گفتم وظیفمه

روز بعد خود شروین رو دیدم خوشحال تر بود روحیش برگشته بود و دیگه خیلی عالی بود.

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

 

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 18:27 توسط روز سیاه| |
 

تقریبا دو هفته ای می شد که مدرسه ها بازم باز شده بودن وما می رفتیم مدرسه

تابستونی که گذشت واقعا یکی از به یاد ماندنی ترین تابستونای عمرم بود

یه روز بعدازظهر پاییز شرویندخت رو دیدم که شاسنامش تو دستش بود داشت میرفت که ازش

یه کپی بگیره رفتم کنارشو سلام کردم و سریع شناسنامش رو از دستش گرفتم

به شوخی گفتم می خوای بری محضر به اخم نگام کرد و گفتم ببخشید بابا

بعد صفحه اول شناسنامه رو دیدم  توجهم به تاریخ تولدش جلب شد

2 روز دیگه بود ولی اصلا شروین به من نگفته بود منم به رویه خودم نیاوردم عادی رفتار کردم

شب همش فکر کردم چی میتونم براش بخرم که لایقش باشه

اوندر فکر کردم که دیگه داشت مغزم دود می کشید

یهم افتادم به فکر اون خرسی که چند وقت پیش جلوی مغازه اسباب بازی فرشی

 نشونم داد افتادم یه خرس سفید پشمالو گنده واقعا زیبا بود

فرداش ساعت آخر از مدرسه اجازه گرفتم و رفتم اونو خریدم اوردم خونه با یه کادو مربع شکل

که تغریبا اندازه یه آدم می شد

و همش منتظر روز بعد بودم که کی میرسه می دونستم حتما وشحال میشه

از خونه در اومدم یهو جلوم سبز شد گفت فردا تولدمه گفتم جدی چرا زود تر نگفتی آخه من من

هیچی نگرفتم یه لبخند زد گفت تو خودت کادوی عزیزم

گفتم راست میگی گفت آره 

فردا بعد از ظهر جشن تولد بود من دیرتر از همه رفتم کادومو گذاشتم پشت در

خودم رفتم داخل همه تعجب کردن من دست خالی اومده بودم

نگاهی به بقیه کرد بیشتر دوستای صمیمیش و چندتا از دخترای فامیل بودن

به شروین نگاه کردم و سلام کردم گفتم خودت گفتی کادو نمی خوای

هیچی نگفت احساس شرمندگی می کرد ولی من خوشحال بود

بعد از خوردن کیک همه کادو هارو دادن و فقط من مونده بودم

پاشدم گفتم حالا نوبت کادویه ما شده از خونه دراومدم همه تعجب کردن

هردو لنگه درو باز کردم و کادی بزرگ صورتی به زور آوردم داخل

گفتم درسته تو گفتی نمی خوای  ولی مگه میشه من برای پرنسسم کادو نخرم

وقتی به چهره شرویندخت نگاه کردم خیلی خوشحال بود

یکی یکی همه مهمونا رفتن و فقط من وندم با شروین و مامانش

به شوخی گفتم چرا اینا رفتن مگه شام مهمون نیستیم مامان شروین سرخ شد گفت چرا چرا

من خندیدم پاشدم گفتم کاری ندارید من باید برم خداحافظ و از خونه در اومدم

(بقیه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:17 توسط روز سیاه| |
 

از اون روز که من  دختر خالش رو با شروین دوخت روبه رو کردمو خودم از خونه زدم بیرون

تا چند روز شروین رو ندیدم تا اینکه یه روز پنج شنبه غروب تویه همون پارک قدیمی نشسته بودم

و داشتم فکر می کردم یه یه نفر اومد نشست کنارم

 اصلا نگاش نکردم و نمی دونستم کیه یهو گفت : ببخشید

سرمو برگردوندم دیدم شروین دخت حرفی نزدم شروع کرد به حرف زدن

منو ببخش من فکر کردم تو می خوای من کنار بزاری و با دختر خالم دوست بشی

فکر کردم تو از من بدت میاد یا شاید از من سیر شدی

تو چشماش نگاه کردم چند ثانیه حرف حرف نزدم

بعد گفتم تاحالا من از گل بهت نازک تر گفتم تاحالا بهت بد کردم تاحالا ............

گفت میدونم میدونم ولی من اون روز این جوری فکر کردم و الانم شرمندم و نمیتونم خودمو  ببخشم

بهش خندیدم با تعجب نگام کرد گفت چت شده دیونه شدی

گفتم اره دیونه عشق تو برای همینه که نمی تونم ازت جدا شم

واقعا دوست دارم

حیف الان تو پارکیم وگرنه یه بوس خوشگل ازت میکردم

یه اخم کرد و بعدش خندید

بعد گفت حالا میتون تورو به یه کافی شاپ دعوت کنم البته از جیب جناب عالی

می دونی که دخترا دست تو جیب نمیکنن

منم گفتم باشه دربس در اختیار سرکار خانوم

رفتیم کافی شاپ اونقدر خوش گذشت که نفهمیدیم ساعت داره میگذره

موبایلم زنگ خورد از خونه بود مادرم گفت تو قصد اومدن به خونه رو نداری؟

اون موقع تازه فهمیدم که خیلی دیره دیگه سریع حساب کردیمو رفتیم

اونقد تو راه خندیدیم که داشتیم میموردیم

چه روزی بود

(ادامه داستان برای مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

این همه کادو و کارت؟!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:5 توسط روز سیاه| |
 

چند روز بعد از اینکه از کره برگشتیم یه اتفاق بد افتاد و باعث شد برای اولین بار ما با هم قهر کنیم

من یه روز تویه خیابون دختر خاله شروین دوخت رو دیدیم اون یکی از نزدیکترین افراد بود

که می دونست من با شروین اینقدر دوستیم و اتفاقا اون چند روز قبل با شروین قهر کرده بود

اون روز من اونو دیدم و باهاش حرف زدم من فقط می خواستم این دوتا رو با هم اشتی بدم

که از شانس بد من شروین مارو دید و فکر کرد که من می خوام با اون دوست بشم

و دارم از این موقیعت که اون با دختر خالش قهره سو استفاده میکنه

وقتی غروب دیدیمش دم در آپارتمان بود وقتی بهش سلام کردم فقط گفت خیلی خیلی

ازت بدم میاد

من تا اودم بهش بگم چرا رفت

اون شب بد جوری فکرم مشغول بود هرچی بهش زنگ زدم گوشی رو خاموش کرد

آخرای تابستون بود و تا پاییز ده پانزده روز مونده بود 

صبح روز بد هرچی منتظر شدم که از خونه دربیاد تا باهاش صحبت کنم نیومد

 آخرش ساعت ده صبح رفتم دم در خونشون مادرشو دیدم داشت از خونه درمیومد

سلام کردم و ازش پرسیدم شروین اونجاست میخوام در مورد یه کاره تحقیقی باهاش صحبت کنم

راهنمایم کرد داخل رفتم داخل پذیرای ولی کسی نبود بعد چند لحظه شروین اومد

بهش سلام کردم جوابمو بازم نداد و فقط گفت برو بیرون نمیخوام ببینمت

گفتم چی شده چرا نمی خوای منو ببینی من چه کار کردم

گفت دیگه اسم منو نیار ما دیگه با هم دوست نیستیم

گفتم آخه چرا میشه بگی فقط علتشو بگو لطفا گفت خودت بهتر میدونی

التماس کردم که بگه چی شده

گفت دیروز چرا با دختر خاله من صحبت میکردی میدونستی من با اون قهرم

چرا چرا

نکنه می خوای با اون دوست بشی شایدم شدی وب مبارکه البته تو از من بهتری و اونم اینو فهمیده

داشت تند تند می گفت

گفتم می خوای بدونه اینکه من حرفی بزنم محاکمه ام کنی؟

حرفی نزد گفتم من فقط می خواستم با اون صحبت کنم که چرا شما با هم قهر کردید

من چرا باید با اون دوست بشم من چرا باید همچین کاری کنم

این چه حرفیه که میگی من از تو بهترم من که همیشه گفتم تو از من بهتری من که همیشه .......

حرفمو قطع کرد گفت باور نمیکنم

گوشیمو از جیبم دراوردم گفتم شماره الهام چنده ؟

گفت برای چی

داد زدم چنده

بهش زنگ زدم و راضی اش کردم که بیاد اینجا پیش ما بعد ده بیست دقیقه دیگه اومد

تو این مدت ما دوتا حتی یک کلمه هم حرف نزدیم

اومد  بهش گفت من بهت پیشنهاد دوستی دادم

گفت این چه حرفیه که میزنی گفتم من دیروز بهت گفتم با من دوست میشی؟

گفت نه نه اصلا تو به من گفتی چرا با شروین دوخت قهر کردی

یه نگاه به شروین انداختم و بعد رفتم

(ادامه داستان در مطلب بعد)

چندتا عکس برای شما

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:55 توسط روز سیاه| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir